من بچه که بودم، وقتی یه جا گیر میکردم، یه چیزی میخواستم، نمیدونستم چیکار کنم، زنگ میزدم به بابا. غُر میزدم، جیغجیغای دخترونه میکردم و طلب کمک از ساحت پدر داشتم.. ولی.. وقتی بزرگ شدم و دغدغههای ادم بزرگا رو پیدا کردم، فهمیدم که نه.. انگار بابا هم نمیتونه کاری کنه دیگه.. خودمم و دغدغههای ترسناک آدم بزرگا و دنیای بی رحم.. اونجا بود که نصیحتهای مامانجون یادم اومد. [مامان، دست از دامن امام رضا کوتاه نکنیا؟!]
الان منم و دغدغه هایی که آدم بزرگا دارن و نمیتونن ازش رها بشن، الان منم و غم و غصههای ته دلم، الان منم و دغدغه هایی که داره مغزم و سوراخ میکنه، الان منم و فولدر های بازه تو مغزم، الان منم و خستگیِ بی پایان. خییلی عوض شدما، خیلی. الان خانومی شدم برای خودم، قد بلند کردم، شبیه آدم بزرگا شدم، ولی هنوزم یه عادت دارم.. وقتی یه جا گیر میکنم ناخودآگاه دستم میره دستم گوشی و بابا رو سرچ میکنم. ولی دیگه به بابایی زنگ نمیزنم، چون بابایی نمیتونه کاری کنه. بهجاش، با انگشتم رو اسم شما کلیک میکنم. اون صدا پلی میشه.. باسلام، مخاطب گرامی، پس از عرض سلام به محضر مبارک امام رضا(ع) به روضه منوره متصل میشوید... سلام میدم و شروع میکنم، غرغر، گریه، زاری، دردودل..
خواستم بگم، تهِ خط زندگیم شمایی بابا رضا، این سری هم شما رو به جوادتون قسم میدم، دست رد به سینه این بندهتون نزنید=)))
هدایت شده از هَچامٰ 🇮🇷
خواستم بگم یادت هست آخرین باری که قرآن خوندی کی بوده بچه حزباللهی ؟
شما میتونی خوشبختی رو تو صبح تا شب هرکاری کردن برای ۱۵_۲۰ تومن و گذشتن از تفریح و زندگی و خانومی کردنت معنا کنی و درحالی که ۵۰ سالت میشه و نه بچهای داری و نه خانواده ای از اون دوقرون پولی که در میاری و استقلال پوشالی که داری لذت ببری و کی به کیه؟ اینکه شوهرت بهت چطور پول بده اصلا ربطی به انتخاب خودت و دقت قبل ازدواجت نداره، همه مردا مثل همن!
خستهای،
غم و فشار یه هفته اخیر تمام وجودتو گرفته و کسی نبوده که حتی یه کلمه بتونی باهاش حرف بزنی،
نمیتونی ساید تاریکتو برای بقیه تا ابد قایم کنی و عزیزترینات ذره ذره دارن ازت دور میشن،
با وجود حال بدت که حتی یه قطره اشکم نریختی که سبک بشی باید برای بقیه خوشحال باشی که کسی حواسش از شادی خودش به غم تو پرت نشه،
از آینده بیشتر از اینکه الان یه موشک بخوره بالا سرت و همه چیز تموم بشه میترسی،
حس میکنی لیاقت هیچ چیز خوبی رو نداری،
حس میکنی وجودت تو زندگی کسی مفید نبوده،
شاید تشنه شنیدن جواب یا یه جلمه قشنگی،
اما حتی حال بحث و صحبت با هیچ احدی رو نداری،
این خلاصه یه هفته اخیر منه، دقیقا بعد از اون روز و تصمیم کذایی...
یه گروهی هستن، که خودشون به خودشون میگن روشنفکر و آزادیخواه
اما راستش من اسمشونو میذارم سادهدلان
اینا معتقد به وجود آزادی برای همه، عدالت، دنیای آرام، صلح جهانی و هر مفهوم خوشگل و نازی که فکر کنید هستن
امااا... فقط کافیه شما خلاف عقیده اینا حرف بزنید یا به سنتهای قدیمی پایبند باشید