eitaa logo
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
116 دنبال‌کننده
579 عکس
163 ویدیو
1 فایل
اندکی تفکر در متون؟! شاید.. حرفاتون: https://daigo.ir/secret/41371434691
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی تایم قفل میکنه رو یک عدد مثل 00:01 به جای 60ثانیه 70ثانیه میشه،قشنگه:))
حقیقت اینه که... آدمها باید هر روز طوری هم رو به آغوش بکشن که انگار فردا میمیرن... و فردا باید طوری هم رو به آغوش بکشن که انگار از مرگ بازگشتن... زندگی ارزشش انقدر نیست که بخواین اون رو به قضاوت کردن دیگران بگذرونین:)
می دانی، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند!... -حسین پناهی م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم:) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
خسته از دیشب ولی صبح‌ها به امید تو از خواب پا میشدم:)))
خستگیم تمام وجودمو تصرف کرده، قلبم در حالی که احساساتش تو کما بود فقط می‌تپید و مغزم با مرور خاطرات و افکارم بهم خیانت می‌کنه و حالمو خراب و خراب‌تر می‌کنه. بغض تو چشمام منتظر یه تلنگر بودن. با مچاله کردن خودم سعی می‌کردم لرز وجودمو کم کنم دستام به فرمان قلبم قلم رو روی کاغذ به حرکت در می‌اوردن. پاهام سست شده بود و در تمام این جدال‌ها اشک بود که رها نمی‌شد؛ بغضی که خفم می‌کرد و اشک نمی‌شد. غمباد کرده بودم و به دنبال آرامش می‌گشتم؛ یه همدم، یکی که با خیال راحت معتادش بشم:) اما دایره افرادم خالی از این آدم بود. چرا خالی بود؟ چرا نمیومد و پرش نمی‌کرد تا این بغض لعنتی بشکنه؟! بغض مثل قاتل قدرتمند تو بدن ضعیفم حرکت می‌کرد. چشمام مسموم به داروی قاتل، درون آینه نگاهم می‌کرد و من تو سکوت شکسته شدنم رو می‌دیدم... این منم؟! م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
ادمها به سادگی یک پلک زدن به همدیگه دل میبازن توی یک لحظه از زندگیت با ادمی رو به رو میشی که ناخوداگاه تو رو درگیر زندگی خودش میکنه، متفاوت ترین احساسات رو در قلبت به وجود میاره و تو هیچوقت دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
میخوام حرف‌هایی رو بگم و بنویسم که با خودم شرط کردم کسی ازشون چیزی ندونه... نمیدونم چقدر میتونم روی شرطم بمونم ولی سعی میکنم و اراده خودم‌رو میسنجم:) حس میکنم اکر روی این شرط نمونم مثل ساختمونی میشم که سر اشتباهاتی یکی از پایه‌هاش اصلیش ریزش کرده و باید از اول بسازنش؛ اما زندگی من و انسان ها قابل تکرار نیست پس نمیخوام بزارم ریزش کنم:)) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
مینی سریالش رو با یک لبخند و حس عجیب به پایان رسوند. از حالت دراز کش در اومد و به دنبال آب برای جلوگیری از شکستن بافت‌های دهانش رفت. همونطور که لیوان آب خنک بین دستاش بود و از خنک شدن مسیر دهان تا معدش لذت میبرد، به تختش برگشت. لبه تخت نشست. به سریال و اتفاقاتش فکر کرد ودوباره لبخند زد. فکری مثل ستاره دنباله دار سریع و کمیاب تو آسمان افکارش خودش رو نشون داد. کمی شرایط رو سنجید و از جا بلند شد. جوراب‌ پوشید. شلواری رو روی شلوار خونگیش پوشید تا سرمایی پوستش رو اذیت نکنه. هودی ساده ای رو زیر پالتو گرمش تنش کرد. تو آینه به خودش نگاه کرد. از آینه نگاهش به هدفن روی میز تحریر پشت سرش افتاد. دوباره لبخندی زد و هدفن رو برداشت تا هم گوش‌هاش رو از سرما نگه داره هم سکوت شب، تنهاییش رو جلوی چشماش به رقص در نیاره. ساعت رو نگاه کرد که عدد ۲:۳۲ دقیقه رو نمایش میداد و از خونه خارج شد. سوز هوا زیاد نبود، شاید هم حسش نمیکرد اما هوا براش دوست داشتنی بود. خواننده آهنگ عاشقانه‌ای رو میخوند و او بی مخاطب به متن زیبای شعر دقت میکرد و باز لبخند میزد به طوری که انگار عضو جدا نشدنی صورتش بود. موبایل رو داخل جیب پالتو گذاشت و دستاش رو هم همونجا نگه داشت. آروم و نرم پیاده روی میکرد. هوای خنک رو وارد ریه‌هاش میکرد و با اکراه خارج میکرد. آهنگ دوباره از نو شروع شد. دقایق سپری میشد و او در حال و هوای خودش بود و لبخند از صورتش پاک نشده بود. نفهمید چقدر سریع اما محله را دور زده بود. ساعت را نگاه کرد ۳:۱۵ دقیقه بود پس از سر اجبار به خانه برگشت و تمام احساس و اتفاقات را به زور درون کلمات جا داد و در دفتر خاطراتش به یادگار گذاشت و با لبخندی پر‌رنگ تر از قبل به آغوش رویاهایش رفت. م‌س‌کن‌ه ه‌ای‌ غ‌ی‌ر‌ ‌ک‌پس‌ول‌ی‌
یه حس تنهایی همیشگیه که باهاته هر جا بری و این از بچگی رقم میخوره<<<<
میدونم نباید الان که زیاد شدیم فعالیتم کمتر از الان بشه ولی فصل امتحانات رسیده متاسفانه:( لطفا صبر به خرج بدید و تو امتحاناتتون موفق بشید^^