#حکایت_قدیمی
پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید..
دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری..
پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.
دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم..
مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند..
پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.
آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم.
آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند
آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.
آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند..
شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.
این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
#تلنگر
یکجایی از زندگی فهمیدیم که تاریکی همیشه نشانهی گمکردن راه نیست؛
گاهی فقط علامت این است که هنوز چراغی روشن نکردهای یا نداری.
ما از تاریکی میترسیم چون عادت کردهایم همهچیز را ببینیم تا حس امنیت کنیم، در حالیکه بعضی راهها دقیقاً از جایی شروع میشوند که دیدن متوقف میشود.
رنج، مثل شب، قانون طبیعت است نه اشتباه آن. هیچ بذری در روشناییِ مطلق جوانه نمیزند. اما خطر از جایی شروع میشود که شب را خانه فرض کنیم و فراموش کنیم قرار بوده صبحی هم در کار باشد. اینگونه به سمت فرسودگی حرکت کرده ایم! زندگی قرار نیست آسان باشد،
قرار است قابلِ زیستن باشد و این، فقط وقتی ممکن است که در دل تاریکی
دنبال پذیرش و اگر استراحت الزام داشت، استراحت؛ و سپس حرکت کنیم.
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
چون خدای با تو است،
بیم از که داری؟
و اگر خدای با تو نیست،
امید به که داری؟
👤 عطار نیشابوری
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانههای قدیمی بوی زندگی میدادند…
نه بوی تجمل و زرقوبرق امروزی، بلکه بوی نان تازه، چای ذغالی و حوضی که دلِ آسمون توش جا میشد.
خانههایی که درشان همیشه به روی مهمان باز بود؛
جایی که صدای خنده از اندرونی تا حیاط میپیچید، و گرما با سماور گوشهی اتاق قاطی میشد.
دیوارهای کاهگلیشان شاهد قصههای بیپایان بود، و ایوانها با گلدانهای شمعدانی نفس میکشیدند.
تو اون فضا، حرفها ساده بود، دلها بیکینه و زندگی رنگ محبت داشت.
ساده بودند، صادق بودند، و پر از جان.
انگار خودِ زندگی در آنها جریان داشت، بیهیاهو، بیتکلف، اما با تمامِ زیبایی جهان.
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
4_5927181922202550717.m4a
زمان:
حجم:
8.9M
میون همه دلها، امان از دل زینب
(شیخ علی ترابیان) وفات حضرت زینب (س) تسلیت باد