eitaa logo
🕊💜ࢪٻحـــاݩھ‌اݪݩݕــۍ💜🕊
1هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
6هزار ویدیو
97 فایل
مآدرساداٺ!🙃 فڪرڪن‌مآ‌بچہ‌هاٺیم🙏 دسٺ‌محبٺ‌بڪش‌به‌سرمون؛🙃🙂🌹 اینجاهمہ‌مهماڹ‌حضرت زهرا س هستی زیرنظر مدافع حرم عمه سادات 😷 💚εαɖᵃT سادات الحسینی💚: @bs_hoseini
مشاهده در ایتا
دانلود
بیست ونهم اون لحظه دلم میخواست سرم رو بکوبم تو دیوار!!!😒😒😒 از اول باید راستش رو می گفتم!!😞😞😞 آقای خادمی!!!😐😐😐 با خاک های زیر پاش، بازی می کرد:بله؟؟؟🧐🧐🧐 من از اول باید واقعیت رو می گفتم🥺🥺🥺 راستش چفیه ی برادرتون رو باد برد و افتاد روی سیم خاردار😥😥😥 من اومدم برش دارم جِر خورد!!😓😓😓 چون سرش پایین بود، نمی فهمیدم چه حسی داره!!😶😶😶 فقط تونستم بگم: من واقعا معذرت میخوام😔😔😔 سعی کرد خودش رو کنترل کنه: یعنی به خاطر یه چفیه دروغ گفتید؟؟؟😏😏 با این که از دستش حرص خوردم😤😤، اما بالاخره من گناهکار بودم و باید توبیخ میشدم😫😫😫 نفس عمیق کشیدم: میدونم از هر جهت کارم اشتباه بود؛ شما بحث چفیه رو ببخش، بقیش با خدا☺☺☺ در حالی که ازم دور میشد گفت:بخشیدم😇😇 . وقتی برگشتم تهران، نتایج کنکور رو اعلام کرده بودند📊📊 بدک نبودم😐😐 تو راهیان نور، تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم کنکور بود!!!😏😏 حس و حالم شهدایی بود🕊🕊 دلم فقط خدایی بود🥰🥰 بعد از اون دیدارم با محمد حسین، خیلی کم دیدمش!!👀👀 از همه ی لحاظ، خیلی بهتر بود🙂🙂🙂 میترسیدم نکنه قضیه ی رئوف، تکرار بشه😣😣😣 بعد از راهیان نور، عشق رئوف رو تو "شلمچه" خاک کردم💫💫💫 رئوف، دیگه تموم شده بود تصمیم گرفتم به خاطر "امام زمان(عج)"✨✨ هم که شده، هر پسری رو دید نزنم👁👁 حتی محمد🥀🥀 تازه یادم افتاده بود که هر چی باشه، محمد نامحرمه!!😬😬😬 رابطم باهاش خیلی کم شده بود‼‼ راستش میترسیدم تو این دیدار هامون، دلش بلرزه!!!❣❣ حتی نمی تونستم بهش فکر بکنم⭕⭕ محمد، با این که نامحرمه، اما واقعا مثل طاهر میمونه... ◦•●◉✿کپی به شرط گذاشتن نام نویسنده ✿◉●•◦ ‌──
سی ام محمد، با این که نامحرمه، اما واقعا مثل طاهر میمونه🙃🙃🙃 . یه هفته ی اول مهر، به جای اینکه به خاطر قبولی تو دانشگاه ذوق زده باشم، همش پیگیر کارای اربعین بودم!!!😁😁😁 پاسپورت و ویزام جور شده بودند؛ فقط مرخصی از دانشگاه مونده بود!!🏫🏫 یه استادمون بهم گفت:این مسخره بازیا چیه؟؟🧐🧐 میخوای چند روز پیاده بری تا کربلا که چی بشه؟؟🤨🤨🤨 البته، من این توهینشون به اربعین رو با جواب دندان شکنی 🦷دادم و واحد ایشون رو حذف کردم❌❌❌ با لبخند بهش گفتم: فهم و درک عظمت و دلیل اربعین، شعور خاصی میخواد؛ که همه ندارن😌😌😌 و به خودش اشاره کردم✌🏻✌🏻✌🏻 اربعین امسال فرق می کرد چون خودم بودیم و فاطمه و امام حسین "ع"❣❣ و البته یک مزاحم که اسمش محمده😤😤😤 باورم نمیشه بابام منو دست اون سپرده🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ من هی میخوام ازش دوری کنم، دستان سرنوشت، منو به سمت اون هل میده😒😒😒 البته، فکر این جاشم کردم که چطوری ازش دور باشم سال های قبل که خانواده ی ما و خانواده ی فاطمه اینا با هم رفتیم اربعین، محمد از اون جاده خاکیه می رفت. به قول خودش (اون مسیر معنویتش بیشتره!!!)😇😇 چه حرفا😏😏 منو فاطمه که از مسیر آسفالت می رفتیم که یه شکمی هم سیر کرده باشیم😋 پارسال توی یه روز، ۵ تا ساندویچ فلافل خوردیم🥪🥪🥪🥪🥪 (انصافا فلافل های عراق، یه چیز دیگس😋😝) اما بعدش حالت تهوع گرفتیم و یه روز کامل توی موکب(استراحتگاه هایی که برای زائرین اربعین درست شده) موندیم🤢🤢 . امروز ساعت ۹ شب، باید بریم ترمینال، تا از اونجا با اتوبوس🚌 بریم مرز مهران😜😜😜 خدایا🤲🏻 🤲🏻 🤲🏻 خودت این سفر رو هم به خیر و خوشی تموم کن🙂🙂 بلند بگو آمـــیــن🤪🤪🤪.... ◦•●◉✿کپی به شرط گذاشتن نام نویسنده ✿◉●•◦
سی ودوم فاطمه گفت:بیا برات تعریف میکنم😊😊 محمد هم دنبالش رفتـ.... . محمد به طرفم اومد:طهورا خانم!!☺☺ خوش به حالتون که اینقدر زود متاثر میشید😉😉 به خصوص برای امام حسین "ع"🥺🥺🥺 از دهنم پرید: خب لیاقت میخواد😏😏😏 خشکش زد😳😳😳 غیر مستقیم بهش گفته بودم، تو لیاقت گریه برای امام حسین "ع" رو نداری😬 سریع پاشدم و دست فاطمه رو گرفتم و بردمش یه گوشه!!!😝😝😝 تا از محمد دور شدیم، فاطمه با خنده گفت: از کجات در آوردی اینو دختر؟؟😂 با استرس بهش گفتم: الان ناراحت میشه؟؟؟😥😥😥 جدی شد‌: واسه چی میپرسی؟؟🤨🤨🤨 متوجه منظورش شدم: نگران نباش!!😒😒😒 هنوز عاشق نشدم😏😏😏 الان فقط بگو ناراحت میشه یا نه؟؟؟🧐🧐 فاطمه با لحن بچه گانه ای گفت:تولوخدا بگو!!🥺🥺🥺 شمرده شمرده گفتم:من..تصمیم...گرفته...بودم...تو..راه..اربعین...کسی..رو..از.. خودم...ناراحت...نکنم!!!😌😌😌 فاطمه گفت: که چی بشه؟؟؟ به شوخی گفتم:که شوهر خوب گیرم بیاد....😅😅😅 ◦•●◉✿کپی به شرط گذاشتن نام نویسنده ✿◉●•◦