eitaa logo
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
116 دنبال‌کننده
579 عکس
163 ویدیو
1 فایل
اندکی تفکر در متون؟! شاید.. حرفاتون: https://daigo.ir/secret/41371434691
مشاهده در ایتا
دانلود
کادو هم برایشان بخریم، خرج هم که برایشان بکنیم، نازشان را هم بکشیم، چپ و راست متن عاشقانه هم برایشان بفرستیم، تاریخ تولدشان را هم همیشه به خاطر داشته باشیم، هزار کار دیگر هم برایشان انجام دهیم اما تا خیالشان را از این بابت راحت نکنیم که عاشقشان هستیم، به درد نمی‌خورد. دخترها اینکه آنها را برای خودشان می‌خواهیم یا نه را، حس می‌کنند. آنها را برای خودشان و خودشان و خودشان بخواهیم! -قسمتی از کتاب ترقوه م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی
شاید ما از دنیا خسته نشدیم؛ شاید این دنیا دیگه از ما خسته شده:) شاید از کارامون از دلشکستنا و بی محبتیا و دروغگوییامون:) شاید از بد بودن ما خسته شده:)
وقتی از تلخیه زندگیم میگم و میخندی... اصلا توقع نداشته باش بتونم باهات جدی باشم و درکت کنم وقتی زخمی میزنی و فقط میخندی بهم... اصلا توقع نداشته باش جلوت واقعی بخندم وقتی از جمعی که عاشقشم فراری میشم... شک کن که اشتباه از تو بوده یا نه وقتی دیدی جلوت جز خوبی چیزی نشون نمیدم.... بدون یه اشتباه باعث شد ضعف نشونت ندم وقتی متوجه شدی خنده هام الکیه و سکوتم برای بغضمه... تو یه آدم فهمیده و باهوش شدی بالاخره وقتی دیدی همش درگیر خودمم با گوشی و کاغذ و اینا... بپرس چطورم اگه دیدی از همه چی فراریم... بدون عصبانیم :))) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
ارزوهایی که عقده شدن<<<<
وقتی تایم قفل میکنه رو یک عدد مثل 00:01 به جای 60ثانیه 70ثانیه میشه،قشنگه:))
حقیقت اینه که... آدمها باید هر روز طوری هم رو به آغوش بکشن که انگار فردا میمیرن... و فردا باید طوری هم رو به آغوش بکشن که انگار از مرگ بازگشتن... زندگی ارزشش انقدر نیست که بخواین اون رو به قضاوت کردن دیگران بگذرونین:)
می دانی، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند!... -حسین پناهی م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم:) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
خسته از دیشب ولی صبح‌ها به امید تو از خواب پا میشدم:)))
خستگیم تمام وجودمو تصرف کرده، قلبم در حالی که احساساتش تو کما بود فقط می‌تپید و مغزم با مرور خاطرات و افکارم بهم خیانت می‌کنه و حالمو خراب و خراب‌تر می‌کنه. بغض تو چشمام منتظر یه تلنگر بودن. با مچاله کردن خودم سعی می‌کردم لرز وجودمو کم کنم دستام به فرمان قلبم قلم رو روی کاغذ به حرکت در می‌اوردن. پاهام سست شده بود و در تمام این جدال‌ها اشک بود که رها نمی‌شد؛ بغضی که خفم می‌کرد و اشک نمی‌شد. غمباد کرده بودم و به دنبال آرامش می‌گشتم؛ یه همدم، یکی که با خیال راحت معتادش بشم:) اما دایره افرادم خالی از این آدم بود. چرا خالی بود؟ چرا نمیومد و پرش نمی‌کرد تا این بغض لعنتی بشکنه؟! بغض مثل قاتل قدرتمند تو بدن ضعیفم حرکت می‌کرد. چشمام مسموم به داروی قاتل، درون آینه نگاهم می‌کرد و من تو سکوت شکسته شدنم رو می‌دیدم... این منم؟! م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲