' اتاق 95 '
{ فکر کنم به دیوانه ها بیشتر خوش میگذره ، درسته ؟...}
{ زخم قصهست . زخم خاطرست . زخم هویته؛ زخم یعنی من بودم ... }
' اتاق 95 '
دیشب که کنار پنجره گلدان خشک شده را آب میدادم در گوش باد گفتم برای میهمان تازه از راه رسیده از گذشتهمان بگوید .
گفتم که بگوید خسته ایم ؛
که از فرط خستگی فراموش کرده ایم گلهایمان را آب دهیم .
که از فرط خستگی نتوانستهایم شب کمی آرام بخوابیم .
که از فرط خستگی شیشه عینک را خاک گرفته به چشم می زنیم و چای را سرد شده سر می کشیم .
به باد همه را گفتم .
که شاید به گوش میهمان تازه از راه رسیدهمان برساند و او کمی راحت بگیرد برایمان .
پاییز است دیگر ...
دلتنگ است .
بالاخره دلتنگ ها ، حال دلتنگ هارا خوب می فهمند .
- از اویی که به روی سرمای پاییز ، پنجره باز میکرد...
' اتاق 95 '
زمان برا کتاب خوندن ندارم ، چه برسه به پست گذاشتن . تشکر
اکر یکی دو روز یکبار پست بود بایست دلیلش و بدونید ، تشکر