یک بار دیگر عیدِ غدیرِ بزرگ! عیدِ غدیرِ عزیز... آن عید بسیار دلانگیزی که هرچقدر «مبارک باد» مینویسیم و شعر میخوانیم و شادباش میگوییم، ذرهای از حق مبارکبودنش ادا نمیشود.
از عمق جان خوشحالم ولی از عمق دل، بغضآلود! از چلچراغهای قدم به قدم، بسیار شادم -و به تکتک گامهایی که در راه بهپا داشتن این شادی برداشته میشود، غبطه میخورم- اما برای چراغهای روشننشدهٔ دلهایمان غمگینم... از اینکه هجدهم ذیالحجه برایمان عید است، بسیار شادم؛ از اینکه نَمی هم از اقیانوس وجود امیرالمؤمنین را نچشیدهام، غصه میخورم... نعمت ولایت برایم جهانی از شوق است، و فکر آن ولیِّ تنهایی که باز هم نمیدانیم کجاست، بغضآلودم میکند...
تاوان خیانت به غدیر را در کربلا دادیم و هنوز هم داریم تاوان پس میدهیم. هنوز از اینکه اسلام ناب و حقیقی را نداریم، سردرگم و خستهایم، و از اینکه دسترسی مستقیم به اماممان نداریم، خسرانزده و دلگیر.
ای وارثِ غدیر! ای پسر امیرالمؤمنین!
کاش بیایی و عیدهای ما را عید کنی، چراغانیهایمان را چراغانی، دلهایمان را دل، اسلامهایمان را اسلام، لبخندهایمان را لبخند...
+ الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیرالمؤمنین و الائمة المعصومین علیهمالسلام...
+ #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
+ و اما میبینید سال به سال رونق غدیر بیشتر میشود همهجا؟ :) تا کور شود هرآنکه نتواند دید.
+ شیرینیِ بزرگترین عید سراسر تاریخ نوش جانتان؛ هر قدمی که برای بهپا داشتن این شب و روز برداشتید و برمیدارید مبارکتان است و جهانی از خوبی است ❤️ امید که بهزودی کنار صاحبمان جشن به پا کنیم...
+ اللهم عجل لولیک الفرج
@pelak13
هدایت شده از احلام !
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشعار ناقوسیه حضرت امیر
آخوند ملاحسینقلى همدانى در یکى از سفرهاى خود، با جمعى از شاگردان به عتبات عالیات مى رفت. در بین راه، به قهوه خانه اى رسیدند که جمعى از اهل هوى و هوس در آن جا مى خواندند و پایکوبى مى کردند. آخوند به شاگردانش فرمود: یکى برود و آنان را نهى از منکر کند. بعضى از شاگردان گفتند: این ها به نهى از منکر توجه نخواهند کرد. فرمود: من خودم مى روم. وقتى که نزدیک شد، به رئیسشان گفت: اجازه مى فرمایید من هم بخوانم، شما بنوازید؟ رئیس گفت: مگر شما بلدى بخوانى؟ فرمود: بلى. گفت: بخوان. آخوند شروع به خواندن اشعار ناقوسیه حضرت امیرمؤمنان کرد:
لا اِلهَ اِلاّ الله * حقاً حقاً صِدقاً صِدْقاً
اِنَّ الدُّنْیا قَد غَرَّتْنا * وَ اشتَغَلَتْنا وَ استَهْوَتْنا
یابْنَ الدُّنْیا مَهْلاً مَهْلاً * یابْنَ الدُّنْیا دَقَّاً دَقَّاً
یابْنَ الدُّنْیا جَمْعاً جَمْعاً * تَفْنى الدُّنْیا قَرْناً قَرْناً
ما مِنْ یَوم یُمضْى عَنّا * اِلا اَوْهى رُکُناً مِنّا
قَدْ ضَیَّعْنا داراً تَبْقى * وَ اسْتَوْطَنّا داراً تَفْنى
لَسْنا ندرى ما فَرَّطْنا *** فیها اِلاّ لَوْ قَدْ مِتْنا
✅آن جمعِ سر مست از لذت هاى زود گذر دنیوى، وقتى این اشعار را از زبان کیمیا اثر آن عارف هدایتگر شنیدند، به گریه در آمده و به دست ایشان توبه کردند. یکى از شاگردان مى گوید: وقتى که ما از آن جا دور مى شدیم، هنوز صداى گریه آن ها به گوش مى رسید.
🗨 @ahlamona | احلامُنـــا🌱
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای من حتی اون قسمتایی که نفهمیدم چی میگه، بازم لذت بردم! :)))
#فما_احلی_اسماءکم
چه شیرین است نامهای شما 😍
@pelak13
هدایت شده از 🌺نيلوفرانه🌺
زمان آشنایی ما برمیگردد به بچگی ام!
وقتی زمین خوردم و مادرم گفت:
بگو: " یاعلی "💚
@Niloofaraneh1401
هدایت شده از احلام !
لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُدَارَاتِه.
(كسى كه باید با او مدارا کنی تا به وی برنخورد یا ناراحت نشود، نمیتواند رفیق واقعیات باشد.)
#حضرتامیرالمومنین
#عربیات
🗨 @ahlamona | احلامُنـــا🌱
پلاک ۱۳
لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنِ احْتَجْتَ إِلَى مُدَارَاتِه. (كسى كه باید با او مدارا کنی تا به وی برنخو
چه جالب...
البته قطعاً یه حدی از مدارا و برخورد درست رو نسبت به همه باید داشت؛ ولی دیدی در ارتباط با بعضی افراد باید خییییلی دست به عصا باشی تا بهش برنخوره؟!
دارم فکر میکنم خودم از اینا نباشم یه وقت 😅
البته خدایی بستگی هم داره که کی، چی بگه به آدم 😅🚶♀
💛 امام کاظم علیهالسلام:
💛 يا هِشامُ، اِصبِرْ على طاعَةِ اللّهِ، واصبِرْ عن مَعاصِي اللّهِ. فإنّما الدنيا ساعَةٌ، فما مَضى مِنها فليسَ تَجِدُ لَهُ سُرورا و لا حُزنا، و ما لَم يَأتِ مِنها فليسَ تَعرِفُهُ. فَاصبِرْ على تلكَ الساعَةِ التي أنتَ فيها فكأنّكَ قدِ اغتَبَطتَ.
💛 اى هشام! بر طاعت خدا شكيبايى بورز و در ترك معاصى او شكيبا باش؛ پس دنيا لحظهاى بيش نيست. آنچه از آن گذشته، جاى شادى و غم ندارد و از آنچه نيامده نيز خبر ندارى. پس لحظهاى را كه در آن به سر مىبرى، صبور باش؛ چنان كه گويى خوشبخت و نكو حالى.
💛 بحار الأنوار: 78/311/1
+ عیدتون مبارک 😍
@pelak13
امروز یه کارگاه مجازی شرکت کردم. از اونجایی که استادش یکی از اساتید خودمون هست، خیلی از مطالب، همون مطالب سر کلاس بود و تکراری. در حالی که حوصلهم سر رفته بود و داشتم فکر میکردم پس کی تموم میشه، یهو صدا قطع شد. حاضران در کلاس حضوری هم فکر کنم حواسشون به مباحث بود و نه به قطع یا وصل بودن سامانه. دیگه خلاصه، از کلاس اومدم بیرون.
یهو دلم گرفت! تعجب کردم! من که به کارگاهش علاقهمند نبودم! و خب... با کمی دقت متوجه شدم احتمالاً چون پایانی که واقعاً پایان باشه نداشت و همهچیز یهویی تموم شد، مغزم چند دقیقهای رو کنار نیومده، یا شایدم قلبم؟
حالا، بیشتر از همیشه حق میدم به خودم وقتی یه دوستیِ بهناگهان سرد شده، یه دوستِ بهناگهان فاصلهگرفته، یه رابطهٔ بهناگهان خشکشده، همچنان گاهی غمگینم کنه. میدونی، شوخی که نیست. وقتی یهو رفتارت تغییر کنه بیهیچ توضیحی، اون پایانِ باز همیشه طرف مقابل رو رنج میده... یه نقطه، یه پایان، اگرچه تلخ باشه، بهتر از صفحهٔ نصفه نیمهای هست که وسطش دست از نوشتن کشیدی و نمیدونی چی بنویسی و همینطور دستنخورده از اونجا به بعد رو نگه داشتی... حتی اگر صفحه رو از بیخ بکَنی هم باز یه ردّی میمونه :)
@pelak13
یه رفیق بهم گفت: «دلم میخواست در مورد این موضوع حرف بزنی، چون ذوق صدات رو وقتی بحثمون اینه، متوجه میشم!»
به نظرم یکی از مهمترین تکنیکهای ارتباط مؤثر بود! چون ما معمولاً در مورد مسائلی که خودمون دوست داریم با آدما صحبت میکنیم و برعکسشو یادمون میره 😅 مخاطب اصلیم هم خودمم.
@pelak13