اویمن;
و چقدر دور از تصور. در جهانی که بر سقفش سرخی آتش جای سپیدی ستاره، دنباله دارد، میشود روزی قلب برای زندگی کافی؟ اینجا که باید با زره خوابید، شاید گرمی قلبت زیر سردی بلوکِ سقف فروریخته، خراش کمتر بردارد! میشود با قلب زیست؟ گمان نمیکنم. لااقل تا صدسال دیگر. صدها سال دیگر. «و من آنروز را انتظار میکشم، حتی روزی که دیگر نباشم...
کارهایی انجام میدم که ترسِ نرسیدن رو بیشتر میکنن، ولی انجام ندادنشون هم عذابه. آدم یه برههای از زندگی فکر میکنه حق نفس کشیدن هم نداره چون همینجوریش هم از دم و دستگاه رقیب عقبه. بُرههی ناجالب.
اینکه وسطِ بزم رنگارنگ و مَی سرخ قصیده رودکی باید برم امتحان ریاضی بدم، سیستم مغزم رو فلج میکنه. سر جدتون دعوا رو تموم کنید بریم آزمونمون رو بدیم بابا!