eitaa logo
پرتو اشراق
846 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ☀ عظمت روز 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
4_5852741351459783357.mp3
3.32M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ☀ عظمت روز 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان #عرفه به معنای درک و شناخت است و یکی از اهداف مناسک عرفه شناخت جایگاه انسان در نظام آفرینش و عبودیت خداست. 🌐 @partoweshraq #حـلقـہ_عشـاق
🕑 💠🌹💠 🕋 به شوق کعبۀ جان ⌛️ واقعه کربلا 1⃣ 🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان ⌛️ #روزشمار واقعه کربلا 2⃣ 🏴 شهادت مظلومانه حضرت مسلم (ع) تسلیت باد #آیت‌_الله_بهجت(ره): 🎙سیدالشهدا (ع) به حضرت مسلم (ع) فرموده بود که با مهربانی رفتار کند و شاید سبب کشته‌‌شدن و شهادت حضرت مسلم، همین بوده که اذن جنگ نداشته وگرنه در دارالاماره و مقرّ ابن‌زیاد بیشتر از بیست نفر نبود و حضرت مسلم می‌توانست آن‌ها را محاصره کند. 📗 رحمت واسعه، ص١٠٠ 🌐 @partoweshraq
💠🚻💠 #مشاوره_خانواده ⚠یکی از مهارتهای مهم ایجاد آرامش درونی و نیز رشد معنوی درمنزل انجام واجبات و حساسیت نسبت به گناه است. 💞اگر‌ بامهربانی واقتدار نسبت به خط قرمز گناه تذکر دهیم، مثل غیبت دیگران، سوءظن و حسادت و... یقینا اهل خانه رااز آتش عذاب الهی ونیز آتش پرخاشگری‌ها و افسردگی‌ها نجات می‌دهیم. 🌹وعده خدا این است که با ترک گناه، برکت مادی و معنوی و آرامش را نازل می‌کند. 🌐 @partoweshraq
🌹 پیامبر اعظم (صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله): 🕊در خانه‌هایتان کبوتر بال بسته، نگه دارید زیرا اجنّه با آنها بازی می‌کنند و مشغول کودکان نمی‌شوند. 📚 بحارالأنوار، ج ۶۲، ص ۲۷. 🌐 @partoweshraq #حدیث
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و نود و نهم 🏻دستم را روی بدنم گرفته بودم و مثل اینکه از ترس از دست دادن دخترم، هوش از سرم رفته باشد، نمی‌دانستم چه کنم و به چه کسی پناه ببرم. 👌حرکت نرم و پُر نازش را زیر انگشتانم احساس می‌کردم و با زبانی که از وحشت به لکنت افتاده بود، زیر لب صدایش می‌کردم: 🏻عزیز دلم! آروم باش! نمی‌ذارم کسی اذیتت کنه! اگه بمیرم، نمی‌ذارم کسی دستش به تو بخوره! قربونت برم! نترس، مامان اینجاس... 🛏 و نتوانستم خودم را روی تخت نگه دارم که از شدت ضعف و سرگیجه، چشمانم طوری سیاهی رفت که تمام اتاق پیش نگاهم تیره شد و با پهلو به زمین خوردم و دیگر توانی برای ناله زدن نداشتم که تنها صورتم از درد در هم فرو رفت و باز با مِهر مادری‌ام صدایش کردم: - فدات شم! نترس عزیزم... 🏻و دلم به سلامت دخترم خوش شد که با ضربی که به پهلویم وارد شده بود، هنوز شنای ماهی‌وارش را در دریای وجودم احساس می‌کردم. 🛏 همانطور که با یک دستم کمرم را گرفته بودم، با دست دیگرم به ملحفه تشک چنگ انداختم تا از جا بلند شوم و هنوز کاملاً برنخاسته بودم که قدم‌هایم لرزید و نتوانستم سرِ پا بایستم که دوباره روی زمین زانو زدم. 🏻از دردی که در دل و کمرم پیچیده بود، ملحفه تشک را میان انگشتان لرزانم چنگ می‌زدم و در دلم خدا را صدا می‌کردم که به فریادم برسد. 👴 آهنگ زشت کلمات پدر لحظه‌ای در گوشم قطع نمی‌شد و به جای برادر بی‌حیای نوریه و پدر بی‌غیرتم، من از شدت شرم گریه می‌کردم. 👣 حالا تنها راه پیش پایم به همان کسی ختم می‌شد که ساعتی پیش با دست خودم دلش را از جا کَنده بودم و دعا می‌کردم هنوز نفسی برایش مانده باشد که به فریاد من و دخترش برسد. 📱همانطور که روی زمین نشسته و از درد بی‌کسی بی صدا گریه می‌کردم، دستم را زیر بالشت بردم تا گوشی را پیدا کنم. انگشتانم به قدری می‌لرزید و نگاهم آنقدر تار می‌دید که نمی‌توانستم شماره محرم دلم را بگیرم و همین که گوشی را روشن کردم، لیست سی و چهار تماس بی‌پاسخ مجید به نمایش در آمد تا نشانم دهد که همسر مهربانم پشت گوشی خاموشم چقدر پَر پَر زده و حالا نوبت من بود تا به پای غیرت مردانه‌اش بیفتم و هنوز هم به قدری بی‌قرارم بود که بلافاصله تماسم را جواب داد: 📲 الهه... و نگذاشتم حرفش تمام شود که با کوله‌باری از اشک و ناله به صدای گرم و مهربانش پناه بُردم: 🏻مجید! تو رو خدا به دادم برس! تو رو خدا بیا منو از اینجا ببر! مجید بیا نجاتم بده... 🏻و چه حالی شده بود که ساعتی پیش با زرهی از غیظ و غرور به جنگش رفته بودم و حالا با اینهمه درماندگی التماسش می‌کردم که باز صدایش لرزید: 📱چی شده الهه؟حالت خوبه؟ 🏻و دیگر نمی‌توانستم جوابش را بدهم که گلویم از گریه پُر شده و آنچنان ضجه می‌زدم که از پریشانی حالم، جان به لبش رسید: 📱الهه! چی شده؟ تو رو خدا فقط بگو حالت خوبه؟ 👌و من فقط ناله می‌زدم که تا سر حدّ مرگ رفته و باقی مانده جانم را برای رساندن خودم به همسرم حفظ کرده بودم و مجید فقط التماسم می‌کرد: 📱الهه! تو رو خدا یه چیزی بگو! من همون موقع راه افتادم، الان تو راهم، دارم میام، تا نیم ساعت دیگه میرسم... و دیگر یادش رفته بود که ساعتی پیش چطور برایش خط و نشان کشیده بودم که اینچنین عاشقانه به فدایم می‌رفت: 📱الهه جان! قربونت بشم، چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ بابا چیزی گفته؟ 👌و در برابر اینهمه دلواپسی تنها توانستم یک کلمه بگویم: 🏻مجید فقط بیا... و دیگر رمقی برایم نمانده بود تا حرفم را تمام کنم و گوشی را قطع کردم و شاید هم هنوز روشن بود که روی زمین انداختم. 🏻نفسم به سختی بالا می‌آمد و چشمانم درست نمی‌دید و با این همه باید مهیای رفتن می‌شدم که دیگر این جهنم جای ماندن نبود. 👁 نگاهم دور خانه، بین جهیزیه زیبای خودم و سیسمونی ناز دخترم می‌چرخید و نمی‌دانستم چه کنم که توانی برای جمع کردن وسایل شخصی خودم هم نداشتم چه رسد به اسباب خانه و فقط می‌خواستم فرار کنم. 👣 قدم‌هایم را روی زمین می‌کشیدم و باز باید دستم را به در و دیوار می‌گرفتم تا بتوانم قدمی بردارم. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء 📞 ابوعلی... ابوعلی... سید... 📞 سیدجان بگوشے...!! 🌷داداش دیدے ما هم اومدیم رفیــق، دورے خیلی سخت بــود خدا بالاخره عیدیمو داد... 🌷 شهید مرتضی عطایی (ابوعلی، شهید #عرفه) 🌷 شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم) 🌐 @partoweshraq
🌸✨🌸✨🌸✨🌸 🐑 #عید_قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین و عید سرسپردگی و بندگی بر همه‌ی مسلمانان مبارک باد. 🌸✨🌸✨🌸✨🌸 🌐 @partoweshraq #دلنوشته