eitaa logo
پاراگراف‌نوش
51 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
1 فایل
قسمت‌های زیبا و تأمل‌برانگیزی از کتاب‌های مختلف
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Ali Mesbahi
مادر دوستم داری؟ پدیدآور: آیفر گُردال اُنال؛ مترجم: سعیده پورمحمّد حاجی‌آقا؛ ناشر:‌ نگارینه؛ تعداد صفحات:‌ ۲۴ روز قبل از نوشتن معرفی این کتاب، پسر چهارسال ‌و هشت‌ماهه‌ام را در منزل به دلیل کار خیلی اشتباهی که انجام داده بود دعوا کردم، سرش داد هم زدم (البته کنترل شده، چرا که مولی علی علیه‌السلام می‌فرمایند: با خشم، تربیت ممکن نیست!)؛ بغ‌کرد و رفت روی مبلِ کناری من نشست؛ بعد از چند لحظه که ساکت فقط من را نگاه می‌کرد، به من گفت: «بابا منو دوست داری؟!» بلافاصله گفتم: البته که دوسِت دارم پسرم؛ ولی رفتارت رو دوست نداشتم! اما بدون همیشه دوسِت دارم. آن موقع این کتاب را هنوز ندیده بودم، و پیشم نبود؛ اگر این کتاب پیشم بود، حتماً صدایش می‌کردم و همان موقع براش می‌خوندم. تمام پیام این کتابِ بسیار لطیف و زیبا با تصاویر بسیار دلنشین و صمیمی‌اش، برای تفهیم آخرین جمله‌‌ای هست که خانم خرسه به پسر کوچولوش می‌گه: «عزیزم! هیچ‌وقت فراموش نکن، من تو را بی‌هیچ شرط و بهانه‌ای برای همیشه دوست دارم.» بخشی از کتاب: «مادر جان، اگر یک روز بخواهی تمشک بچینم، اگر تمشک‌های چیده شده را هنگام آوردن روی زمین بریزم، باز هم دوستم داری؟» «کوچولوی من،‌اگر یک روز برای من تمشک بچینی و تمشک‌ها را روی زمین بریزی، از این که نمی‌توانم برای تو کیکِ تمشک درست کنم، ناراحت می‌شوم، اما باز هم دوستت دارم.»... «مادر، اگر تیغ‌های کاکتوس را در لباس تو فرو کنم، باز هم دوستم داری؟» «عزیزم، با این کارها از تو عصبانی می‌شوم، اما بدان همیشه دوستت دارم.»... @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
بسیار خواندنی! حرف‌های تأمّل‌برانگیز الکس فرگوسن درباره‌ی دیوید بکهام! قابل توجهِ فوتبالیست‌های به اصطلاح حرفه‌ایِ امروزِ کشورِ خودمان... من شاهد بزرگ شدن دیوید بودم. کنار اسکولز و گیگز، دیوید مانند پسر من بود... هیچ کینه‌ای از دیوید به دل ندارم او را دوست دارم و فکر می‌کنم پسر فوق‌العاده‌ای است، اما هرگز نباید به آنچه در آن خوب هستید خیانت کنید. دیوید تنها شاگرد من بود که شهرت را به فوتبال ترجیح داد. می‌خواست که در بیرون زمین معروف‌تر باشد. شرکت‌های مختلفی پیشنهادهای زیادی به او می‌دادند، دو برابر مبلغ قراردادش با یونایتد و رئال، در خارج زمین درآمد داشت. این سیستم تجاری، علاقه‌ی زیادی هم به جذب رایان گیگز نشان می‌داد، ولی او هرگز علاقه‌ای نشان نداد و فوتبال را به همه چیز ترجیح داد. آخرین فصل حضور دیوید در اولدترافورد او را زیر نظر داشتم. به شدت افت کرده بود و شایعاتی مبنی بر مذاکرات بین او و مادرید شنیده می‌شد. همین عوامل باعث شد تا نهایتاً اجازه خروجش را صادر کنیم. تنش بین ما که موجب آشوبی بزرگ در تیم شد، از فوریه ۲۰۰۳ کلید خورد، جایی که دو بر صفر نتیجه را در اولدترافورد به آرسنال واگذار کردیم. اشتباه دیوید در آن بازی نابخشودنی بود. بدون شک روی گل دوم آرسنال که توسط سلیوین ویلتورد به ثمر رسید مقصر بود. خیلی زود از تعقیب ویلتورد دست کشید و با اشتباه او دروازه‌مان باز شد. اما بعد از بازی اشتباهش را نمی‌پذیرفت، پس از بازی در رختکن بین من و او حدود ۱۰ متر فاصله بود. روی زمین ردیفی از کفش‌ها وجود داشت. دیوید شدیداً عرق کرده بود. به طرف او رفتم و در همان حال یکی از کفش‌ها را شوت کردم. کفش دقیقاً به بالای چشم دیوید خورد. بلند شد تا به من چیزی بگوید و به طرفم حمله کند، اما بازیکنان او را گرفتند.گفتم: «بنشین سرجات! تو باعث سرافکندگی تیم هستی. حالا هر چقدر که می‌خوای جنگ و دعوا کن.» روز بعد او را به دفترم خواندم و آن صحنه را دوباره تماشا کردیم. اما همچنان اشتباه خود را نمی‌پذیرفت. فقط به من گوش می‌کرد و هیچ حرفی نمی‌زد. پرسیدم: «می‌فهمی دارم در مورد چی حرف می‌زنم؟ اصلاً می دونی چرا اینجایی؟» حتی پاسخم را هم نداد. روز بعد، داستان ما تیتر یک رسانه‌ها بود. در همین روزها بود که تصمیم به فروش دیوید گرفتم و این موضوع را به هیئت رئیسه اعلام کردم. پیامی آشنا برای آنها بود. لحظه‌ای که بازیکنان فکر کنند از سرمربی بزرگتر هستند، باید باشگاه را ترک کنند. ...شما نمی‌توانید اجازه دهید یک بازیکن اختیار رختکن را در دست بگیرد. خیلی از بازیکنان این راه را رفته‌اند، اما تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی در یونایتد همیشه سرمربی بوده است و این موضوعی بود که بکام آن را رعایت نکرد. ...در آن سال، دیوید نقش پررنگی در قهرمانی لیگ برتر داشت، بنابراین دلیلی نداشت که در گودیسون پارک که آخرین بازی ما در آن فصل بود او را نیمکت‌نشین کنم. شاید در آن زمان هنوز آنقدر تجربه نداشت تا تصمیم درست را بگیرد اما امروز به نظر می‌رسد مطمئن‌تر و با کنترل بهتری زندگی خود را پیش می‌بَرَد، اما وجود یک ستاره دنیای موسیقی در زندگی‌اش باعث شد هرگز به قله فوتبال نرسد. برای مثال پیش از سفر ما به لسترسیتی وقتی به زمین تمرین رسیدم دیدم شاید بیش از ۳۰ عکاس و خبرنگار آنجا هستند. گفتم این جا چه خبره؟ یکی گفت: ظاهراً فردا بکام می‌خواهد از مدل موی جدیدش رونمایی کند. کلاهی کشی بر سر داشت. زمان شام در رستوران، هم‌چنان کلاه خود را سر داشت. گفتم: «دیوید کلاهت رو بردار، اینجا رستوران است.» توجهی به حرفم نکرد. با تأکید بیشتر گفتم: «احمق نباش! کلاهت را بردار.» اما از انجام این کار امتناع کرد. عصبانی شده بودم و هیچ راهی هم برای جریمه کردنش نداشتم. چه کسی بازیکن‌اش را برای کلاه بافتنی گذاشتن سر میز شام جریمه می‌كند؟ روز بعد در گرم کردن قبل از بازی، دیوید هم‌چنان کلاه خود را بر سر داشت. به او گفتم: «اگر همین حالا کلاهت را بر نداری بازی نخواهی کرد!» عصبانی شد و سرانجام کلاهش را از سر برداشت. سر او بدون مو بود. کاملاً کچل، گفتم: «همه‌ی این بازی‌ها به خاطر یک کله کچل بود؟ تمام این مدت داشتی کله کچلت رو از کی پنهان می‌کردی؟» برنامه این بود که کلاه را دقیقاً قبل از شروع بازی بردارد تا جلب توجه کند. در این هنگام بود که فهميدم تنها مشغله‌ی او فوتبال نیست، شما نمی‌توانید هم برای برندهای لباس مدل مویتان را تغییر دهید و هم برای یونایتد بجنگید. برگرفته از کتاب: زندگی‌نامه من (الکس فرگوسن) - (پدیدآور: الکس فرگوسن؛ مترجم: ماشااله صفری – طاها صفری؛ ناشر: گلگشت): ص۶۴تا۶۶ @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
احمد متوسلیان: من که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم... پس از روشن شدن این که حمله‌ی اسرائیل به سوریه و لبنان صرفاً دسیسه‌ای بوده تا تمرکز ایران از جنگ با عراق منحرف شده و صدام نیز به تجدید قوای خود پس از فتح خرمشهر بپردازد، امام خمینی سریعاً دستور بازگشت نیروها را از سوریه صادر کردند. آن شب ما در خانه حاج احمد بودیم تا صبح به همراه ایشان برای اعزام به سوریه به فرودگاه برویم. حوالی نیمه شب، درِ خانه حاجی به صدا درآمد. حاج احمد رفت دم در و پس از مدتی با حالتی آشفته برگشت. وقتی از او علت این آشفتگی را پرسیدم، جواب داد: «از قرار معلوم سه نفر از نیروها، توسط شبه نظامیان مسیحی متحد با اسرائیل، موسوم به نیروهای لبنانی دستگیر شدن.» حاج احمد خیلی بی‌قرار و بی‌تاب بود او از وضع موجود ناراحت بود و می‌گفت: «چرا تیپ به این حالت در اومده؟ نصف اون توی سوریه و لبنانه و نصف دیگه‌اش تو جنوب و تعدادی هم توی تهران. تیپ قدرتمندی که ما داشتیم، حالا از هم پاشیده جمع کردن این وضع خیلی مشکله.» در نهایت هم حرفی زد که چرت همۀ ما را پاره کرد؛ حاجی گفت: «من که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم اینها باید به فکر خودشون باشن. من می‌دونم که برم لبنان، دیگه برنمی‌گردم.» با شنیدن این حرف، ما به او گفتیم: «این حرف‌ها دیگه چیه که می‌زنی؟ ان‌شاءالله می‌ری و سالم برمی‌گردی.» اما او باز هم با چشمانی اشکبار گفت: «نه من دیگه برنمی‌گردم» حسابی تعجب کرده بودیم. این که حاج احمد این قدر قاطعانه حرف از برنگشتن می‌زد، برای ما عجیب بود. با اصرار از او خواستیم که علت یقینش را به ما بگوید. ابتدا سر باز می‌زد، اما سرانجام تسلیم شد و گفت: «عملیات فتح المبین رو یادتونه؟ یادتون هست که پیش از عملیات قرار بود ۹۰ دستگاه نفربر آيفا، ۱۰۰ دستگاه تویوتا و بقیه امکانات رو به ما بدن؟ اما در عمل امکانات جزئی در اختیار ما قرار گرفت، من اون زمان خیلی ناراحت بودم و پیش خودم می‌گفتم که خدایا، چطور ممکنه با این امکانات کم عملیات کنیم. با این وضع من می‌ترسم عملیات موفق نباشه و مایۀ آبروریزی بشه. خلاصه تو همین حالی که با خودم کلنجار می‌رفتم، از ساختمون ستاد بیرون اومدم تا وضو بگیرم توی اون تاریکی شب یه برادر سپاهی از پشت دستشو روی شونه‌ام گذاشت و اونو فشار داد. با تعجب سرمو چرخوندم دیدم میگه برادر احمد، شما خدا و ائمه رو فراموش کردین، به فکر آمبولانس و امکانات مادی این دنیا هستین؟ توکل کن به خدا و این امکانات رو نادیده بگیر. به حق قسم، شما پیروز می‌شین. ان‌شاء‌الله بعد از این عملیات هم عملیات دیگه‌ای در پیش دارین به نام «بیت المقدس» شما بعد از عملیات بیت المقدس برای جنگ با اسرائیل عازم لبنان می‌شین و پایان کار شما اون جاست و از اون سفر برنمی‌گردین.» با شنیدن این صحبت‌ها، ما به شدت منقلب شده بودیم. به هر ترتیب، صبح فردا، به همراه او و تعدادی دیگر از نیروها عازم لبنان شدیم. برگرفته از کتاب: می‌خواهم با تو باشم (خاطراتی از شهید احمد متوسلیان)؛ پدیدآور:‌ علی اکبری؛ ناشر: یا زهرا (سلام‌الله‌علیها): ص 107و109 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
مامان دراز کشیده بود روی بام و دامنش پخش شده بود. دست‌هایش را باز کرده بود؛ مثل بال‌های پرنده‌ای که می‌خواهد پرواز کند به طرف آسمان و چشم‌هایش باز بود. دستش را تکان دادم و صدایش کردم دوست داشتم پاشود و دعوایم کند. - چرا با دمپایی رفته‌ای توی اتاق؟ ببین چه بلایی سر نیم‌تنه زری‌ات آورده‌ای. اما از جایش تکان نخورد. خیره مانده بود به آسمانی که بوی گند می‌داد. به مادر گفتم: «نمی‌دانم دوباره کی، کجا مرده که بوی گندش همه جا را برداشته. می‌شود پرنده‌ها توی آسمان بمیرند؟ تو هم خوابیده‌ای مثل بقیه؟» مادرم جواب نداد. روی بازوی مادر خوابیدم. من هم باید مثل آنها می‌خوابیدم. برگرفته از کتاب: یخ در بهشت؛ پدیدآور:‌ جمعی از نویسندگان؛ ناشر: کتاب جمکران: ص 34و35 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
كريم سرش را برگرداند که به صدای بلند، با هوپر خداحافظی کند و تازه داشت پشت سر جانی می‌دوید که حیرت‌زده خشکش زد! هوپر به جای آنکه مثل بقیه‌ی پسرها فرار کند یک راست به سوی تانک جلویی می‌دوید. کریم هوار کشید «هوپر نرو! مگه زده به سرت؟» سپس در آن سوی جاده چشمش افتاد به پیرمردی که گویا چرخ‌دستی تره‌بارش را هل می‌د‌اده و برای فرار از تانک‌ها عجله کرده و بارش چپه شده بود! حالا هم خم شده بود و سعی می‌کرد گوجه فرنگی‌ها، بادمجان‌ها و فلفل‌های قل خورده و افتاده توی جوی آب را جمع کند. پیرمرد کمرش را که راست کرد، کریم دید که او پدر بزرگ هوپر است و بعد فریاد هوپر را شنید: «بابا بزرگ اون‌ها رو ول کن برو تو خونه!» پیرمرد هنوز این پا و آن پا می‌کرد که اولین تانک حرکتش را آهسته کرد و لوله‌ی بزرگ توپش را سمت او چرخاند. پیرمرد با دستپاچگی در همان حال که انتهای قبایش دور پاهایش می‌پیچید دوید. کریم پا به فرار گذاشت مثل باد به سمتِ نخاله‌های ساختمانی دوید، سرش را برگرداند تا آخرین بار نگاهی به جاده بیندازد. اما بی‌توجه، پایش را روی بلوک سبکِ لقی گذاشت؛ که از زیر پایش در رفت و تعادلش را بر هم زد. درد کشنده‌ای در مچ پایش احساس کرد و چنان به شدت افتاد که مچ پایش حتی بیش از پیش آسیب دید؛ از بالای شانه‌اش به آن سو نگاه کرد، عمق سرازیری‌ای که در آن سقوط کرده بود، زیادتر از حدی بود که گمان کرده بود. بنابراین، تانک‌ها و سربازها او را نمی‌دیدند. خیلی با احتیاط راست نشست و از شکاف بین دو بشکه‌ی خالی نفت به بیرون خیره شد. هوپر با آن هیکل ترکه‌ای و ترو فرزش، تنهای تنها آن پایین بود و عین جن‌زده‌ها تقریباً روبه‌روی اولین تانک، بالا و پایین می‌جَست! کریم در همان حال که چشمش به او بود دید که او خم شد و خیلی راحت چیزی را که از آنجا خوب دیده نمی‌شد از زمین برداشت؛ کریم چشمانش را تنگ کرد و به خودش گفت: یعنی چی تو دستشه؟! و فقط توانست برق چیز بنفش رنگی را ببیند، با نفس‌های بریده بریده آهسته گفت: «چی؟! یه بادمجون؟! آخه می‌خواد باهاش چه غلطی بکنه؟» هوپر با ادا و اطوار نمایشی بادمجان را محکم نگه داشت. سپس با حرکتی جسورانه آن را بلند کرد سمت دهانش برد و کمی از ساقه‌ی سبزش را گاز زد. رفتارش درست مانند آن بود که دارد ضامن نارنجکی را بیرون می‌کشد! بعد بادمجان را به سوی تانک نشانه گرفت و پرتاب کرد. سربازِ روی برجک تانک که حسابی زره‌پوش بود و کلاه‌خود آهنی به سر داشت سعی کرد با تفنگ ام‌شانزده‌اش، پسرک چُست و چابک را که جلوی تانکش جولان داده بود نشانه بگیرد اما بی‌فایده بود؛ سرباز در همان حال که بادمجان به سویش می‌آمد فریاد می‌کشید و هشدار می‌داد. بادمجان به بدنه‌ی تانک خورد و متلاشی شد! مشت‌های کریم از شدت نگرانی گره شده بودند، اما قلبش لبریز از احساس تحسین و ستایش بود! زیر لب گفت: «هوپر گل کاشتی؛ گل، ولی حالا دیگه بدو! فرار کن.» ولی هوپر فرار نکرد بلکه بار دیگر یک راست به سوی تانک دوید؛ کریم که کم مانده بود قلبش بایستد، دید که هوپر به سرعت پرید سمت لوله‌ی بزرگ توپ و یک لحظه که انگار تمامی نداشت از لوله‌ی تانک تاب خورد، خیلی عادی؛ طوری که انگار دارد از میله‌ای در زمین بازی تاب می‌خورد. در نظر کریم که از کپه‌ی سنگ‌ها و نخاله‌های ساختمانی هوپر را تماشا می‌کرد، او یکه‌‌تاز و شکست‌ناپذیر بود، اما معلوم بود که به زودی ورق بر می‌گردد! برگرفته از کتاب: یک تکه زمین کوچک؛ پدیدآور:‌ الیزابت لِرد؛‌ مترجم: پروین علی‌پور؛ ناشر: افق: ص 212تا215 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir
مسألهٔ انتظار ما از حجت مسألهٔ توسل را توضیح می‌دهد. این درست که ما آن‌ها را شفیع و همراه طلب خود ساخته‌ایم و حتی نمک طعام و رنج فرزندانمان را با آن‌ها در میان می‌گذاریم و این درست است که ما جز از این‌ها نمی‌خواهیم ولی درست‌ترین این است که از این‌ها جز خودشان را نخواهیم و از آن‌ها برای رسیدن به بت‌ها و عروسک‌های حقیر و ناچیزمان استفاده نکنیم و این‌ها را برای رسیدن به این آرزوهای کوچک زیر پا نگذاریم تا آن‌جا که با اشک و سوز بگوییم مهدی جان! آقا جان! اگر جواب مرا ندهی بر می‌گردم... راستی به کجا بر می‌گردیم؟ به سوی چه کسی و در چه دنیای بزرگ و کوچکی؟ ما همهٔ این راه‌ها را تجربه کرده‌ایم و از همهٔ بن‌بست‌ها زخم خورده‌ایم تا به این‌ها روی آوردیم. حال چگونه با برآورده نشدن خواسته‌های کوچکمان و مستجاب نشدن دعاهای ریزو درشتمان از این‌ها بر می‌گردیم و با آن‌ها قهر می‌کنیم. اگر ما به خاطر این خواسته‌ها از اولیاء خود بریدیم و حتی در دلمان بر آن‌ها خرده گرفتیم، معلوم می‌شود که ما این خواسته‌ها را از آن‌ها ضروری‌تر و مهم‌تر می‌دانیم و در هنگام تعارض، آن‌ها را زیر پا می‌گذاریم، و بر آن‌ها می‌شوریم. در حالی‌که آن‌ها آمده‌اند تا به من بیاموزند که چگونه با رنج‌ها برخورد کنم و چگونه از نعمت‌ها به غرور و تکاثر نرسم و چگونه در هر موقعیت، موضع‌گیری مناسب (با شأن بندگی) داشته باشم. برگرفته از کتاب: وارثان عاشورا؛ پدیدآور:‌ علی صفایی حائری (عین‌.صاد)؛ ناشر: لیلة القدر: ص43و44 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
رابطه‌ی تلقی مردم از خود و دنیا با امر ظهور حکومت‌هایی که می‌خواهند پاسدار امنیت باشند، و حکومت‌هایی که می‌خواهند پرستار رفاه و خدمت باشند، می‌توانند با شورا و انتخاب ملت مشخص شوند. اما... آدمی که بیش از هفتاد سال (زندگی دنیا) است و حکومتی که قلمرو آن وسیع‌تر از خاه و جامعه و دنیاست، حاکمی می‌خواهد که بر این مجموعه آگاه و مسلط باشد. اهداف حکومتی که بالاتر از امن و رفاه است و حوزه‌ی حکومتی که بیشتر از خانه و جامعه و هفتادسال عمر در دنیاست، حکوتی دیگر و معیار انتخابی دیگر و روش انتخابی دیگر می‌خواهد... مادام که تلقی مردم از خود و از دنیا دگرگون نشود، تحمّل حکومت الهی و علوی را نخواهند داشت که در بحث‌های قبل اشاره کردیم که مردم حتی با شهادت اباعبدالله علیه‌السلام به علی ابن الحسین علیهما‌السلام روی نیاوردند و با کنار زدن یزید به حکومت علوی نپیوستند، که نان و رفاهی که آن‌ها می‌خواستند به این ولایت سنگین نیاز نداشت. برگرفته از کتاب: وارثان عاشورا؛ پدیدآور:‌ علی صفایی حائری (عین‌.صاد)؛ ناشر: لیلة القدر: ص34و35 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
بهشتی چگونه شهید بهشتی شد: آیت الله بروجردی این آخری‌ها گوشش سنگین شده بود، هر کس حرف می‌زد ایشان می‌گفت بلندتر، وقتی محمد حرفی می‌زد، به او می‌گفت آرام‌تر. محمد بعدها این شیوه را کنار گذاشت؛ «بنده از بحّاث‌ترین و فریادکش‌ترین طلاب قم بودم. در مدرسه فیضیه در بحث کفایه، وقتی با رفقا، جلوی کتابخانه می‌نشستیم و بحث می‌کردیم، فریاد بنده در مدرسه می‌پیچید. حماقت، حماقت، که چی؟ ما می‌خواهیم حرف همدیگر را بفهمیم. پس چرا داد سرِ هم بزنیم؟ توفیق الهی در یک مرحله شامل حال من شد که بتوانم این شیوه را رها کنم.» برگرفته از کتاب: زندگی سید محمد حسینی بهشتی؛ پدیدآور:‌ افسانه وفا؛ ناشر: روایت فتح: ص15 @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
⬅ یک نمونه برای رواج فساد و فحشا (در عصر امام سجاد علیه‌السلام) عرض بکنم؛ در مکه یک شاعری بود به نام عمر بن ابی ربیعه جزو شاعرهای عریان‌گوی بی‌پرده‌ی هرزه‌درا و البته در اوج قدرت و هنر شعری؛ این مُرد؛ حالا داستان‌های خود عمر بن ابی ربیعه و اینکه در مگه این‌ها چه کار می‌کردند یک فصل مشبعی از تاریخ غم‌بار آن روزگار است، که مکه و طواف و رمی جمرات و مانند اینها [را مسخره کردند]. ...راوی نقل می‌کند که: عمر بن ابی ربیعه وقتی مُرد، در مدینه عزای عمومی شد و در کوچه‌های مدینه مردم می‌گریستند؛ هرجا می‌رفتم مجموعه‌هایی از جوان‌ها و مرد و زن ایستاده بودند و تأسف می‌خوردند بر مرگ عمر بن ابی ربیعه در مکه؛ رسیدم به یک کنیزکی و دیدم دارد دنبال یک کاری می‌رود، مثلاً سطلی دستش است و می‌رود آب بیاورد و همین‌طور اشک می‌ریزد و گریه می‌کند و زاری می‌کند و بر مرگ عمر بن ابی ربیعه و تأسف می‌خورد؛ رسید به یک جمعی از جوان‌ها؛ گفتند چرا این قدر گریه می‌کنی؟ گفت خب برای خاطر اینکه این مَرد مُرد و از دست ما رفت؛ یکی گفت که غصه نخور شاعر دیگری در مکه هست که این شعر را گفته - حارث بن خالد مخزومی که یک مدتی هم از طرف همین خلفای شام حاکم مکه بوده؛ از آن شاعرهایی که او هم مثل عمر بن ابی ربیعه هرزه‌گو و پرده‌در و عریان سُرا [بود] - و بنا کرد یکی از شعرهای آن شاعر مخزومی را خواندن؛ وقتی که این شعر را خواند، آن کنیز یک قدری گوش کرد - که شعر و خصوصیات [آن] در اغانی نقل شده - بعد اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: الحمد لله الذى لم يُخل حرمه؛ خدا را شکر که حَرَم خودش را خالی نگذاشت؛ بالاخره اگر یکی رفت یکی به جایش آمد؛ این وضع اخلاقی مردم مدینه. داستان‌های زیادی را شما می‌بینید از شب‌نشینی‌های مکه و مدینه و نه فقط بین افراد پایین [بلکه] بین همه جور مردم؛ از آدم گدای گرسنه‌ی بدبختی مثل اشعب طماعِ معروف که شاعر بوده و دلقک بوده و مردم معمولی کوچه و بازار و همین کنیزک و امثال اینها، تا آقازاده‌های معروف قریش و حتّی بنی‌هاشم که بنده اسم نمی‌آورم؛ چهره‌های معروفی از آقازاده‌های قریش - چه زنانشان چه مردانشان - جزو همین کسانی بودند که غرق در این فحشا بودند. در زمان امارتِ همین شخص مخزومی، عایشه بنت طلحه آمد و در حال طواف بود؛ این به او علاقه داشت؛ وقت اذان شد؛ آن خانم پیغام داد که بگو اذان نگویند که طواف من تمام بشود؛ او دستور داد اذان عصر را نگویند؛ به او ایراد کردند که تو برای خاطر یک زن که دارد طواف می‌کند می‌گویی نماز مردم را تأخیر بیندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول می‌کشید، می‌گفتم اذان را نگویند؛ این وضع (فضای اخلاقی مردم) در آن روزگار است. 📚 برگرفته از کتاب حماسه امام سجاد علیه‌السلام (تحلیل مبارزات سیاس‌فرهنگی امام سجاد علیه‌السلام، در بیانات حضرت آیت الله خامنه‌ای مدّظلّه‌العالی) (انتشارات انقلاب اسلامی): ص15و16 پ.ن: کتاب درباره‌ی امام سجاد علیه‌السلام زیاد خواندم و دیدم، به جرئت می‌گویم، این اثر وزین و کم‌نظیر (یا بهتر بگویم بی‌نظیر)، جامع‌ترین و عمیق‌ترین کتاب برای این است که مخاطب بداند حضرت امام سجاد علیه‌السلام در چه فضایی، چه کردند! یعنی هم با زمانه‌ی‌ حضرت از ابعاد مختلف مخاطب به خوبی آشنا می‌شوند هم با اقدامات فوق‌العاده‌ی حضرت و تأثیر این اقدامات. آن‌ وقت مشخص می‌شود که عنوان حماسه کاملاً‌ برازنده‌ی آن چیزی است که حضرت انجام دادند. بسیار بسیار مطالب کتاب حتی برای علاقه‌مندان حرفه‌ای تاریخ صدر اسلام تازگی خواهد داشت و از آن مهمتر تحلیل رهبر معظّم انقلاب و زاویه دیدشان به این وقایع تاریخی است که بسیار بدیع و بصیرت‌بخش است و برجستگی‌ها و اثر عظیم اقدامات امام سجاد علیه‌السلام را نمایان‌تر می‌کند. حتماً سعی کنید به فهرست کتاب نگاهی بیاندازید! فهرست ارزشمند و عالمانه‌ی کتاب، خود یک منظومه‌ی بسیار منسجمی را به مخاطب در این موضوع ارائه می‌دهد. برای اطلاع بیشتر یا تهیه کتاب به این لینک هم می‌توانید رجوع کنید که برای خود انتشارات انقلاب اسلامی است. @paragraphnoosh110 www.samanpl.ir @readandthink
✳️ امیدوارم طی خواندن متن ذیل، خیلی آزرده‌خاطر نشوید و دچار غلیان احساسات نشوید؛ البته شاید اگر هم شدید، ایرادی نداشته باشد، خاصه اگر این غصه تبدیل به خشم و کینه نسبت به جانیانی شود که دشمنان خدا و دین خدا و اولیای خدایند و دستشان به خون آقای شهیدمان و زنان و کودکان و بسیاری بی‌گناهان دیگر آغشته است... ⬅️ به دره رفتیم و خانه‌هایی را که در آن ساخته شده بود یافتیم، جز اثری از آنها باقی نمانده بود. زمانی که آنجا ایستاده بودیم از دور خانواده‌ای بلوچ را دیدیم که می‌آیند. آن‌ها چند زن و یک مرد و یک کودک بودند. کودک در دست مرد خواب بود و زن‌ها گریه و زاری می‌کردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم طفلی که در دست مرد است مُردِه، این تصوير من را از درون ویران کرد و بلند بلند گریه کردم. 👈 من حساسیت خاصی نسبت به کودکان و زنان دارم، هرگز نمی‌توانم هیچ بدرفتاری‌ای را که به کودک یا زنی می‌شود تحمل کنم؛ همین‌طور کودکان طاقت نمی‌آورم که ببینم مصیبتی به آن‌ها وارد شود؛ حتی در صحنه‌های غم‌انگیز فیلم‌ها. برای همین وقتی کودک مُردِه در فاجعه‌ی سیل را دیدم احساس اندوه شدیدی داشتم و به شدت گریستم که خانواده متوجه گریه و تأثر من شدند. بعداً راشد به من گفت آنها بهت‌زده شدند وقتی تو را دیدند که از آن‌ها غمگین‌تری؛ خبر گریه‌ی من بین مردم بلوچ پخش شد. به برادرانم گفتم، هر کس نزد شما آمد، غذا بدهید و اگر گفته شد این کم است به او بیشتر بدهید و اگر بار دوم نزد شما آمد به او غذا بدهید و نگویید قبلاً گرفته‌ای... 📚 قسمتی از کتاب دوباره فردوس، اثر سید علیرضا مهرداد از نشر انقلاب اسلامی (فصل پنجاه و چهار)؛ مربوط به سیل ویرانگر ایرانشهر، در زمانی رهبر شهیدمان در آن دیار در تبعید بودند... @paragraphnoosh110
«چگونه از دلِ زخم و شکست، بذر پیروزی می‌روید؟» (بررسی فرمول قرآنی تبدیل شکست ظاهری به فتح قطعی) یکی از شگفتی‌های سنت الهی آن است که حتی از دلِ شکست و جراحت نیز، بذرِ پیروزی می‌رویاند؛ به شرط آنکه شکستِ گذشته سبب استغاثه و اتکای به خداوند شود. قرآن کریم در آیه ۱۵۳ سوره آل‌عمران می‌فرماید: ﴿فَأَثَابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلَا تَحْزَنُوا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا مَا أَصَابَكُمْ﴾؛ خداوند پس از اندوه شکست، اندوه دیگری بر آنان وارد کرد: اندوهِ تنها گذاشتن پیامبر و حسرتِ کوتاهی در اطاعت فرمان و سستی در یاری او. این غم دوم، غمی پسندیده و مایهٔ عبرت بود؛ برخلاف غم و حزنی که به‌خاطر از دست دادن پیروزی و غنیمت یا به‌خاطر آسیب‌های دنیایی وارد شده بود. غمِ از دست دادن دنیا، غمی فلج‌کننده و مایهٔ افسردگی است، درحالی‌که غمِ کوتاهی در حمایت از پیامبر، سبب حرکت برای اصلاح کاستی‌های گذشته خواهد شد. در واقع انسان متوجه تقصیر خود در بندگی می‌شود و همین حسِ تقصیر، مهم‌ترین عامل نزول رحمت و کسب توفیق برای جبران است؛ البته به شرطی که انسان حقیقتاً خودش را مقصر ببیند، نه طلبکار و شاکی! بر اساس همین بازگشت و تغییر نگاه مؤمنین بود که بلافاصله خداوند پیروزی بزرگی را نصیب سپاه اسلام کرد. یک روز پس از شکست مسلمانان در اُحد، مشرکین قریش قصد حملهٔ دوباره به مدینه را داشتند تا کار مسلمانان را یکسره کنند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمان حرکت به سمت مکانی به نام «حمراء الأسد» در نزدیکی مدینه را صادر کردند، اما با یک شرط ویژه: فقط مجروحان جنگ احد اجازهٔ شرکت در این نبرد را داشتند؛ یعنی آنان که در جنگ احد فرار نکرده و با ایستادگیِ خود، حتماً زخم‌های کاری برداشته بودند. در این میان، منافقان در لشکر اسلام شروع به شایعه‌پراکنی کردند: ﴿الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ﴾ (همان کسانی که مردم [منافق] به آن‌ها گفتند لشکر مکه برای مبارزه با شما جمع شده‌اند، از آن‌ها بترسید!). رسالت اصلی جریان نفاق، القای ترس و تردید در دل مؤمنان است؛ به‌خصوص پس از آنکه شکست ظاهری نمایان شود. آن‌ها در پیروزی‌ها می‌خواهند خود را به مؤمنان بچسبانند و شریک میدان باشند، اما به محض نمایان شدن آثار شکست، رو به سرزنش می‌آورند و القای ترس می‌کنند که: «دشمن قوی است، از ابتدا درگیری با او و مقاومت اشتباه بود و ما از قبل به شما هشدار دادیم ولی گوش نکردید!». دقیقاً همین‌جاست که عیار ایمان حقیقی مشخص می‌شود؛ یعنی ایستادگی، حتی پس از شکست ظاهری (ناشی از تقصیر بخش‌هایی از جبهه حق) و هم‌زمان با تخریب و القای ضعف و ترس مضاعف از سوی جریان نفاق. مؤمنان مجروح که حالا مراتبی از خلوص را گذرانده بودند، نه‌تنها نترسیدند، بلکه با شنیدن این تهدیدات، ایمانشان افزون‌تر شد: ﴿فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ﴾ (پس بر ایمانشان افزوده شد و گفتند: خدا ما را کافی است و چه نیکو کارگزاری است). با این اقرار به تقصیر، حس کوتاهی، تلاش برای جبران و نادیده گرفتنِ سرزنش‌ها و هشدارهای توخالیِ جریان نفاق، مقدمات جلب نصرت الهی فراهم شد؛ آن‌هم توسط پایمردی مؤمنان حقیقی که نشان دادند با تنِ مجروح نیز حاضرند برای حق هزینه بدهند. نتیجهٔ این ایستادگیِ خالصانه شگفت‌انگیز بود. جاسوسان به ابوسفیان خبر دادند که این لشکر با پا نمی‌آیند، بلکه دارند با سر می‌آیند! عزمشان آن‌قدر جزم است که گویی جان برایشان اهمیتی ندارد. وقتی خبر تشکیل چنین سپاه باایمانی به مشرکان رسید، چنان هراسی بر دلشان افتاد که بدون درگیری پا به فرار گذاشتند. مؤمنان این بار نه به قوای نظامی، بلکه به ذات اقدس الهی توکل کردند و در نتیجه پیروزی برایشان قطعی شد. این نمونه‌ای عینی از روایت الهی از جنگ است. نبردهای صدر اسلام به ما می‌آموزد که شکست و پیروزی، بیش از آنکه به عوامل بیرونی وابسته باشد، به حالات درونی و قلبی یک امت و میزان تسلیم آنان در برابر قدرت و ارادهٔ الهی بستگی دارد. 📚 برگرفته از کتاب ارزشمند و بسیار عمیق و تکان‌دهنده‌ی: روایت الهی - خوانش قرآنی نبرد با آمریکا و اسرائیل (محمدرضا عابدینی - نشر سوره مهر): ص ۹۴ تا ۹۶ @paragraphnoosh110
1504911855747931906_2749295659547.xlsx
حجم: 12.7K
💠 حضرت امام جواد علیه السلام: ✅ مَن رَضِىَ بِالعافِيَةِ مِمَّن دُونَهُ رُزِقَ السَّلامَةَ مِمَّن فَوقَهُ. ⬅️ هر كس از عافيت زير دستانش خشنود باشد، از بالا دستش در امان مى‌ماند. 📚 امالی (شیخ صدوق): ص۴۴۶ ⚫️ شهادت حضرت ابن الرضا امام محمد تقی آقا جواد الائمه علیهما السلام تسلیت باد... @justhadis110 پ.ن: فایل اکسل ضمیمه، مشتمل است بر ۳۲ عنوان از *برترین کتاب‌ها با محوریت حضرت امام جواد علیه السلام* در رده‌های سنی: بزرگسال - بزرگسال و نوجوان - نوجوان - نوجوان و کودک - کودک ترتیب کیفیت آثار: برترین‌ها: سبز خوب‌ها: زرد قابل قبول: نارنجی در بله ما را دنبال کنید: ‌ @chebekhanim110