eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
452 دنبال‌کننده
58 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃سلام و بامدادبخیر نوشتن روزنگاره‌های جنگ رمضان را همچنان ادامه داده‌ام اما دیگر این‌جا منتشر نمی‌کنم. هدف، ترغیب دوستان دیگر بود و حالا دیگر بهترست پرهون را شلوغ و چشمان مهربان شما را خسته نکنم. 🍃ممنون محبت تک‌تک شما هستم.
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشوردوست‌ترین آقای دنیا! غم این خیابان، ما را می‌کـشـد. @parhun
🌾یک حرکتی، حالتی توی صورتم دارم که خاله معتقدست عین پدرم انجام می‌دهم. حالتی که ارادی نیست و خودم هنوز هم ندیدمش. مثلا دارم تندتند درباره چیزی حرف می‌زنم، یک‌باره چشم‌های درشت خاله اول برق می‌زند و بعد نم برمی‌دارد. این‌جاست که می‌فهمم دوباره آن حالت را توی صورتم پیدا کرده. می‌گوید مدل دهان و فکت را ثانیه‌ای طوری می‌کنی که بابات هم می‌کرد. چند بار خواستم شبیه‌سازی‌اش کنم؛ هی ایستادم جلوی آینه و فک و دهنم را کج و کوله کردم و به خاله گفتم: «خاله این‌طوری؟» ، «ببین این‌طوری؟» و هر بار او گفت: «نه. نه.» خاله خیلی پدرم را دوست داشته. می‌فهمم چه حالی دارد وقتی نشانی کوچک حتی برای ثانیه‌ای او را می‌گذارد روبروی کسی که برایش مهم بوده. همه ما چنین تجربه‌هایی داریم. بچه‌ای، یادگاری، عزیزی که چهره یا رفتاری ازش ما را به یاد غایبی بیندازد. مثلا پسرخاله‌ام وقتی ابروهاش را بالا می‌دهد و چین میفتد به پیشانی‌ش، انگار دایی‌رضا نشسته روبرویم. یا مامان وقتی با چشم‌های شیشه‌ای‌اش خیره می‌شود بهم، انگار مادرجان دارد با چشم‌هاش می‌خندد. این وقت‌ها دوست داری آن لحظه زمان بایستد. بایستد و تو سر صبر، با دل خوش، با دقت و ظرافت توی سرت ثبتش کنی. در سی‌و‌نه ثانیه‌ فیلمی که امروز دیدم لحظه‌ای بود که باز آن حفره خالی میان سینه‌ام را یادم انداخت. یادم افتاد دیگر قلبی در کار نیست. راستی ما بی‌قلب‌ها چطور هنوز چشممان سرریز می‌کند؟ دستمان درد می‌شود و به سینه می‌کوبد؟ پایمان سست می‌شود و می‌افتیم به پای بنر بزرگ توی خیابان که دارد حبیبمان را نشانمان می‌دهد؟ امروز ثانیه‌ای از آن فیلم، کسی که برایم خیلی خیلی خیلی مهم‌ست مرا یاد کسی انداخت که خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم. با همه قلبم. با قلبی که فکر می‌کردم او کند و با خود برد. امروز اما فهمیدم ما هنوز قلب داریم. قلبی که حالا به شوق ثانیه‌ای وصل، همه حرکات و سکنات رهبر جدیدش را می‌کشد توی خودش. خوب یا بد، بخواهیم یا نه، نیمی از ما، در شما دنبال کسی می‌گردد آقای سید مجتبی. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾صاحب این خط‌های توی هم، مردی پنجاه‌وچند ساله‌ بود؛ آقای صاد که لوازم خانگی می‌فروخت. آن روز صبح نشسته بودم توی ماشین تا محمد بیاید. رفته بود جایی که آقای صاد و خانواده‌اش هم آن‌جا بودند. خودش، همسر و دختر و پسرش. دعوا داشتیم. دعوای مالی. آن‌ها یک‌طرف دعوا بودند و ما طرف دیگر. محمد گفت بمانم توی ماشین و با برادرش رفت توی معرکه. بعد نیم ساعت برگشتند. توی ماشین که نشست سرخ بود. روی صندلی شاگرد نشست و من درست پشت سرش بودم. دو برادر تک‌جمله تک‌جمله از چیزهایی که در آن نیم ساعت دیده و شنیده بودند می‌گفتند. محمد کمتر. از وقاحت دختر بیست ساله آقای صاد گفتند. از این‌که چطور حتی به پدرش توهین کرده. از انگشت اشاره‌ای که بابت دو قران مال دنیا گرفته جلوی صورت باباش و بهش گفته پوستت را می‌کنم! جلوی شش نفر آدم غریبه... از آقای صاد که سرش را گرفته پایین. صدای محمد می‌لرزید. گفت: «چطور ممکنه یه دختر نه بخاطر یک میلیارد، اصلا بابت کل این شهر، پدرشو جلوی غریبه‌ها اون‌طور کوچیک کنه؟!» و یک‌باره ساکت شد. ثانیه‌هایی. دیدم دستش را گرفت به گوشه چشم‌ها و همان دو سه جمله کوتاه هم قطع شد. نیم‌رخش را از پشت سر می‌دیدم و تمام‌رخ را از آینه ماشین. دستش را که برداشت اشک راه گرفت و از گونه پایین آمد. دست راستم را گذاشتم روی شانه‌اش و چشم‌های خودم هم سرریز کرد. دلم برای پدرها سوخت. دلم برای پدری که باهاش دعوا داشتیم و ازش شاکی بودم سوخت. دلم برای پدرهایی که اثر انگشتشان از بس ازش کار کشیدند مخدوش شده سوخت. ما رفته بودیم سراغ حریف اما تیم حریف برای باختش بس بود. خدا نکند پدری به اهل خانه‌اش ببازد. خدا نکند پدری توی خانه‌اش گل‌به‌خودی داشته باشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
تو بمان!
🌾عوارضی قم را که رد کردیم حس جاده راننده را گرفت! ضبط را روشن کرد. حمیرا می‌خواند. تحمل کردم تا تمام شود به امید این‌که نمی‌خواهد کل سفر را با صدای زن‌ها سر کند. همین هم شد. بعدی‌ها مرد بودند اما خب همگی شیش‌وهشت! شماعی‌زاده دختر کولی را صدا می‌زد و معین معتقد بود از این دنیا چیز زیادی نمی‌خواهد! بقیه هم که نمی‌شناختم، یا زیادی عاشق بودند یا زیادی فارغ! شب بود. چرخ‌های سمند سفید که از عوارضی تهران گذشت چشمم افتاد به حرم امام. آرام به دخترها گفتم برای امام خمینی صلوات و فاتحه بفرستید. از نیمه راه گوشم به آهنگ‌ها سِر شده بود. نمی‌شنیدمشان. وسط فاتحه چشمم افتاد به پرچم بزرگی که بالای پل، خیلی بالاتر از گنبد طلایی داشت توی باد دلبری می‌کرد. دلم باهاش رفت. عزت داشت و توی باد موج برمی‌داشت. سرم را چسباندم به شیشه و با لبخند، چشم دوختم بهش. نمی‌دانم آهنگ قبلی چه بود. فقط فهمیدم آقای راننده چند تا آهنگ را رد کرد تا برسد به کلمات آقا تورج نگهبان که از حنجره محمد آقای نوری بیرون می‌آمد! در روح و جــــــــــان من می‌مانی ای وطــــــــــــــن دکمه ضبط را که زدم فکر کردم لابد رقص پرچم چشم او را هم گرفته وگرنه که توی فلش فسفری‌اش پر بود از کلمات و صداهای اجَق‌وجَق! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾صندلی روبرویم خالی‌ست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سه‌چهار تا روایت بیشتر ازش نخوانده‌ام. اتفاقی بازش می‌کنم و روایت مبارکه را شروع می‌کنم. از سال‌های غربتش در تهران نوشته. از حسرت‌ها، کاشکی‌ها، اگرها. فکر می‌کنم چه به الان من آمده! به من و شهری که تویش زندگی می‌کنم. به من و این عصری که تنهایی نشسته‌ام توی کافه. به یک‌ماه گذشته‌ام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق می‌خواست. به وقت‌هایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبح‌هایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفره‌ای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن می‌کردم توی دلم «خدایا شکرت» می‌گفتم. روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بی‌که یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun