eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.8هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
41 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @khomool3
مشاهده در ایتا
دانلود
به مسجد جامع که رسید، خانم حكیمي را ديد. «ها... بهنام، باز پرنده گیر آوردي؟» بهنام لبخند تلخي زد. مي دانســت که آب براي نوشــیدن آدم ها هم کمیاب اســت. اما از ســهمیه ي خودش مي زد و به کبوتر و قناري و مرغ عشق هايي که از خانه ها پیدا مي کرد، مي داد. تكه نان خشــكیده اي را با مشت خرد کرد. يك پیاله آب بو گرفته و جلبك بســته گذاشت تو قفس. قناري ها به آب نوك زدند و سر بالا گرفتند. «دارند خدا را شكر مي کنند!» رسول نوراني گفت و کنار بهنام نشست. بهنام گفت:«چه خبر رسول؟» «بچه ها تو سنتاب با عراقي ها درگیر شده اند.» قناري هــا جان گرفتند. بهنام در قفس را باز کــرد. قناري ها را گرفت و بعد مشتش را رو به بالا باز کرد. قناري ها پرواز کردند. گنبد زخمي مسجد جامع را دور زدند و پر کشیدند طرف آسمان. رسول نوراني گفت: «من از خیابان آرش مي آيم. صالي و بچه ها آنجا هســتند. تشــنه اند. آمده ام آب ببرم.» «من مي برم، تو برو استراحت کن!» چشمان رسول از بي خوابي و خستگي، خون افتاده بود. کلمن را به بهنام داد و همان جا به ديوار تكیه داد و خوابش برد. بهنام، کلمن خودش را هم برداشت. چند خیابان و کوچه را گشت. خانه هاي زيادي را جســتجو کرد تا اين که در حــوض يكي از خانه ها، آب پیدا کرد. روي آب، جلبك بســته بود. آب بــو مي داد. دو کلمن را پر کــرد و به طرف خیابان آرش دويد. 🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹 @parastohae_ashegh313
بهنام روي پشت بام رسید. محمد نوراني و سه نفر از داوطلبان تبريزي را ديد که با وســواس به سوي دشمن شــلیك مي کنند. کمبود مهمات و گلوله باعث شــده بود که حتي براي شــلیك يك گلوله هم تا خوب نشانه گیري نكرده اند و مطمئن نشده اند، شلیك نكنند. بهنام، نیم خیز به طرف نوراني رفت. از داخل کلمن خالي که در دست داشت، سه نارنجك و چهل ـ پنجاه گلوله در آورد، کنار نوراني گذاشت و گفت: «بیا آقا نوراني، اينها را از سنگر عراقي ها کش رفتم!» محمد نوراني اول خوشحال شد. نارنجك و گلوله ها را بین آن سه نفر تقسیم کرد، اما وقتي متوجه حرف بهنام شد، با ناراحتي گفت: «معلوم اســت چكار مي کني؟ پســرجان، براي چي مي روي تو دل عراقي ها، فكر نمي کني اگر اسیر بشوي، چه خاکي بر سر کنیم؟»«من اسیر نمي شوم.» آرام، ســینه خیز تا لب راه پله عقب کشیدند. از پله ها پايین رفتند. نگاه بهنام به يك قفس که از شــاخه ي درخت انجیر گوشه ي حیاط آويزان بود، افتاد. دو قناري ســاکت و ترسیده در کنج قفس کنجله شده بودند. بهنام مي دانست که ديگر هیچ پرنده اي در خرمشــهر نمي خواند. صداي انفجارها، پرنده ها را فراري داده بود. نوراني برگشت تو حیاط و نهیب زد. «چكار مي کني بهنام؟ بیا برويم.» بهنام قفس را برداشت. «آن را کجا مي آوري؟» «گنــاه دارند طفلكي ها. مي آورم شــان مســجد، آب و دانه شــان مي دهم و رهايشان مي کنم بروند.» قفس را برداشت و زير رگبار گلوله ها پشت سر نوراني دويد. 🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹 @parastohae_ashegh313