"آبیِ عزیز من، در این زمان که این نامه را برای تو مینویسم؛ خود هم نمیدانم دقیقاً کجای زندگیام قرار دارم. حسی مانندِ مردنِ تمام احساسات، خاطرات و زندگانی درونم را دارم. حسی مانند مردن و بیهوده نفس کشیدن... بعد از تو، هیچ قسمت قشنگی در زندگی من نماند. هیچکس نماند... من ماندم و خاطرات خاک گرفته، اشکهای جا گرفته و دلتنگیهای پیدرپی بی پایان... گاهی به این فکر میافتم که حتی اگر هنوز هم کنار من بودی، من باز هم دوباره و دوباره دلتنگ تو میشدم؛ در هر ثانیهی کنار تو بودن... اما تو بگو آبی، تو هم دلتنگِ من میشدی؟"
" اون آهنگ هایی که کسایی براتون فرستادن که دیگه توی زندگیتون نیستن ، فقط میتونم بگم خیلی قشنگن،اگه بخوام یه رنگ برای توصیفشون استفاده کنم شاید ... گلبهی باشه ... دقیقا مثل گلبهی که تنِ صورتی و شاد داره ، با این حال یه تن تیره تر هم داره که انگار همون صورتیِ شاد غمگین شده .."
افسانه های زیادی در مورد گلِ "فراموشم نکن" وجود داره ولی معروفترینش میگه: یه عاشق و معشوقهاش کنار رودخانه دانوب نشسته بودن که نگاهِ معشوقه وسطِ جریان رودخونه، دسته گلی رو شکار میکنه.
آبیِ لطیف گلهای ریزش اونقدر به نگاهش زیبا و خواستنی میاد که حسِ خواستن و اشتیاق زیادش به اون دسته گل به چشمهاش رخنه میکنه و باعث میشه عاشقِ دلباختهاش بدون تردید دل به آب بزنه پس به سمتشون میره و اونا رو به دست میاره اما خودش اسیر میشه. اسیر عمق به گردآب نشستهی آب، پس گل رو به طرف معشوقهاش پرتاپ میکنه و بعد گفتنِ "فراموشم نکن" طعمه گردآبِ بیرحم رودخونه میشه. برای همینه که توی اروپا این گل رو سمبل عشق و محبت فراموش نشدنی میدونن.