eitaa logo
پارچه سرای متری ونوس
13.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
1.8هزار ویدیو
9 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم فروش انواع پارچه های #متری 💥ارسال به سراسر کشور💥 برای سفارش به ایدی زیر پیام بدید👇👇 ثبت شفارس به ایدی زیر @sefaresh_venos ادمین تبادل ایدی زیر @Mhmd490 رضایت مندی و کد پیگیری ارسالی ها👇 @rezayat_mushtari
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
📚حکایت‌های پندآموز توبه‎ سر دسته‎ راهزنان یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.آن عالم می گوید : « من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد» آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ».گفتم: « رئیس شما كجا است ». گفت: « پشت این كوه جایگاه او است » لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت: « این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم » من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ ». گفت: « درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ». و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت: « مرا می شناسی؟ »گفتم: « آری! » گفت: « چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كرده‌ام » 📚كتاب پاداشها و كیفرها 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦ عملى به من بياموز كه مرا بهشتى كند: 🔹باديه نشينى به نزد رسول‏ خدا صلى الله  آمد و گفت: مرا به عملى راهنمايى فرما كه به وسيله آن، داخل بهشت شوم. 🌸 حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: گرسنه را طعام ده و تشنه را سيراب كن. امر به معروف و نهى از منكر كن پس زبانت را نگاه‏ دار مگر از (گفتن) خير كه به يقين تو با آن بر شيطان غالب می ‏آيى. 📚 تنبيه الخواطر ص ۱۰۶ - ۱۰۵ 🌸 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّـدٍ و 🌸 آلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ❣ ❣ ❣ محَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه ❣ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨﷽✨ ✨ متن عالی👌 🌺🍃 خوبه یاد بگیریم که: دخالت در زندگی دیگران "کنجکاوی" نیست "فضولیه" تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ،"توهینه" هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست ؛ حمله به شخصیت اون فرد هست بازی با احساسات مردم و سرکار گذاشتنشون "زرنگی" نیست اسمش "بی وجدانیه" خراب کردن یه نفر توی جمع "جوک" نیست اسمش "کمبوده"... ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌ ♡• •♡• •♡ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
🚩 شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد. صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و .... محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود. 📚 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍁 💕میگویند: حرف ها هم پا دارند پاهاي بزرگي كه گاهي روي دلی ميگذارند و جایشان براي هميشه ميمانند مراقب حرفهایمان با‌شیم👇🏻 دل که رنــجيد از کـــسي خـــرسند کردن مشکل است🍃🍃🍃 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️با هم دعای فرج را برای سلامتی و فرج آقا امام زمان(عج) می‌خوانیم 🔹با قرائت دعای فرج به این جمع میلیونی بپیوندیم
پارچه سرای متری ونوس
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ #رمان " #رویای_من "بر اساس داستان واقعی #قسمت_پنجاه ✍ بخش سوم 🌸این تلفن نه تنه
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ " "بر اساس داستان واقعی ✍ بخش چهارم 🌸وای خدای من همه اونجا بودن خونه تزیین شده بود مینا و سوری جون و آقای حیدری عمو خبیری و خانمش و بچه ها دوست ها ی عمه همه بودن کیک ، گل ، همه دست زدن و بهم تبریک گفتن و تازه یادم افتاده بود که تولدمه ……. .. شاید اگر یادم بود اینقدر دلواپس نمی شدم…… جلوی در ایرج و حمیرا و نگار وایساده بودن …. حمیرا سرم گل می ریخت و مرضیه اسپند دود می کرد درست نمی تونستم همه رو ببینم دورم حلقه زده بودن و دست می زدن ….برگشتم ایرج رو نگاه کردم …با عشق وصف ناشدنی منو نگاه می کرد … 🌸اولین کاری که کردم خودمو انداختم تو بغل عمه …. حمیرا دستشو برد بالا و گفت خوب همگی بفرمایید رویا باید حاضر بشه و دست منو گرفت و کشید بطرف پله ها مینا هم دنبالم اومد….. پله ها یی که سر تا سر گل زده بودن .. برگشتم دوباره به ایرج نگاه کردم می خواستم با این کار ازش تشکر کنم …اونم که همه چیز رو از نگاه من می خوند چشمشو به علامت رضایت باز و بسته کرد ….. اول رفتم تو اتاقم جایی که انگار هزار ساله ازش دورم …… باورم نمی شد یک لباس خال دار سفید روی تختم بود ….. از هیجان نمی دونستم چیکار کنم … گفتم این مال منه ؟ حمیرا گفت آره ایرج برات آورده اون چمدون هم سوغاتی توس …بعدا ببین حالا کار داریم … 🌸لباس اونقدر زیبا بود که وصف شدنی نبود … یک لباس سفید با خال های کوچیک آبی …و دامنی که از کمر چین داشت و کمی پف می کرد چون یک ژیپون نرم زیر اون قرار داشت جلوی سینه باز بود ولی از کنار گردن یک یقه ی ایستاده داشت که به زیبایی اون صد چندان اضافه می کرد با دو آستین کوتاه پفی …..برای من زیباترین لباس دنیا بود ….. مادرم نوید این لباس رو به من داده بود …. حمیرا دستمو کشید و گفت زود باش باید دوش بگیری وقت نداریم الان بقیه ی مهمون ها میان….. اول بیا تو اتاق من باهات کار داریم …… 🌸 علیرضا خان و عمه و ایرج و تورج همه اومده بودن بالا رفتیم تو اتاق حمیرا که بزرگتر بود …. مونده بودم حالا با من چیکار دارن …. علیرضا خان گفت : دخترم رویا …نباید این طوری تو رو از عمه ات خواستگاری می کردم ولی خوب این خواست بچه ها بوده و منم دلم می خواد بچه ها خوشحال بشن بگو ببینم عروس ایرج میشی؟ سرمو انداختم پایین …. گفت وقت نداریم سه بار بگم . 🌸عمه گفت اذیتش نکن من وکیلش میشم بله…. علیرضا خان گفت : خوب بچه ها فکر کردن که امشب برای تو و ایرج خطبه بخونن … مثل اونی که برای حمیرا خوندن…. ..تا یک عروسی مفصل براتون بگیرم … حمیرا گفت : من هفته ی دیگه باید برم می خوام سر عقد تو و ایرج باشم … اگر تو رضایت بدی امشب این کارو می کنیم اگر نه هر طوری دلت می خواد فقط تولد برات می گیریم … 🌸الان هیچ کس جز خودمون نمی دونه … مجبورت نمی کنیم …. خوب بگو چیکار کنیم همه چیز رو ما حاضر کردیم فقط مونده رضایت تو …. ایرج گفت من شنیدم گفت راضیم …. ○°●○°•°♡◇♡°○°●°○ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ #رمان " #رویای_من "بر اساس داستان واقعی #قسمت_پنجاه✍ بخش چهارم 🌸وای خدای من همه
○°●•○•°♡◇♡°○°●°○ " "بر اساس داستان واقعی ✍ بخش پنجم 🌸تورجم دخالت کرد و گفت رویا بگو شرط داری… بگو شرطم اینه که هر دو روز یک بار منو نزنین و از خونه بیرون کنین …. با خنده ی بقیه … من که داشتم از خوشحالی پرواز می کردم تایید منو گرفتن و شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن …. حمیرا گفت : لطفا خلوت کنین همه پایین تا ما حاضرش کنیم .. 🌸بعد در اتاق رو بست و در کمد شو باز کرد و یک لباس سفید خیلی قشنگ در آورد و گفت اینم ایرج برات آورده گفتم اگر بخوای عقد کنی اینو بپوشی … گفتم نه من همون لباس خال دار رو می پوشم اگر اشکال نداره …… گفت : تو عقد کن هر چی می خوای بپوش این ولی مناسب تره ها …… گفتم ولی اون حکمتش بیشتره …… اونقدر مینا و حمیرا به من ور رفتن که نمی دونستم چه شکلی شدم .. 🌸حمیرا هیچ وقت نظر کسی رو نمی پرسید و فکر می کرد خودش از همه بیشتر می فهمه ….. من اصلا اون موقع برام هیچ اهمیتی نداشت اونقدر خوشحال بودم که به فکر چیز دیگه ای نبودم ….. تا بالاخره صدای عمه در اومد که بابا زود باشین همه منتظرن بلند شدم و لباس خالدارم رو تنم کردم و جلوی آیینه ایستادم …. و تازه خودمو دیدم ….. زیر لب گفتم : آره حمیرا کارش درسته همونی شدم که می خواستم …. 🌸نگاه تحسین برانگیز و مشتاق مینا و حمیرا هم نشون می داد که عروس قشنگی شدم …… چند بار پلکمو بهم زدنم به مینا گفتم منو یک نیشگون بگیر شاید خواب می ببینم …… مینا بغلم کرد و گفت : تو منو نیشگون بگیر چون انگار منم دارم خواب می بینم …… 🌸حمیرا از گلهای طبیعی یک دسته گل درست کرده بود و داد دستم و من از پله هایی که پر از گل بود رفتم پایین ایرج جلوی پله وایساده بود و با نگاهی عاشقانه منتظرم بود مهمون ها خیلی زیاد شده بودن …. من بیشتر اونا رو نمی شناختم بین اونا ملک خانم رو هم دیدم …. اومدم سلام کنم اشک توی چشمم حلقه زد یادم افتاد که چطوری با اون آشنا شدم ….. عاقد حاضر بود و در انتظار من ایرج دست منو گرفت و با هم رفتیم و نشستیم ….. احساس اینکه دیگه دارم زن ایرج میشم خیلی عجیب بود رویایی که من داشتم به حقیقت رسیده بود …………… 🌸عمه یک پارچه سفید روی سرم گرفت و گفت دخترا بیان و قند بسابن ….. و این طوری .. من با سیصد هزار تومان مهر به عقد رسمی ایرج در اومدم ….. علیرضا خان با دادن یک سرویس خیلی گرونقیمت سنگ تموم گذاشت …. اون در حالیکه گردنبد رو به گردن من می انداخت به من گفت : همون طور که خودت گفتی من از این به بعد پدر تو هستم و روی من حساب کن و منو بوسید ….. 🌸عمه و حمیرا و آقای رفعت هر کدوم جدا گونه به من کادو دادن و بعد تورج ….. من تو همون حال به تورج نگاه می کردم خوشحال بود .. با شادی دست می زد و بالاخره اومد جلو و ده تا سکه به منو ایرج هدیه داد ….. و سرشو آورد جلو و گفت ببینین من چقدر خوبم دارم بهتون رشوه میدم پس شما هم کمک کنین من به مینا برسم … 🌸ایرج با پا زد به قلم پاش و یواشکی گفت : بیا سکه هاتو پس بگیر شرط نزار ….و سه تایی خندیدم ….. همه می رقصیدن و خوشحالی می کردن … من ذهنم رفت به یک سال پیش درست همون روز بود که رفتم خونه ی مینا و بعد هم داشتم کور می شدم و منو بردن بیمارستان سال قبل همین موقع من زیر عمل بودم ….و فکر نمی کردم درست یکسال بعد همسر ایرج باشم ….این وقایع اونقدر تند و سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز باورم نمی شد … ○°●○°•°♡◇♡°○°●°○ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
❣شـاد بـاش... هنگامی که احساس شادی می‌ کنی در واقع نیروی شادی را به جهان هستی عرضه می‌ کنی و در نتیجه تجربه‌ های شاد موقعیت‌ های شاد و افراد شاد بر سر راهت قرار می‌ گیرند... ❣هر احساسی که امروز به خود و زندگی داشته باشی فردا نیز همان را دریافت خواهی کرد ❣این یک قانون است... ❣پس همواره مراقب باش که چه احساساتی را از وجودت به جهان ساطع می‌کنی... ❣این شعار را همیشه با خود تکرار كن: (حس عالی = زندگی عالی و شگفت انگیز) 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
✨وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ ✨فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ ✨و خدا را فرمان بريد و پيامبر ✨را اطاعت نماييد ✨و اگر روى بگردانيد بر پيامبر ✨ما فقط پيام‏رسانى آشكار است 📚سوره مبارکه تغابن ✍آیه ۱۲ ❣ ❣ ❣ محَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه ❣ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت برای دیده شدن کانال.
🔴حکایت ملانصرالدین و روزقیامت یکی بود ، یکی نبود . در شبی از شبها ملانصرالدین وزنش کنار هم نشسته بودند و از هر دری حرف می زدند همسر ملا پرسید : تو می دانی که در آن دنیا چه خبر است و بعد از مرگ چه بلایی سر ‌آدم می آورند ؟ ملا گفت : من که نمرده ام تا از آن دنیا خبر داشته باشم ولی این که کاری ندارد الان به آن دنیا می روم و صبح زود خبرش را برای تو می آورم . زن ملا خوشحال شد و تشکر کرد . ملا از جا بلند شد و یکراست به طرف گورستان رفت و توی قبری خالی دراز کشید آن قبر از آخرین قبرهای گورستان بود و کنار جاده قرار گرفته بود تا یک نفر از جاده ی کنار گورستان عبور می کرد . ملا فکر می کرد که فرشته ها دارند به سراغش می‌آیند و سوال و جواب می کنند و از حرفهای آنها می فهمم که در آن دنیا چه خبر است ؟ ساعت ها گذشت ولی خبری نشد کم کم ملا خوابش گرفت صبح که شد کاروانی از‌ آن جا عبور می کرد . شترها هر کدام زنگی به گردان داشتند با شنیدن صدای زنگ ملا از خواب بیدار شد و گمان کرد که وارد دنیای دیگری شده سراسیمه از جا پرید و از قبر بیرون آمد . ساربانی که افسار چند شتر در دستش برد افسارها را از ترسش رها کرد و پا به فرار گذاشت . کالاهایی که پشت شتران بود بر زمینی ریخت . اوضاع شیر تو شیر شد . کاروان به هم ریخت . بزرگ کاروان ساربان فراری با با خشم صدا زد و گفت : چرا بیخودی فریاد کشیدی و شترها را فراری دادی ؟ ساربان ماجرای قبر کنار جاده را تعریف کرد . کاروانیان ملا را به حضور کاروان سالار آوردند . کاروان سالار تا ملا را دید سیلی محکمی به گوشش زد و او را به باد فحش گرفت صاحبان کالا هم هر کدام با چوب و چماق به جان ملا افتادند و او را زخمی کردند . ملا فرار کرد و به خانه اش رسید زن بدون توجه به سر و صورت ملا تا در را گشود و گفت : ببینیم از آن دنیا برایم خبر آورده ای ؟ ملا گفت : خبری نبود . همین قدر فهمیدم که اگر قاطر کسی را رم ندهی با تو کاری ندارند . از آن به بعد ، وقتی بخواهند کسی را از عاقبت ظلم و ستم آگاه کنند ، می گویند اگر قاطر کسی را رم ندهی ، کسی با تو کاری ندارند 📚داستانهای آموزنده ‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═