7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشسته بودم اتاق بابا..
داشتم نگاش میکردم !
لباس مشکی عزاشو ک بعد از شهادت رهبرشهید هر روز میپوشید تنش کرده بودو با اون کلاه مشکی همیشگیش نشسته بود پای سینی نون و پنیرو خیاری ک مامان براش اورده بود..
با دستای لرزونش لقمه میگرفت و با اون لبای همیشه خندونش داشت صحبت میکرد؛
بهش ک نگاه کردم یاد بچگیام افتادم! وقتی برام لقمه های بزرگ میگرفت و صدای شاکی مامان میومد ک :"اقاااا این چ کاریه دختر بچس باید لقمه های کوچیک تر برداره سنگین رنگین باشه "
بابا ابجی کوچیکه رو صدا میکرد
ک برو از گوشه حیاط ی دوتا
آجر بیار و در جواب نگاه متعجب مامان میگفت میخوام بدم بغل زهرا سنگین تر بشه 😂
رفتم جلوتر و گفتم بابابرام ی لقمه میگیری ؟!
با حوصله پنیرو برش زدو خیارای حلقه شده رو چید روشون و داد دستم ..
وای ک چقد لذت بخش بودگرفتن اون لقمه از دستای بابا ♡
بمونی برام #باباجونم
🦶را.2.X
پنجشنبس لا اله الا الله الملک الحق المبین🪴
جمعس
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد🪴
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منم آن شاعر درمانده عو بیچاره ی خودکار بدست
که نداند به چه تشبیه کند عطش طفل رباب ....