عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد زِ خیالات محال .
هدایت شده از کافه نادری.
دلم یه نوتیف خوبِ غیر قابل باور میخواد که از ذوقش گوشیمو پرتکنم تو دیوار .
منو دختر عمه دلقکم بعد ۴ ساعت دیوونه بازی بلند شدیم رفتیم بازار، بعد ۵ ساعت گشتوگذار آخرسر هم چیزی نخریدیم، برگشتیم خونه. بعد با بابام با موتور رفتیم یدونه مغازه رندوم کفش و بابام انتخاب کرد میگم آره بابا بد نیس- .. هنوز حرفم تموم نشده کارت و داد کشید و گفت خب بریم خونه:)))) جمعا ۴ دقیقه تو مغازه مرده بودیم. انتخاب کردم، پوشیدم و خریدم.
تمام!
واقعا مردا تو یه لیگ دیگهن
جلسات شبانه با اونایی که عمیقا براشون مهمی و برات مهمن، حتی باوجود مریضی سخت و روح درگیر بازم لذت بخشه