روزی کوه رودخونه رو نادیده گرفت ، رود هم دلگرفته راهی شد و رفت تا جایی که به دریا رسید و دریا هم اون رو در بر گرفت و تا ابد تو آغوش نگه داشت ...
درحالی که کوه از اون به بعد تو تنهایی خودش غرق شد و با هربار نگاه کردن به دریا حسرت خورد .
خوشحالم که اینقدر رو اعصابم کنترل دارم ،
چون این روزا به شدت عصبیم و اگر نمی تونستم این و کنترل کنم احتمالا همه لوازم اتاقم و می شکستم .
غمِ ویرانیِ خود را به چه تشبیه کنم ؟
فرض کن کوهِ شنی، طعنهیِ باران خورده . . !
کتاب خون واقعی کسیه که هرچقدر هم کتاب خونده باشه باز با خودش بگه هنوز هیچی نخوندم .
به پایبوسیِتان تا نجف کشیده شدم تا
پدر صدا کنمت ، جانِ دل کنی تو خطابم :) .