eitaa logo
پی ترون
324 دنبال‌کننده
363 عکس
266 ویدیو
4 فایل
Pitaru~ (پی ترون به معنی پیشترها) سفردر زمان پیوند نسل ها با آداب و رسوم قدیم شهرستان خوروبیابانک
مشاهده در ایتا
دانلود
یک‌جایی از زندگی فهمیدیم که تاریکی همیشه نشانه‌ی گم‌کردن راه نیست؛ گاهی فقط علامت این است که هنوز چراغی روشن نکرده‌ای یا نداری. ما از تاریکی می‌ترسیم چون عادت کرده‌ایم همه‌چیز را ببینیم تا حس امنیت کنیم، در حالی‌که بعضی راه‌ها دقیقاً از جایی شروع می‌شوند که دیدن متوقف می‌شود. رنج، مثل شب، قانون طبیعت است نه اشتباه آن. هیچ بذری در روشناییِ مطلق جوانه نمی‌زند. اما خطر از جایی شروع می‌شود که شب را خانه فرض کنیم و فراموش کنیم قرار بوده صبحی هم در کار باشد. اینگونه به سمت فرسودگی حرکت کرده ایم! زندگی قرار نیست آسان باشد، قرار است قابلِ زیستن باشد و این، فقط وقتی ممکن است که در دل تاریکی دنبال پذیرش و اگر استراحت الزام داشت، استراحت‌؛ و سپس حرکت کنیم. برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
⁣چون خدای با تو است، بیم از که داری؟ و اگر خدای با تو نیست، امید به که داری؟ 👤 عطار نیشابوری برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانه‌های قدیمی بوی زندگی می‌دادند… نه بوی تجمل و زرق‌و‌برق امروزی، بلکه بوی نان تازه، چای ذغالی و حوضی که دلِ آسمون توش جا می‌شد. خانه‌هایی که درشان همیشه به روی مهمان باز بود؛ جایی که صدای خنده از اندرونی تا حیاط می‌پیچید، و گرما با سماور گوشه‌ی اتاق قاطی می‌شد. دیوارهای کاه‌گلی‌شان شاهد قصه‌های بی‌پایان بود، و ایوان‌ها با گلدان‌های شمعدانی نفس می‌کشیدند. تو اون فضا، حرف‌ها ساده بود، دل‌ها بی‌کینه و زندگی رنگ محبت داشت. ساده بودند، صادق بودند، و پر از جان. انگار خودِ زندگی در آن‌ها جریان داشت، بی‌هیاهو، بی‌تکلف، اما با تمامِ زیبایی جهان. برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
4_5927181922202550717.m4a
زمان: حجم: 8.9M
میون همه دلها، امان از دل زینب (شیخ علی ترابیان) وفات حضرت زینب (س) تسلیت باد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند. هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش کالای سودمندی خرید کند. لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن. تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند. اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت. تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد . هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند. صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت. در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد . تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟ مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند. و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند. آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند . هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد. چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟ چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی. در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد. ✓این معنی روزی حلال است ✓الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن‌چنان محو که یک‌دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم‌ زدنی
مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگی اش رسیده بود. کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه ی خود را بنویسد. او نوشت: « تمام اموالم را برای خواهر می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.» اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل و ان را نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟ برادرزاده ی او تصمیم گرفت وصیت نامه را این گونه تغییر دهد: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خواهر او که موافق نبود، آن را این گونه نقطه گذاری کرد: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و ان را روش خودش نقطه گذاری کرد:« تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط. هیچ برای فقیران.» پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر همگی جمع شدن تا آنها هم نظر خود را اعلام کنند: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط؟ هیچ! برای فقیران.» نتیجه: به واقع زندگی نیز چنین است. خداوند نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید با عملکرد و روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم و بخوانیم. از زمان تولد تا مرگ، تمام نقطه گذاری ها دست ماست. به خاطر داشته باشیم که فارغ از هرگونه باور و تفکری به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه گذاری ما دارد! ‌