#رهاییازشب
#قسمت_ششم
تو راه گوشیم زنگ خورد.
با بیحوصلگی جواب دادم:
- بله؟!
صدای ناآشنا و مودبی از اونور خط جواب داد:
- سلام عزیزم، خوبید؟! من کامرانم. دوست مسعود. خوشحال میشم بهم افتخار هم صحبتی بدید.
با اینکه صداش خیلی محترم بود ولی دیگه تو این مدت دستم اومده بود که کی واقعا محترمه.
اعتراف میکنم که تو این مدت و پرسه زدن میون این همه مرد و پسر مختلف حتی یک فرد محترم ندیدم.
همشون بظاهر ادای آدم حسابیا رو در میارن ولی تا میفهمن که طرفشون همه چیشو ریخته تو دایره و دیگه چیزی برای ارائه دادن نداره مثل یک آشغال باهاش رفتار میکنن.صدای دورگه و بظاهر محترمش دوباره تو گوشم پیچید:
- عسل خانوم؟ دارید صدامو؟
با بیمیلی جواب دادم:
- بله خوبی شما؟ مسعود بهم گفته بود شما دنبال یک دختر خاص هستید و شماره منو بهتون داده ولی نگفت که خاص از نظر شما یعنی چی؟
یک خندهی لوس و از دید خودشون دخترکش تحویلم داد و گفت:
- اجازه بده اونو تو قرارمون بهت بگم!
فقط همینو بگم که من احساسم میگه این صدای زیبا واقعا متعلق به یک دختر خاصه! و اگر من دختر خاص و رویایی خودمو پیدا کنم خاصترین سورپرایزا رو براش دارم.
تو این ده سال خوب یاد گرفتم چطوری برای این جوجه پولدارا نازو عشوه بیام و چطوری بیتابشون کنم.
با یکی از همون فوت و فنا جواب دادم:
- عععععععههههههه؟!!!!
پس خوش به حال خودم!!!
چون مطمئن باش خاصتر از من پیدا نخواهی کرد. فقط یک مشکل کوچیک وجود داره، و اون اینه که منم دنبال یک آدم خاصم.
حتما مسعود بهت گفته که من چقدر…
وسط حرفم پرید و گفت:
- بله بله میدونم و بخاطر همین هم مشتاق دیدارتم مسعود گفته که هیچ مردی نتونسته دل شما رو در این سالها تور کنه و شما به هرکس نگاه خریدارانه نمیکنی!
یک نفس عمیق کشید و با اعتماد به نفس گفت:
- من تو رو به یک مبارزه دعوت میکنم! بهت قول میدم من خاصترین مردی هستم که تو زندگیت دیدی!!
پوزخندی زدم و به تمسخر گفتم:
- و با اعتماد به نفسترینشون…
داشت میخندید...
از همون خندهها که برای منی که دست اینا برام رو شده بود درهمی ارزش نداشت که به سردی گفتم:
- عزیزم من فعلا جایی هستم بعد باهم صحبت میکنیم.
گوشی رو قطع کردم و با کلی احساسات دوگانه با خودم کلنجار میرفتم که چشمم خورد به اون مردی که ساعتها بخاطرش رو نیمکت نشسته بودم!!
✍ بهقلمف.مقیمی
•@patogh_targoll•ترگل