دستم را توی دستش جا کردم. حس عجیب و ناآشنایی داشتم. شبیه اقیانوس بود؛ مثل نور آفتاب، مثل اسب ها، مثل عشق. ذهنم را گشتم و کلمهای را که میخواستم پیدا کردم؛ شادی.
📜 جنگی که نجاتم داد نوشتهی کیمبرلی بروبیکر بردلی
🌙ارسال شدهتوسط یکی از ممبرا
@onlybook
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمودوس : پدر . تمام دنیا رو قربانی می کردم … اگر فقط منو دوست می داشتین !
📚گلادیاتور
@onlybooks
خطر در این نیست که تا مدتها کسی به استعداد واقعی یا خوبیهای آدم پی نبرد؛ حتی اگر کسی هم پی نبرد، همین که آدم بداند چنین استعدادی دارد و این استعداد را در راه خوبی به کار ببرد، احساس رضات میکند. جاذبهی توانایی در تواضع است.»
📜زنان کوچک
@onlybook
میخواهم بگویم که سکوت تو، پایان غمانگیز زندگی من است. حرف بزن آیدا، حرف بزن! من محتاج شنیدن حرفهای تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست میداری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه میخواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندکاندک از گفتن باز میدارد. درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرفهای تو
📜مثل خوندر رگ های من
@onlybook
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند.»
📜سمفونی،مردگان
@onlybook
عشق سنگین و سبک، روشن و تاریک، گرم و سرد، بیمار و سالم، خوابیده و بیدار است- همه چیز به جز آنچه هست
📜رومئو و ژولیت
@onlybook