از آنچه بر سرش آمده بود به هیچکس چیزی نمیگفت، اما گاهی،
خاصه در غروب، ساعتی را به یاد میآورد که احساسی ناشناخته،
او را به تپش انداخته بود، در جانش توفانی برمیخاست و درد عشق
باز در دلش شعلهور میشد.
من پذیرفتهام که برای آدمهای اندک شماری میشود حرف
زد، برایشان رفیق بود و از سویشان امید رفاقت داشت.
او به شلوغیهای زندگی و دغدغههای همنسلانش تعلقی نداشت، روح
او تکهای از دشتهای باز، دریاهای بیمرز و آسمانهای روشن بود.
برایت نمینویسم که دلتنگم، اما به ترانهای که
تو را یادم میآورد، بارها تا صبح گوش میدهم.