eitaa logo
رمان🖤🌟
27 دنبال‌کننده
1 عکس
22 ویدیو
1 فایل
«به دنیایی خوش آمدی که هیچ‌کس در آن بی‌گناه نیست. اینجا هر فصل، یک راز دارد و هر شخصیت، چیزی برای پنهان کردن.»🖤🥀
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان گناهکاران ابدی ✨آنیدا✨ _میدونی مشکل ماها از کجا شروع شد؟مشکل دقیقا از اونجایی شروع شد که اگه پسرتون عاشق بشه میشه زرنگ اما اگه دخترتون عاشق بشه میشه ما یه ننگ...اگه پسرتون بیرون خونه کار کنه میشه سرپرست اما اگه دخترتون بی رون خونه کار کنه میشه بی سرپرست...اگه پسرتون دیر ازدواج کنه میشه دنیا دیده اما اگه دخترتون دیر ازدواج کنه میشه ترشیده...مشکل دقیقا از همونجایی شروع شد که حاظر نشدید افکار پوسیدتونو رها کنید آتا_حالا همه این سخنرانی ها برای این بود که بهت گفتم لزومی نداره کار کنی؟ چشمامو بی حوصله توی کاسه چرخوندم و فرمونو توی خیابون اصلی پیچوندم _ناز پرورده چه داند درد مارا آتا پشت تلفن هوف ی کشید انگار از اینکه نمیتونست هیچ جوره منو از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کنه داشت کالافه میشد اما آتا خوب منو میشناسه میدونه لجباز تر از این حرفام هرکاری که بخوامو انجام میدم و به حرف احدی هم توجه نمیکنم آتا_آنیدا می تونیم حرف بزنیم؟ _درباره چی ؟ آتا_درباره ما _چرا باید درباره صدای گاو حرف بزنیم؟
رمان گاناهکاران ابدی آتا با حرص از پشت تلفن اسممو صدا زد که باعث شد خنده ریزه میزه ای بکنمو با لبخند بگم: _شوخی کردم عزیزم بعدا با هم حرف میزنیم باشه؟ آتا_من نمیفهمم وقتی منو بابا نمیذاریم هیچ کمبودی داشته باشی چرا انقدر لجبازی میکنی میخوایی کار کنی؟ پوزخند تلخ بی صدایی زدم قشنگ معلومه آتا از هی چی خبر نداره پس بذار همچنان بی خبر بمونه تا به وقتش که قراره قیامت بشه آتا_من آخرشم نفهمیدمی که یهویی چرا عجله ای برگشتی ایران انیدا: من دلم نمیخواد دستم توی جیب بابای تو باشه دلم می خواد خودم خرج زندگیمو بدم پس لطفا انقدر روی این قضیه که از همین الان جوابش معلومه مانور نزن اوکی ؟ آتا_برگشتم ایران ببینم بازم جرات میکنی اینطوری باهام حرف بزنی جغله درضمن امروز فرداس که با بابا درباره ماجرای بینمون حرف بزنم با شنیدن این جمله آتا سرم خفیف از شدت ترس و دلهره ا ی که به دلم ریخته بود گیج رفت سریع ماشینو گوشه خیابون پارک کردم و سعی کردم خودمو جمع کنم تا کوچک ترین سوتی پیش آتا ندم آتا_آنیدا؟الو؟ نه نه نباید این اتفاق بیفته نباید آتا توی این هی ری و یری درباره قضیه منو خودش با همایون خان حرف بزنه وای خدایا حالا چه بهونه ای بیارم؟ آتا_آنیدا؟ صدای آتا حسابی نگران شده بود به خاطرهمین سعی کردم با یه نفس عمیق وضعیتمو تحت کنترل بگیرم
رمان گناهکاران ابدی _اینجام آتا...منو تو درباره این قضیه صد بار حرف زدیم که فعلا وقتش نیست آتا_ای بابا پس کی وقتشه آنیدا؟چرا هی منو میپیچونی چرا احساس میکنم داری یه چیزیو از من مخفی میکنی ؟پای یکی دیگه وسطه؟ _مزخرف نگو آتا باشه؟الانم قطع میکنم ولی وای به حالت اگه یه کلمه به همایون خان حرفی بزنی کاری نداری؟ صدای نفس های عصبی آتا نشون از این میداد که داره بدجوری سر این قضیه حرص میخوره و عصبانی شده ترجیح دادم قبل از درگیر شدنمون ازش خدافسی کنم و تماسو قطع کنم پوفی کشیدم و موبایلو روی صندلی شاگرد انداختم و دوباره ماشینو راه انداختم به سمت شرکتی که قرار بود اونجا استخدام بشم به راه افتادم آنیدا صوفی دختری نبود که بخواد بیشتر از این زیر دین کسی باقی بمونه من دختری نبودم که به راحتی اجازه بدم تهدیدم کنن به خصوص حالا که پای خواهرمم وسط بود پس باید به این نقشه و ماجراها تن میدادم و کنارشم یه درآمدی برای خودم دستوپا میکردم چون امکان داشت توی این آتیش انتقام هر اتفاقی بیفته پس باید من دست پیشو زودتر بگیرم تا پس نیفتم ناخواسته به این یه ماهی که برگشته بودیم ایران فکر کردم چه قدر غیرمنتظره دوباره برگشتم به کشوری که همه داشته هامو ازم گرفته بود چه قدر از این کشور و آدماش بیزار بودم از کسایی که فقط به فکر خودشون بودنو بقیه بدرک به ساعت مچی دور دستم نگاهی میندازم هنوز دو ساعتی به مصاحبه مونده بود خوبه پس سر وقت می تونستم به شرکت برسم صدای زنگ موبایلم باعث شد از افکارم بیرون بیام و دستمو دراز کنم از روی صندلی شاگرد برش‌دارم با دیدن لبخند خوشگل آتیلا لبخند محوی زدم و تماسو برقرار کردم: _جانم اتیلا
رمان گناهکاران ابدی آتیلا _من نمیفهمم این استاد بی شعور خر پفیوز ما چرا حدو حدود خودشو نمیفهمه؟شیطونه میگه برم پاشو از بیخ قطع کنم تا دیگه غلط اضافی نکنه و دوباره طبق معمول آتیلا خانوم با استادش دعواش شده و حاال من باید غرغر کردناشو تحمل میکردم/: _اگه کسی پاشو از گلیمش درازتر می کنه مقصر تویی که خط قرمزاتونو پررنگ نکشیدی آتیلا _آبجی من هرکسی نیستم که هرکسی بیاد سمتم میخواستم امروز بهش بگم حاجی من زندگیم به خودمم مربوط نیست چه برسه به تو _چرا؟ دوباره سر چی بحثتون شده؟ آتیلا _برگشته میگه به جای اینکه تا نصفه شب توی گروه چت کنی مینشستی درس میخوندی الان میتونستی به سواالم جواب بدی _آخه تو عقل تو کلت نیست با دوستات توی گروهی حرف میزنی که استادتونم توی اون گروهه؟ آتیلا _خب سوال درسی داشتیم یکهو به خودمون اومدیم دیدیم داریم چرتوپرت میگیم هیچ ربطیم به درس نداره/: ولی به اون که ربطی نداره اصلا چرا تا نصفه شب بیدار بوده؟ دم شرکت که رسیدم ماشینو پارک کردم کمربندمو باز کردم و همزمان گفتم: _خیلی خب آتی...من فعلا یکم کار دارم رسیدم خونه باهم حرف میزنیم باشه؟ آتیلا_باشه آنی جون پس فعلا خدافس مراقب خودت باش تماسو که قطع کردم بی حرف کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم هنوز یه قدم از ماشینم دور نشده بودم که صدای وحشتناک برخورد یه چیزی از پشت سرم باعث شد شوک زده به پشت سرم برگردم با دیدن فاجعه روبه روم چشمام تا آخر ین حدممکن گشاد شدو دهنم اندازه غار علیصدر باز شد
رمان گناهکاران ابدی _ای خدا خفت کنه که شعور رانندگی هم نداری _ای بابا گمشو ببینم به من چه ربطی داره وقتی ترمز ماشینت خوب نمیگیره _ترمز ماشین من نمیگیره یا تو شعور زود گرفتن ترمزو نداری احمق دستام از شدت خشم مشت شد این ماشینو یه ماهی هم نمیشد همایون برام خریده اما حالا با این ضربه ای که بهش خورده بود... تازه توجه دو تا پسری که به ماشینم زده بودن به سمتم جلب شد اما من فقط نگاه میخ شدم روی ماشین قرمز خوشگلم بود که حالا با یه ماشین داغون از کار افتاده صدساله هیچ فرقی نداشت صدای یکیشون باعث شد به خودم بیام و با غضب چشمامو محکم روی هم ببندم _خانوم این ماشین مال شماست؟ دستام مشت شد و نفس های خشمگینم از بینی بی رون دادم سعی کردم فعال لب نزنم تا بال یی سرشون نیارم چون قطعا حرفام باعث یه آتیش سوزی جدی میشد _بیا اینور من درستش میکنم صدای این آخری خیلی برام آشنا بود چشمامو باز کردم ببینم این صدای آشنا متعلق به کیه که یکهو با دیدن پسری که سمت شاگرد بود و ماشینو دور زد جلوی دوستش ای ستاد و به من نگاه کرد یکه خوردم ابروهام از د یدنش باال پرید متقابالا ابروهای اونم بالا پرید پسره_نه بابا...بازم تو؟! اخمامو تو هم کشیدم و در جواب لحن مسخرش گفتم: _وات؟
رمان گاناهکاران ابدی پسره یه قدم بهم نزدیک شد و با پرویی دست به سینه بهم زل زد پسره_لامپ صد وات _کیلوبایت...بخور صبحونه نونو چای نبات پسره از اینهمه زبون درازیم ابروهاش بالا پرید و حرف توی دهنش موند با خشم به ماشینم اشاره زدم با وجود این که میدونستم خودش پشت فرمون نبوده اما با داد روبهش گفتم: _کور بودی ندیدی ماشین به این گندگیو؟ پسره پوزخندی زد بهم نزدیک شد خواست بهم تنه ای بزنه اما اجازه ندادم سریع خودمو کشیدم کنار پسره_برو کنار بچه _بچه بود بزرگ شد رفت...به پا همین بچه یه کاری دستت نده شازده پسره یه نگاه به ماشینم انداخت بعد به دوستش نگاهی کرد که حسابی چهره متاثر و ناراحتی به خودش گرفته بود ماشین خودشونم تقریبا آسیب د یده بود اما مال من یکم بیشتر بود پسره_خب حاال میگی چیکار کنم؟ از این حجم پرو بودنش دیگه داشتم منفجر میشدم یه قدم بهش نزدیک تر شدمو داد زدم: _میخوایی بشین تا نگات کنم پسره مزخرف چرا هی راه به راه سر راهم سبز میشی چیه داری تعقیبم می کنی؟ پسره نگاه متاسفی بهم انداخت تمام مدت روش یه سمت دیگه بود اما وقتی خواست به حرف بی اد به سمتم برگشتو گفت: پسره_نگاه کن
رمان گناهکاران ابدی سریع پری دم وسط حرفش و با ک یفم کوبی دم به شونش از ماش ینم دورش کردم _دستمو بگی ر دعا کن...گمشو کنار ببینم دستی به بدنه ماشینم کشیدم و به عقب ماشینم خی ره شدم که تقریبا جمع شده بودو اصال شبیه به عقب ماشی ن مزدا نبود/: ببی ن چه بال یی سر ماشی ن خوشگل یه ماهم آوردنا تمام مدت یابویی که پشت فرمون بودو ا ین بالرو سر بچم آورده بود ساکت بودو حرفی نمیزد اما باالخره به حرف اومد _خانوم خسارت هرقدر باشه من خودم پرداخت میکنم پسره زودتر از من به حرف اومد و روبه رفیقش گفت: _نه بابا خسارت چیه ایشون بیشتر از ا ینا بهم بدهکارن...یعنی ده بار دیگه ا ینطوری به ماشینش بکوبی بده ی هاش پاس نمیشه _اینجور یاس آره؟ پسره لبخند حرص دراری بهم زدو سری به نشونه تایی د تکون داد _دقیقا همین جوریاس پرنسس با پرو یی به چشمای طوسی شی شه ایش خیره شدم دروغ نگفتم اگه بگم چشماش سگ داشت و قیافش با نقش اصلی سر یال "خون آشام" مو نمی زد یه طورایی انگار برادر دوقلوی "ایان سامرهلدر" باشه تا همون حد جذاب و خواستنی اما االن با یه پسر بیشعور زبون نفهم لجباز هیچ فرقی نداشت _ویهان ا ین دختررو میشناسی؟ پسری که حاال فهمی ده بودم اسمش و یهانه نگاهشو ازم نگرفت اما درجواب دوستش سری به نشونه تایید تکون دادو پوزخند تلخی بهم زد