داغ خیلی سنگینه...
هی میخوام محکم باشم
هی میخوام منطقی حرف بزنم...
آخه آقا من دور سرت بگردم...
آقا من برا پیکر بی جونت بمیرم😭
آقا من که یتیمی بلد نیستم...
آقا من بی پدر زندگی کردنو بلد نیستم...
من از وقتی چشم باز کردم
از وقتی دست راست و چپمو
شناختم شما رو بالاسرم دیدم
از وقتی خودمو شناختم
" آقا "گفتنو هم یاد گرفتم...
زندگی بدون شما چجوریه؟
دنیای بدون شما چجوریه؟
من بلد نیستم زندگی کنم...
چرا پس هنوز دارم نفس میکشم؟
چرا من ازین داغ نمی میرم؟
دست و پای چپم ازصبح سِر شده
قفسه سینهم سنگینی میکنه...
چرا داد نمیزنم و گریه نمیکنم؟
چرا جیغ نمیکشم و مویه نمیکنم؟
آخه من کِی انقد قوی شدم که تو
این شرایط دارم به بقیه دلداری میدم؟
من کِی انقدر بزرگ شدم
که بقیه دارن بهم پناه میارن...
من خودم یتیمم...
ببین چجوری نشستم دارم برات
یتیم داری میکنم...
کاش میشد با خدا معامله کرد
من و خونوادم و همه عزیزانم
زنده نباشیم ولی تو برگردی...
#دلنوشته
اینجا پیام بدین
برم سحری بپزم میام
انشالله گپ میزنیم👇🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2678703
اول همه این دو صفحه رو بخونید
و پناه ببرید به قدرتمند ترین
پناهگاههای دنیا...
منم میرم بخونم👇🏻
همیشه فکر میکردم اگه اقا
یه چیزیش بشه، انقد خودمو
میزنم انقد داد میکشم انقد گریه
میکنم که از حال برم...