eitaa logo
پنجِ پنج
321 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
199 ویدیو
4 فایل
روز ایـثار و مـقاومـت اراڪ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۱ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۵ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۷ روزهاے حماسـہ و اقـتدارِ اراڪـے‌ها https://eitaa.com/panj_panj 📱ادمین کانال @Khademshohadiran
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبرگزاری بسیج
📸گرامیداشت روز "ایثار و مقاومت اراک" 🔹گرامیداشت روز "ایثار ومقاومت اراک" با عنوان « پنج پنج» به یاد ۲۰۷ شهید پنجم مرداد این شهر در مصلی بیت‌المقدس اراک برگزار شد. 🔗لینک خبر 🔗 🔷@Basijnewsir
📌 💠 محفل ادبی 🏴 عصر عاشورایی 🏴عصر داستان گرامیداشت شهدای بمباران و پنجم مرداد ⏰ زمان: دوشنبه ۹ مردادماه، ساعت ۱۷ 🏢 اراک، خیابان جهاد، خیابان وحدت اسلامی، حوزه هنری استان مرکزی ┄┅═✧❁ 🍃🌸🍃 ❁✧═┅┄ 🍃 با حوزه هنری در شبکه های اجتماعی همراه باشید: 🆔 @Artmarkazi 🌐 https://zil.ink/artmarkazi
هدایت شده از سـربـازان اراڪـے
📣 ﹝بسمـ اللہ الرحمن الرحیمـ🌱﹞ 🏴صلّ الله عَلیک یا اَبا عَبدالله الحُسین پرچمت را هر کجا دیدم دویدم یا حسین زیر این پرچم همیشه خیر دیدم یا حسین من زمین گیرم ولی تو دستگیرم بوده‌ای غیر خوبی از شما چیزی ندیدم یا حسین 🏴🏴 مراسم پرچم گردانی حرم امام حسین (ع) با حضور خادمان عتبات عالیات 👤 سخنران: آقای دکتر مولوی، مدیریت فرهنگی ستاد عتبات عالیات استان 🌹🌹گرامیداشت شهدای پنج مرداد اراک 🎤با حضور: مداحان اهل بیت 🕰زمان: سه شنبه ۱۰مردادماه ۱۴۰۲ ساعت ۱۷بعدازظهر 🕌مکان: خیابان دانشگاه،مسجدالمهدی ─┅═🇮🇷═┅─🇮🇷─┅═🇮🇷═┅─ کانال محلی برای گزارش به مردم از فعالیت های فرهنگی سربازان اراکی @sarbazan_araki https://eitaa.com/joinchat/2287862081C33040f1648
هدایت شده از فـرهنـگ اراڪ
23.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌استقبال بی نظیر کودکان از مسابقه نقاشی «بمباران شهر اراک» و «عملیات مرصاد » که به مناسبت سالروز‌ حماسه پنجم مرداد؛ روز ایثار و مقاومت شهر اراک و به همت معاونت فرهنگی ناحیه اراک برگزار شد. ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
📚 دود سیاهی در آسمان نشسته بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. نای راه رفتن نداشتم. به سختی قدم برمی‌داشتم. خیابان‌ها شلوغ بود. مردم از کوچه و پس کوچه‌ها در خیابان‌ها ریخته بودند. سیل جمعیت دل‌نگران به سمت کارخانه آلومنیوم‌سازی در حرکت بود. هر کسی چیزی می‌گفت. گوش‌هایم می‌شنید، اما توان جواب دادن نداشتم. _ پنج تا کارخونه را زدن؟ - خدا کنه زیاد شهید نداده باشیم. - خدا لعنتت کند صدام! -خانم دعا کن شوهرم زنده باشد! در دلم کسی رخت می‌شست. صدای آژیر آمبولانس‌ها بلند بود. نگاهم به هر ماشینی که می‌افتاد پر از مجروح بود. تاکسی و آمبولانس فرقی نداشت. انگار همه، آن روز یک وظیفه داشتند؛ انتقال مجروح‌های کارخانه‌ها به بیمارستان‌. با هر قدم دلم بیشتر شور می‌افتاد. افکاری که بغض را در گلویم می‌فشردند هجوم آوردند. اشکم سرازیر شد. به خودم نهیبی زدم و به راهم ادامه دادم. به شهر صنعتی رسیدم. همین که زنگ خانه‌مان را زدم، مامان پریشان جلوی در آمد. همسرم رفت تا از بابا خبری بگیرد. با مامان هزار بار طول خانه را قدم زدیم. دل یک جا نشستن نداشتم. مامان صلوات می‌فرستاد. دل توی دلم نبود. از خانه بیرون زدم. باید بابا را پیدا می‌کردم. می‌دانستم محال است یک جا بنشیند. به کارخانه رسیدم. تا چشم کار می‌کرد آوار بود و سیل جمعیتی که با اشک و التماس، سراغ عزیزشان را می‌گرفتند. بلند گفتم: حسین جودکی؟ حسین جودکی را ندیدین؟ بابا؟ بابا؟ تو رو خدا بابایم رو کسی ندیده؟ کسی گفت: داشت به مجروح‌ها کمک می‌کرد. دوست داشتم باور کنم، اما دلم راضی نمی‌شد. چشم چرخاندم. فضا را خاک گرفته بود.چشم، چشم را نمی‌دید. لباس‌های سیاهم خاکی شد. ۷۲ روز از شهادت برادرم حسن می‌گذشت. کاش بود. اشک‌هایم را پاک کردم و به سمت بیمارستان ولیعصر راه افتادم. برای صدمین بار، صدای آژیرها گوش شهر را کر کردند. ماموران دور تا دور بیمارستان ایستاده بودند. از حضور مردم ممانعت می‌کردند. با التماس گفتم: تو رو خدا بگذارید بابام رو پیدا کنم. اجازه ورود ندادند. از پشت آمبولانس‌ها خود را به راهروی بیمارستان رساندم. اتاق به اتاق گشتم. میان شلوغی‌ها سرک می‌کشیدم و بابا را صدا می‌زدم. صدای ناله کارگران کارخانه‌ها بلند بود. روپوش خونی پرستارها دلم را می‌لرزاند. بابا پیدا نشد. باید به بیمارستان قدس می‌رفتم. همین کار را کردم. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. کسی حق ورود به بیمارستان را نداشت. دلم می‌خواست روی زمین بنشینم و زار بزنم. با همه وجودم بابا را صدا کنم و او فقط جواب بدهد _خوبم دخترم. بغضم را برای صدمین بار قورت دادم. اشک چشمم را پاک کردم و دنبال راهی گشتم تا بتوانم وارد بیمارستان شوم. راه را پیدا کردم. از لابه لای جمعیت به راهرو سرک کشیدم. باز هم اتاق به اتاق گشتم. اشک‌هایم را پاک می‌کردم تا بهتر ببینم. خبری نبود. چند نفر از اقوام جلوی در اتاقی ایستاده بودند. پاهایم سست شد. نفسم به سختی بیرون می‌آمد. صدای کوبیده شدن قلبم را می‌شنیدم. با اضطراب به اتاق رسیدم. نگاهم را در اتاق چرخاندم. بابا را دیدم. دنیا روبه رویم ایستاده بود. پاهایم از زمین کنده شد. نفس راحتی کشیدم. یکی از اقوام دستمال نم‌دار را به لبان خشکش می‌کشید. بلند گریه کردم و خودم را به آغوشش چسباندم. چشم‌های بابا درد داشت. متوجه شدم یک پایش را قطع کردند. فدای سرش! همین که نفس می‌کشید کافی بود. نفسم راحت‌تر بیرون آمد. مامان هم آمد. یک دل سیر اشک ریخت. اجازه ندادند کنارش باشم. با مامان راهی مزار حسن شدیم. هنوز پایم به خانه نرسیده بود که دنیا بر سرم آوار شد. انگار زمان ایستاد. خبر شهادت بابا پاهایم را به زمین چسباند. اما هنوز داغ پنج مرداد ۱۳۶۵ کنج قلبم می‌سوزد. ✍️فرشته عسگری 🇮🇷5⃣•5⃣•6⃣1⃣•6⃣5⃣•6⃣7⃣🇮🇷 روز ایـثار و مـقاومـت اراڪ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۱ پـنجِ پنـجِ سـال۱۳۶۵ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۷ روزهاے حماسـہ و اقـتدارِ اراڪـے‌ها https://eitaa.com/panj_panj
📚 آفتاب اوایل مرداد داغ‌‌تر از هر روز بر سر کارخانه آذرآب می‌تابید. ساعت ۹:۴۵ را نشان می‌داد. وقت صبحانه بود. با وجیه‌الله رضایی دستگاه برش را خاموش کردیم. هم قدم شدیم که صدای مهیبی گوشمان را کر کرد و سقف و شیشه‌هایش به سمت پایین سرازیر شدند. صدای انفجار و بچه‌ها در هم پیچید. بعثی‌ها آمدند. بمباران! پناه بگیرید. فرار کنید. بمب‌ها بر سر کارخانه ریخته شد. ترکش‌ها از یک سو و تیرآهن و پیچ مهره سقف از سوی دیگر به طرف ما هجوم آوردند. فرصت فرار از ما گرفته شد. خواستیم با وجیه‌الله زیر دستگاه گیوتین پناه بگیریم که وجیه‌الله نقش بر زمین شد. ترکش‌ها به تنمان نشست. تنم داغ شد. درد عجیبی در بدنم پیچید. دست چپم آویزان شده و قوزک پای راستم شکسته بود. درد تا استخوانم می‌رسید. نفسم را بند می‌آورد. دستی به صورتم کشیدم. چشم چپم از حدقه بیرون زده بود. سعی کردم; خونسرد باشم. نفس عمیقی کشیدم. تاسیسات آسیب دیده بود. لوله‌های آب گرم ترکش خورده بودند و آب داغ بر سرم می‌ریخت. سر می‌دزدیدم تا درد سوختگی به دردهایم اضافه نشود. با چشم به دنبال وجیه‌الله بودم. گرد و خاک مانع پیدا کردنش شد. از بیرون سر و صدای زیادی به پا بود. انگار فقط ما توی کارخانه مانده بودیم و فرصت فرار نداشتیم. گرد و خاک که کم‌تر شد وجیه‌الله را دیدم. جلویم دراز کشیده بود. حالش خوب نبود. شکمش بیرون ریخته بود. روده‌هایش را توی دستش گرفته بود. نگاهش را به من دوخت. انگار او هم از ظاهر من شوکه شده بود. توان حرکت نداشتیم. به دنبال راه چاره‌ای بودم. سر چرخاندم. فلاح‌زاده را دیدم. لنگان لنگان به طرف در خروج می‌رفت. با صدای بلند صدایش زدم: _برو بیرون کمک بیار دچار موج گرفتی شده بود. اصلا متوجه نشد چه می‌خواهم. ران پایش آسیب دیده بود. رفت و برنگشت. چشمان وجیه‌الله بی رمق‌تر شد. با صدایی که به زور شنیده می‌شد; گفت: محسن بیا با هم فریاد بزنیم و کمک بخوایم. صداهایمان را جمع کردیم. فریاد زدیم: کمک. کمک. کمک. یکی از بچه‌ها شنید و بالای سرمان حاضر شد. خاکی بود. زود رفت و چند نفر دیگر را برای کمک آورد. با زحمت ما را به آمبولانس رساندند. در کنار باقی بچه‌ها جا گرفتیم. زل زدم به سر و صورت خونی دوستانم. خبرها از بمباران پنج کارخانه اراک می‌گفتند. وجیه‌الله شهید شد. چشم بست و برای همیشه رفت. قلبم تیر کشید. نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: تاریخ ۵/ ۵/ ۱۳۶۵، تاریخ بمباران پنج کارخانه اراک را باید برای همیشه توی ذهنم ثبت کنم. فرشته عسگری (روایت محسن رحیمی یکی از مجروحین بمباران کارخانه‌های پنج مرداد سال ۱۳۶۵) 🇮🇷5⃣•5⃣•6⃣1⃣•6⃣5⃣•6⃣7⃣🇮🇷 روز ایـثار و مـقاومـت اراڪ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۱ پـنجِ پنـجِ سـال۱۳۶۵ پـنجِ پنـجِ سـال ۱۳۶۷ روزهاے حماسـہ و اقـتدارِ اراڪـے‌ها https://eitaa.com/panj_panj
15.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖ناگفته های عملیات رمضان از زبان مرحوم حاج منصور درجاتی شادی روح ایشان فاتحه و صلوات 🙏 ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
هدایت شده از فـرهنـگ اراڪ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔖گریه حاج منصور درجاتی در بیان خاطرات سردار شهید ناصر بختیاری و شهید اصغر فتاحی و سرنوشت نیروها در عملیات رمضان ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
هدایت شده از فـرهنـگ اراڪ
5.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱عملیاتی که باعث شد شهر تبرک شو‌د.... 🔖روایت ۷۲ شهید عملیات رمضان از زبان حاج منصور درجاتی ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
هدایت شده از فـرهنـگ اراڪ
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریه حاج منصور درجاتی در فراق عام رحیم آنجفی سردار دلهای مردم شهر اراک و بیان خاطرات در مورد ایشان..... ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
هدایت شده از فـرهنـگ اراڪ
7.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملیات رمضان در چه ماهی بود؟! اعزام نیروها از کدام شهر بود؟! 📌گوشه‌ای از صحبت های حاج منصور درجاتی در مورد عملیات رمضان ─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─     @farhang_arak https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac