عصا را از پدر برگیر و عزم نیل کن اینک
تقاص مرگ او را مرگ اسرائیل کن اینک
ولی دم به نام حق ولی امر ما گشتی
پدر را مجتبی بودی و ما را مقتدی گشتی
بخوان «خُذْها بِقُوه» این علم بردار بسمالله
علم بردار و در این ره قدم بگذار بسم الله
و حق با جناب صائبه ؛
ناخوشیها از دلِ بی ذوقِ ماست
ذوق اگر باشد، همه دنیا خوش است...
+ آقا؟
- بله؟
+ شما بابای من را ندیدی؟
او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا میآورد و یک کوله روی پشتش است.
- اسمش چیست؟
+ نمیدانم، هربار پرسیدم، نگفت!
- چه کارش داری؟
+ میخواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشتهشدنِ علی را.
- از این خبر خوشحال میشود؟
+ آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال میشود.
- مرگِ علی را جلوی او آرزو میکردی؟
+ آری، همیشه غذا که میآورد جلویش علی را نفرین میکردم، او هم دستهایش را بالا میبرد و میگفت: خدایا مرگ علی را برسان...