2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️─嵐が来ているかのように、周りの出来事や人々に気分が悪くなります ⠁ˎˊ˗
آدمبرفی سایهی خود را از دست داده است؛ ستاره برای او اشک میریزد و ابرِ سیاه، همراهِ بغضِ سنگینِ گلویش، داستانِ آن دو را روایت میکند؛ داستانی که با لبخندِ سنگیِ آدم برفی آغاز و با اشکهای ستاره پایان مییابد. گاه فکر میکنم، قاتلِ لبخندِ ستاره، خورشید و خندههایش برای ماه بود.
روز های کسل کننده و شب های خفه کننده.
حقیقت این است که شب و روز دشمن خونی هم دیگر هستند. روز در تلاش است تا امیدی به زندگی همهی افراد بدهد تا شاید بتوانند کلیدِ اتاقی که در آنجا گیر کردهاند را پیدا کنند و اما شب هر بار قفل آن را محکم تر میکند.
اما برای من، شب و روز از یک جنس هستند. چرا که ثانیه های سپری شده در روز همانند ثانیه های سپری شده در شب هستند و دلیل این، وجودِ نوری است که تو به من میدهی.
نورِ تو روزهای من را درخشان تر از نور خورشید میکند و این نور نه تنها کلید آن اتاق، بلکه دیوار های پوسیده و رنگ رفتهی آن را هم در هم میریزد و مرا به اعماق دریای امیدِ آغشته به عشق میاندازد.
نورِ تو شب های غرق شده در تاریکی و سیاهی من را ورق میزند و صفحات آن را از نو مینویسد.
نورِ تو مسبب عشق میان شب و روز من است.
"آبیِ عزیز من، در این زمان که این نامه را برای تو مینویسم؛ خود هم نمیدانم دقیقاً کجای زندگیام قرار دارم. حسی مانندِ مردنِ تمام احساسات، خاطرات و زندگانی درونم را دارم. حسی مانند مردن و بیهوده نفس کشیدن... بعد از تو، هیچ قسمت قشنگی در زندگی من نماند. هیچکس نماند... من ماندم و خاطرات خاک گرفته، اشکهای جا گرفته و دلتنگیهای پیدرپی بی پایان... گاهی به این فکر میافتم که حتی اگر هنوز هم کنار من بودی، من باز هم دوباره و دوباره دلتنگ تو میشدم؛ در هر ثانیهی کنار تو بودن... اما تو بگو آبی، تو هم دلتنگِ من میشدی؟"