من واقعا به روزمرگی عادت ندارم یهو تو شیرینی فروشی بلند گفتم عکس عکس😭🤣🤣
عصر رفتم کتاب یه دختره رو تحویل بدم پشت تلفن گفتم هستین تشریف بیارم؟😭😭
یساعت داشتم میزدم تو سر و صورت خودم
بعد دخترم خوشگل بود فکر کن😭😂
(منی که از فیشال برگشتم و صورتم قرمزه)
نه چندان زود اما نه چندان هم دیر متوجه شدم این زندگی ای که میخوام نیست.
اینقدر درگیر کار شدن و وقت نداشتن برای خودت! وقتشه کتابای مورد علاقم رو شروع کنم ، برای اتاقم وسایل جدید بخرم و بجای جواب پیامهای کاری توی ماشین به پادکست گوش بدم...
صبر ، همیشه منو نجات داده!
قبل اینکه کتابفروشی راه بندازم میخواستم اندازه صد هزار تا بسته وسایل بسته بندی و مهر و برچسب و ... بگیرم اما الان دارم کتابفروشیو جمع میکنم پس خیلی خوشحالم که عجولانه تصمیم نگرفتم و گذاشتم هیجاناتم آتیشش بخوابه و با منطقم تصمیم بگیرم. ویژگی ای که عمیقا آزارم میده اینه که همه چیز رو خیلی عمیق و کوتاه میخوام و تجربه میکنم، اندازه کسی که دوساله کتابفروشی داره تو همین دو هفته تجربه کسب کردم و راه و چاهش دستم اومد اما فقط همین.. مهمترین بخش تجربه هم این بود :
تا امتحانش نکنی و صدتو براش نذاری متوجه ارزشش نمیشی!
-کتابارو تخفیف زدم اگه اهل کتاب خریدن و کتاب خوندنید :
@emptynotee