eitaa logo
پی ترون
320 دنبال‌کننده
384 عکس
277 ویدیو
5 فایل
Pitaru~ (پی ترون به معنی پیشترها) سفردر زمان پیوند نسل ها با آداب و رسوم قدیم شهرستان خوروبیابانک
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باران ببارد می‌روی باران نبارد میروی..💔 آقا جان چه کردی با دل ما😭 برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
▪️مولای من! با آمدنت آبادِ آباد می‌شود نه فقط بقیع، که روزگار خراب ما هم...💔 🏴 هشتم شوال، سالروز تخریب قبور ائمّه بقیع بر حضرت صاحب الزمان و تمام شیعیان تسلیت باد.
«آخرین فانوس» در روزگار قدیم، روستایی در دامنه‌ی کوهستانی بزرگ قرار داشت؛ جایی که مردمش به آرامی زندگی می‌کردند و جز صدای رودخانه و گله‌ها، چیزی آرامششان را بر هم نمی‌زد. در بالاترین نقطه‌ی روستا، پیرمردی زندگی می‌کرد که او را «فانوس‌دار» می‌نامیدند. وظیفه‌اش روشن نگه داشتن فانوسی بود که مسیر کوهستان را برای مسافران و نگهبانان روشن می‌کرد. روزی ابرهای سیاه در آسمان پیچیدند، و غریبه‌هایی با نیت بد به سوی روستا حرکت کردند. مردم ترسیدند و از فانوس‌دار خواستند که فانوس را خاموش کند تا دشمن راه را پیدا نکند. اما پیرمرد نپذیرفت. او گفت: «خانه‌ای که در تاریکی پنهان شود، شاید یک شب بماند، اما فردایش دیگر روستا نیست. دفاع از وطن با پنهان‌شدن شروع نمی‌شود؛ با روشن ماندن آغاز می‌شود.» دشمنان به سمت نور آمدند، اما هنگامی که نزدیک شدند، نگهبانانی که فانوس‌دار با روشنایی خود هدایت کرده بود، در گذرگاه‌ها آماده بودند. نبردی کوتاه رخ داد و دشمن شکست خورد و عقب نشست. پس از آرام شدن ماجرا، جوانی از فانوس‌دار پرسید: «چرا فانوس را خاموش نکردی؟ روشن ماندنش تو را در خطر گذاشت.» پیرمرد لبخند زد و گفت: «سال‌ها پیش آموختم که دشمن از روشنایی نمی‌ترسد، از مردمی می‌ترسد که می‌دانند چرا باید بایستند. فانوس من فقط نور نبود؛ علامت این بود که ما هنوز ایستاده‌ایم.» از آن روز، فانوس تبدیل شد به نشانه‌ای از شجاعت و حکمت. مردم فهمیدند که دفاع از وطن تنها با شمشیر نیست، بلکه با روشن نگاه داشتن آنچه عزیز است: ●نور، امید، و ایستادگی● برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
‌میدان نقش جهان اصفهان حدود نیم قرن پیش برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
در یکی از سال‌هایی که خشکسالی، ریشهٔ سبزه را می‌سوزاند و غبارِ ناامیدی بر کوچه‌های شهر می‌نشست، مردم با دلهره‌ای پنهان به زندگی ادامه می‌دادند. در همان روزگار، ملانصرالدین طبق عادت هر بامداد، مشک آب بر دوش، به چاه کهن کنار مسجد می‌رفت؛ چاهی که سال‌ها دستِ بخشندگان و دل‌های امیدوار با آن آشنا بودند. روزی هنگام کشیدن آب، صدای مردی را شنید که در سایهٔ دیوار نشسته بود. چهره‌اش از رنج روزگار تکیده و چشمانش بی‌پناه بود. گفت: «ملا، اگر می‌توانی جرعه‌ای آب بده؛ از دیروز چیزی نخورده‌ام. اما… اگر ندادی نیز باکی نیست؛ مردم این روزها خود گرفتارند.» ملا مشک را بر زمین گذاشت، نگاهی به آسمان انداخت که لکه‌ای ابر در آن دیده نمی‌شد. لبخندی آرام زد و پاسخ داد: «آب که چیزی نیست؛ اگر اصلِ بخشش نگنجد، مشکِ پر هم به کار نمی‌آید.» سپس نه‌تنها جرعه‌ای، که همهٔ آبِ مشک را به مرد داد. رهگذران که این صحنه را دیدند، یکی گفت: «ملا، امروز گرما سوزان است. تو خودت نیازمندتر از او بودی.» ملا دمی سکوت کرد؛ گویی سخن در ذهنش چون آبی آرام به حرکت درآمد. بعد با نگاهی عمیق گفت: «در تنگدستی، بخشیدن وزنش بیشتر است؛ چون آدمی در آن حال از خود می‌گذرد، نه از زیادیِ دارایی‌اش. بخششِ توانگران، سایهٔ دیوار است بر دیوار؛ اما بخششِ نیازمند، آفتابی است که از دلِ سنگ برمی‌خیزد. و بدانید: آنکه امروز به ظاهر محتاج می‌نماید، شاید فردا دستگیرِ ما باشد؛ و آنکه امروز می‌بخشد، در حقیقت به آیندهٔ خویش هدیه می‌دهد.» مردی از میان جمع گفت: «اما ملا، اگر تو نداشته باشی، چگونه می‌توانی باز ببخشی؟» ملا مشک خالی را بالا گرفت و گفت: «چاه، همیشه با سطلِ پُر پُر نمی‌شود؛ گاه باید سطل را خالی کرد تا راه بازگردد. دل هم چنین است؛ خالی شود تا رحمت در آن جاری گردد. درِ بسته را که کسی نمی‌زند!» مرد بینوا که آب نوشیده بود، به گریه افتاد. ملا دست بر شانه‌اش گذاشت: «برو، که خدا بخششِ کوچک را به هزاران بازمی‌گرداند. من مشک را پر می‌کنم؛ ولی تو، دلت را پر کن: از امید، از مردانگی، از یادِ فردایی بهتر.» آنگاه به سوی چاه رفت. رهگذران دیدند که چگونه نور آفتاب بر مشک خالی می‌افتاد؛ گویی خالی بودن، عیب نبود—آمادگی بود. و در همان لحظه نسیمی برخاست؛ بادی که مدت‌ها در آن دیار نوزیده بود، و خاک خشک کوچه‌ها را در خود لرزاند. پیرمردی که همه چیز را از دور می‌نگریست، با لبخندی زیر لب گفت: «هرگاه دستی بی‌انتظار ببخشد، بادها خبرش را به آسمان می‌برند.» و مردم تازه فهمیدند که بخشش، نه چیزی از دارایی، که چیزی از دِل می‌خواهد؛ و ملانصرالدین آن روز به آنان آموخت که گاهی یک مشک خالی، از هزار خزانه پُر ارزشمندتر است . چه خوبست در این شرایط سخت و آزمون الهی ودر هنگامه نبرد بر خصم زبون ونامرد دست همدیگر را به مهر بفشاریم که سحر وصبح ظهور نزدیک است آن شالله 💐🙏 برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
هدایت شده از نبض کویر
🎥 موکب رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای شهر فرخی @NABZEKAVIR @SABATBAYAZEH @LABINEWS @IRAJNEWS @EBRAHIMABADZIBA @KHABARGOZARI_KHOOR @SARZAMINAMCHAHMALEK @VATANAMJAFARABAD @KHABARNAEINKHOORBIYABANAK @M_E_M_B_Farrokhi @FARVI1396 @DIAMOND1414 @ORDIBZIBA @PITARUN