#روایت
ع، علل الشرائع ] ، بالأَسْنَادِ إِلَى وَهْبٍ قَالَ : لَمَّا أَسْجَدَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ الْمَلَائِكَةُ لَا دَمَ عَلَيْهِ السّلامُ وَ أَبِي إِبْلِيسَ أَنْ يَسْجَدَ قَالَ لَهُ رَبُّهُ عَزَّ وَجَلَّ فَاخْرُجُ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَجَلَّ لَادَمَ يَا أَدَمْ إِنْطَلِقُ إِلَى هَؤُلَاءِ مِنَ الْمَلائِكَةِ فَقُلُ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَقَالُوا وَ عَلَيْكَ السَّلامُ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ قَالَ لَهُ رَبُّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
هَذِهِ تَحِيْتُكَ وَتَحِيَّةُ ذُرْيَّتِكَ مِنْ بَعْدِكَ فِيمَا بَيْنَهُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ .
نشانی بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام ج ۱۱، ص ۱۴۲
#متن
من خوشبختی را در تنهایی جستم در نقاشی و دوری از دیگران آن چنان از آدمیزاد بیزار بودم که سالها از دیدن خود در آینه پرهیز کردم. اما دایره ی خلوتم آن قدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم من همان خال سیاهم بر بوم سفید و باز به چشم نمی آیم داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمی دانم از این بازی غم آلود زندگی دست می شویم که جانم را چون زخم خشکیده پاره پاره کرده من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست. پس از این چه خواهم شد؟ از دار مکافات رخت برمی بندم و به دیار مجازات راهی می شوم.
- معتزِل با اقتباسی از درختِ خون
"شعله"
بخاری گوشه حجرهِ تاریک مشغول تکاپو برای گرم نگه داشتن تن بی جان من بود، بالا و پایین میپرید و بر رویِ سرش میزد، گویا میگوید: من هستم، من دوستت دارم، من میبینم که چطور ناراحت میشوی، خوشحال میشوی، چه دردی را در خودت حمل میکنی و لب وا نمیکنی، خداقوت! صبر کن که آخر قصه ات زیباست.
من، گوشه ایی روی تخت دراز کشیده ام و موبایل در دست تمام تلاشم را میکنم از این جهان و نکبتی هایَش رها شوم؛
نگاهم که به شعله افتاد، دیدم چنگ به شیشه بخاری میزند که : خسته نشو، هنوز راهی رو نرفتی، خسته راه نرفته نباش!
به شعله نگاهی میکنم و موبایل در دستم را کنار میگذارم و نور حجره فقط از میشود، شعله؛
: من میدانم که دردتو چیست، اما راه حلش این نیست که مشکلات را تقصیر دیگران بیندازی، هرکسی که حتی اگر حق تورا خورده باشد، این دلیل نمیشود که تو دست بکشی، دست کشیدن تو، یعنی که قبول کرده ایی که اراده ات دست شیطان باشد، نمیخواهی سعادت را.
نگاهم به موهای نارنگی رنگ شعله خیره مانده موهایی که کأنه باد آنهارا بالا و پایین میبرد و شعله در دشتی ایستاده.
: آخر چطور؟ من دیگر نمیتوانم، میخواستم که کار بزرگی کنم، میخواستم دل شهر را زنده کنم، اما الان چه؟ الان باید به یک حجره بسنده شوم، تقصیر آقای الف است، و الا من که کارم را میکردم.
دوباره شروع به مشت زدن به شیشه میکند: نه اینطور نیست.
دلم نمیخواهد به او گوش بدهم، در دلم به این فکر میکردم که این شعله که گاز بوده و هست از کجا آمده که من را گرم نگه دارد، که چه؟!
تلاش میکند برای چه؟ برای من؟ تهش چیست؟
چه فایده ایی دارد؟
منی که خودم را باخته ام، دلداده ای داشتم و از من آنرا گرفتند، فاصله ها، جاده ها، ماشین ها، موبایل ها، احکام، آدمیزاد، اینها دلداده من را از من گرفته اند و من تمام شده ام.
خسته ام، سردرگم شده ام نمیدانم که باید چه بکنم.
اما هنوز صدای مبهم شعله میآید..
- سیاهِه عزلَت
نائب امام رفت، اما امام حی و حاضر است!
درست است که داغِ عظیمی بر دلِ ما نشسته است
درست است که مثل این مرد الهی برای ما وجود ندارد
اما این را با تمام وجود، باید درک کنیم که این مرد الهی نائب عامه صاحب الزمان بوده است
ما هنوز امام زمان داریم.
ما منتظر ظهور منجی عالم بشریت هستیم.
و این وعده ایی است که خداوند متعال به ما عنایت کرده و إن الله لايخلف الميعاد!
خداوند خلف وعده نمیکند.
همان امام زمانی که بر ما این سید را هدیه داده است الان بازپس گرفته، اما خودش درس راس امور حی و حاضر و ناظر است.
اللهم عجل لولیک الفرج.
- سیاههِ عزلت
"مرد، نهال "
مرد ۸۰ سال مخلصانه جنگید، زمانی که شروع به قیام کردند، بار ها و بارها و بارها دستگیر شد، حکم اعدام برای او صادر شد، اما خواست یدالله چیز دیگری بود، دوستانش را از دست داد، عزیزان متعددی از دست داد، اما مرد کم نیاورد و با تیکه بر یدالله ایستاد! قیام این مردان به ثمر نشست، خون هزاران لاله سرخ شد آبیاری این نهال تازه کاشته شده، این نهال و این مرد دورانی باهم بودند، این مرد با نهال شب های ظلمانی را به صبح امید رسانده است، خون دلها خورده برای این نهال، بارها بر این نهال سم زده اند، او با ظرافت و دقت بالا این نهال را در لحظه های واپسین تاریخ قلمکاریش کرده، مواظبت کرده، نهال آنقدر پاگرفت و بزرگ شد و ریشه کرد که دیگه هیچ تبری به اذن الله قدرت ریشه کن کردنش را ندارد، این نهال تشنه، الآن با خون مطهر و پاک این مرد مظلوم تاریخ این نهال سیراب شد، و حال به ظاهر گمان میکنیم که این نهال مردی دیگر کنار خود ندارد، اما زهی خیال باطل که یدالله ناظر بر این نهال است، او خود امور را بر دست گرفته است.
یدالله روزی این مرد را به ما مرحمت کرد، حال نیز خودش اورا از ما گرفت، او امت یتیم محمد صلی الله علیه وآله را بدون مرد رها نمیکند، این را باید بدانیم.
رحمت خدا بر این مرد باد، اما شهادت این مرد باعث افول ما نخواهد شد، والله قسم والله قسم والله قسم که دو حالت بیشتر نخواهد شد، ما تا آخر خواهیم ایستاد ان شاءالله، و حال یا در ظاهر پیروز میشویم که این لطف یداللهست و ما نیز شاکر و ملتمس هستیم، و یا هیچ یک از ما وجود نخواهیم داشت، آن زمان این نهال شاید بر زمین بخورد، آنهم شاید! که ما نباشیم باز هم یدالله هست!
که هر دوصورت برای ما احدیالحُسنَین است، ما ملتی هستیم که به دنبال شهادت و مرگ در راه اسلام هستیم، این ملت از مرگ نمیترسند، ما با فریاد الله اکبر جانِ تازه میگیریم، که اگر در کنار پیکر های بی جان ما فریاد الله اکبر داده شود، یقین بدانید که این اجساد بی جان لبیک خواهند گفت!
یدالله فوق ایدیهم.
- سیاههِ عزلت
@ozlat128
سیاهِه های عزلَت
-
نقل است که در همسایگی امام رضا در مشهد مقدس فردی بود شارب الخمر، او کارش از شرب خمر گذشته بود، مانند کودکی که برای زنده ماندن، به شیر مادر محتاج است، او به خمر!
روزگاری گذشت، فرد را فقری دست داده بود که دستش چنان بال پشه در بین مشت یک پهلوان بود، هیچ برایش نمانده بود، جز یک دست لباس بر تن! شخص خمارِ خمر شده بود و حاضر به گداییِ قطرهایی خمر بود که از این حالِ زار رهایی یابد.
به هر دری که میزد، هر میخانه که میرفت، به هر ساقی که پناهنده میشد، دست رد بر سینهِ پر از خواهشِ او میزدند!
از خیابان امام رضا علیه السلام مشغول گذر بود، در همان حال خراب، رو به ضریح خطاب کرد : مگه من همسایهِ شما نیستم؟ مگر شما باب الحوائج نیستید؟ حاجت من را برسانید، من نیاز به خمر دارم!
با لهجه مشهدی گفت و عذاب وجدان یقهاش را گرفت و راهِ آب دهان را بر گلویش بست!
که این چه کاریست که میکنی؟ از طاهر مطهر مطلق طلب شراب کردهای؟
مرد دستی به دستش انداخت و داد زد: اه، ول کن دیگر، نمیتوانم، چکار کنم خب، دارم میمیرم!
در خیال خودش با کسی درگیر بود و وسط خیابان داد و هوار میکرد!
ضربِ دستِ کسی از پشت سر، اورا متوجه حضوری شخصِ ثالثی نزدِ خودش کرد، سر چرخاند؛
به یرِه سلام، چطوری، چرا اینجور میکنی!
سرش را نزدیک گوش مرد کرد و گفت؛
هنوزُم اهلِش هستی؟ عرقِ مگُم!
مرد مبهوت مانده بود، گویا کسی از برتگاهی مرتفع در خلاء رهایش کرده!
اشک از چشمانَش جاری شد و لبانش از این رود تر شد و محاسنَش خیس!
رو چرخاند سمتِ گنبدِ مطلّا؛
غلط کردم، بخدا غلط کردُم.
آرام زیر لب گفت و با چشمی پر از اشک، لباس مندرس و چهارخانه، موهای آشفته و محاسن ژولیده همان راهی را که رو به حرم بود پیش گرفت!
نه، دیگه اهلش نیستُم!
فقط همین یک جمله را به شخص ثالث گفت.
[ به نقلِ از مرحوم واعظِ طبسی، تولیتِ آستان قدسِ رضوی]
- سیاههِ عزلَت
@ozlat128