هدایت شده از 𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی خانهها...
از بیرون شبیه قصرند.
اما پشتِ دیوارهای بلندشان،
رازهایی زندگی میکنند
که از هر زندانی تاریکترند...
من فکر میکردم مرگِ مادرم
فقط یک اتفاق تلخ بود.
یک بیماری...
یک سرنوشتِ بیرحم...
اما بعضی مرگها،
بیش از حد آرام اتفاق میافتند
که بتوان آنها را باور کرد.
وقتی از آن عمارت بیرون آمدم،
فقط میخواستم فراموش کنم.
گذشته را...
نام خانوادگیام را...
و مردی را که همه از او میترسیدند
و من او را «پدر» صدا میزدم.
اما گذشته،
هیچوقت کسی را رها نمیکند.
همهچیز از روزی شروع شد
که با مردی آشنا شدم
که قرار بود فقط صاحب یک بنگاه املاک باشد...
اما بعضی آدمها
هویت واقعیشان را
پشتِ لبخندهای آرام پنهان میکنند.
او رازهایی درباره پدرم میدانست.
رازهایی که سالها دفن شده بودند.
رازهایی که اگر فاش میشدند،
امپراتوریها را ویران میکردند.
در شهری که قدرت با خون خریداری میشود،
اعتماد خطرناکترین اشتباه است.
و وقتی حقیقت قدم به زندگیات بگذارد،
دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد...
چون بعضی رازها،
فقط گذشته را نابود نمیکنند...
___۪_݂🤍___۪_݂
𝐋𓏺𓏺⃗𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
https://eitaa.com/joinchat/1015285395C5e82376b7d
___۪_݂🤍___۪_݂
با من همراه باش . . .
🌊موج؛𝑚ᩘ𝑜𝑗
بعضی خانهها... از بیرون شبیه قصرند. اما پشتِ دیوارهای بلندشان، رازهایی زندگی میکنند که از هر زندا
شروع کردم به نوشتن میشه بیاین؟
منتظرتونم:))))!