#فصل1
صالح و مجید هر دو پانزده سال شــان بود. از چند سال قبل کشتي را جديگرفته بودند. گرچه صالح مي دانســت که مجید از او بهتر اســت. ســال قبل در مســابقات قهرماني نوجوانان استان، مجید قهرمان شد. صالح را دلداري داد که اگر خوب تمرين کند، حتما ًموفق مي شود. اول تابســتان بود که صالح در ســالن کشــتي متوجه کودکي نه، ده ســاله شد. بیشــتر او را زيرنظر گرفت. فهمید اسمش بهنام است. بهنام کم سن ترين کشتي گیر سالن بود؛ ريزه و استخواني اما فرز و چابك و بازيگوش و سرزبان دار. حتي به بزرگ تر از خودش هم گیر مي داد. شر راه مي انداخت و بعد هوارکشان مي گريخت و ســالن را به هم مي ريخــت. صالح بارها ديده بود که وقتي دو نفر عرق ريزان با هم تمرين مي کنند و پاهايشــان در پاي يكديگر قفل شده، بهنام ســر مي رسید و يكي را هل مي داد و کشتي را به هم مي زد. يك بار هم يكي از کشــتي گیرها که اندام عضلاني و ورزيده داشت، بهنام را مسخره کرد و او را به کشتي گرفتن خواند. بعد با مسخرگي به بهنام التماس مي کرد که او را ضربه ي فني نكند و آبرويش را پیش ديگران نبرد
🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹
─┅═ೋ❅❄️❅ೋ═┅─
@parastohae_ashegh313
─┅═ೋ❅❄️❅ೋ═┅─
#فصل1
بهنام، ســرخ و ســفید شد. لب گزيد و بي اعتنا به خنده ي آن جوان و ديگران به گوشــه اي رفت و طناب زد. اما بعد، وقتي آن جوان، خیس عرق روي تشــك کشــتي با خستگي دراز کشید، بهنام با يك ســطل آب يخ سررسید و آب را بر بدن داغ و خیس جوان خالي کرد. از نعره ي جوان همه دست از کشتي و تمرين کشیدند. ديدند از شدت شوکي که به او وارد شده ،چهار دست و پا مانده و بهنام غش غش مي خندد. از آن روز به بعد، کسي جرأت نكرد سر به سر بهنام بگذارد. در روزهاي بعد، وقتي صالح و مجید از طرف مســجد جامع که نزديك خانه شــان بود، به طرف ورزشــگاه که در میدان راه آهن بود مي آمدند، ســر چهــار راه نقدي با بهنام و دوســتانش که از طرف حسینیه ي اصفهاني ها مي آمدند، هم مسیر شدند. کم کمبهنام به صالح نزديك و نزديك تر شد. صالح تنها کسي بود که سر به سر بهنام نمي گذاشت و او را دوست داشت. دوســتي آن دو که با هم چهار ـ پنج ســال فاصله ســني داشتند، به جايي رســید که بهنام، صالح را کاکا صدا مي کرد. صالح بعدها فهمید که بهنام برادر کوچك داريوش است. داريوش از جوانان مؤمن و مذهبي محله ي نقدي بود. او در خانه شان جلسات قرائت قــرآن برگــزار مي کرد و صالح کم کم پايش به آن جلســات باز شــد.
🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹
@parastohae_ashegh313
#فصل1
مجید دســتانش را دور دهان، کاسه کرد و رو به پنجره ي طبقه ي بالا فرياد کشید: «صالي! صالي زودباش دير شد.» صالح سر از پنجره بیرون آورد. در حال پوشیدن پیراهنش بود. گفت: «الان میام. صبرکن!.» مجید به ديوار تكیه داد. عصر بود و نسیم خنكي از طرف کارون مي وزيد. نور زرد خورشید بر لبه ي کوچه پهن شده و سايه ها کش مي آمد. صالح آمد. با مجید دســت داد و راه افتادند. ســاك ورزشي بر دوش انداخته بودند. به طرف ورزشــگاه مي رفتند و درباره ي مسابقه ي کشتي قهرماني استان که تا چند روز ديگر در ورزشگاه خرمشهر برگزار مي شد، صحبت مي کردند. «ها، صالي! تو که آماده اي؟»«پس چي، مدال طلا مال خودمه، تو چي مجید؟ همه به تو امید دارند.» «من هم سعي و تلاشم را مي کنم.» از مسجد جامع گذشتند. از خیابان فخررازي به خیابان هريس چي رسیدند.
صدايي آنها را به خود آورد. «صالي! صالي صبر کن من هم برسم.» صالح برگشــت. بهنام را ديد که هروله کنان به سويشــان مي دويد. صالح پا سست کرد تا بهنام برسد. «سلام مجید، نه خســته! خوبي صالي؟ رو فرمي، اول مي شوي ديگه نه؟ تو چي مجید تو هم آماده اي؟» مجیــد، خنده خنده، شــانه ي اســتخواني بهنام را فشــار داد و رو به صالي گفت: «خانه خراب، مجال نمي دهد.
کمي نفس بگیر بعد رگباري حرف بزن.» صالي خنديد. بهنام ترش کرد و گفت: «تقصیر منه تو را تحويل مي گیرم، اگه روز مسابقه تشويق ات کردم؟ اصلا ًبه بچه ها مي گويم که حريفت را تشويق کنند.
کاري مي کنم ببازي!» صالي، خنده خنده رو به مجید گفت: «بفرما، بیكاري سر به سر بهنام مي گذاري تا بدبختت کند؟» مجید دستانش را بالا برد و گفت: «من تسلیم. اصلا ًشكر خوردم. هرچي دوست داري حرف بزن.» تا رسیدن به سالن کشتي، بهنام ديگر مجید را تحويل نگرفت و مجید هرچه سعي کرد با بگو و بخند دل بهنام را به دست آورد، نتوانست.
🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹
@parastohae_ashegh313