eitaa logo
پی ترون
320 دنبال‌کننده
384 عکس
277 ویدیو
5 فایل
Pitaru~ (پی ترون به معنی پیشترها) سفردر زمان پیوند نسل ها با آداب و رسوم قدیم شهرستان خوروبیابانک
مشاهده در ایتا
دانلود
‌میدان نقش جهان اصفهان حدود نیم قرن پیش برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
در یکی از سال‌هایی که خشکسالی، ریشهٔ سبزه را می‌سوزاند و غبارِ ناامیدی بر کوچه‌های شهر می‌نشست، مردم با دلهره‌ای پنهان به زندگی ادامه می‌دادند. در همان روزگار، ملانصرالدین طبق عادت هر بامداد، مشک آب بر دوش، به چاه کهن کنار مسجد می‌رفت؛ چاهی که سال‌ها دستِ بخشندگان و دل‌های امیدوار با آن آشنا بودند. روزی هنگام کشیدن آب، صدای مردی را شنید که در سایهٔ دیوار نشسته بود. چهره‌اش از رنج روزگار تکیده و چشمانش بی‌پناه بود. گفت: «ملا، اگر می‌توانی جرعه‌ای آب بده؛ از دیروز چیزی نخورده‌ام. اما… اگر ندادی نیز باکی نیست؛ مردم این روزها خود گرفتارند.» ملا مشک را بر زمین گذاشت، نگاهی به آسمان انداخت که لکه‌ای ابر در آن دیده نمی‌شد. لبخندی آرام زد و پاسخ داد: «آب که چیزی نیست؛ اگر اصلِ بخشش نگنجد، مشکِ پر هم به کار نمی‌آید.» سپس نه‌تنها جرعه‌ای، که همهٔ آبِ مشک را به مرد داد. رهگذران که این صحنه را دیدند، یکی گفت: «ملا، امروز گرما سوزان است. تو خودت نیازمندتر از او بودی.» ملا دمی سکوت کرد؛ گویی سخن در ذهنش چون آبی آرام به حرکت درآمد. بعد با نگاهی عمیق گفت: «در تنگدستی، بخشیدن وزنش بیشتر است؛ چون آدمی در آن حال از خود می‌گذرد، نه از زیادیِ دارایی‌اش. بخششِ توانگران، سایهٔ دیوار است بر دیوار؛ اما بخششِ نیازمند، آفتابی است که از دلِ سنگ برمی‌خیزد. و بدانید: آنکه امروز به ظاهر محتاج می‌نماید، شاید فردا دستگیرِ ما باشد؛ و آنکه امروز می‌بخشد، در حقیقت به آیندهٔ خویش هدیه می‌دهد.» مردی از میان جمع گفت: «اما ملا، اگر تو نداشته باشی، چگونه می‌توانی باز ببخشی؟» ملا مشک خالی را بالا گرفت و گفت: «چاه، همیشه با سطلِ پُر پُر نمی‌شود؛ گاه باید سطل را خالی کرد تا راه بازگردد. دل هم چنین است؛ خالی شود تا رحمت در آن جاری گردد. درِ بسته را که کسی نمی‌زند!» مرد بینوا که آب نوشیده بود، به گریه افتاد. ملا دست بر شانه‌اش گذاشت: «برو، که خدا بخششِ کوچک را به هزاران بازمی‌گرداند. من مشک را پر می‌کنم؛ ولی تو، دلت را پر کن: از امید، از مردانگی، از یادِ فردایی بهتر.» آنگاه به سوی چاه رفت. رهگذران دیدند که چگونه نور آفتاب بر مشک خالی می‌افتاد؛ گویی خالی بودن، عیب نبود—آمادگی بود. و در همان لحظه نسیمی برخاست؛ بادی که مدت‌ها در آن دیار نوزیده بود، و خاک خشک کوچه‌ها را در خود لرزاند. پیرمردی که همه چیز را از دور می‌نگریست، با لبخندی زیر لب گفت: «هرگاه دستی بی‌انتظار ببخشد، بادها خبرش را به آسمان می‌برند.» و مردم تازه فهمیدند که بخشش، نه چیزی از دارایی، که چیزی از دِل می‌خواهد؛ و ملانصرالدین آن روز به آنان آموخت که گاهی یک مشک خالی، از هزار خزانه پُر ارزشمندتر است . چه خوبست در این شرایط سخت و آزمون الهی ودر هنگامه نبرد بر خصم زبون ونامرد دست همدیگر را به مهر بفشاریم که سحر وصبح ظهور نزدیک است آن شالله 💐🙏 برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
هدایت شده از نبض کویر
🎥 موکب رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای شهر فرخی @NABZEKAVIR @SABATBAYAZEH @LABINEWS @IRAJNEWS @EBRAHIMABADZIBA @KHABARGOZARI_KHOOR @SARZAMINAMCHAHMALEK @VATANAMJAFARABAD @KHABARNAEINKHOORBIYABANAK @M_E_M_B_Farrokhi @FARVI1396 @DIAMOND1414 @ORDIBZIBA @PITARUN
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم این است، که با دو حریف در دو میدان می جنگیم یک حریف دشمن‌مهاجم است و حریف دیگر خائنینی که تن به نوکری متجاوز دادند ای کاش فقط با دشمن اصلی روبرو بودیم... برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شعر چقدر حالمون رو خوب میکنه ..🌹 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🇮🇷 برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ضرب المثل یزدی خیلی قشنگه نگاه کنید ولذت ببرید
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می‌آورد، روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می‌آورد تصمیم گرفت از کسی تقاضای کمی غذا کند. در خانه‌ای را زد. دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود. دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟» دختر جوان گفت: «هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهیم چیزی دریافت نکنیم.» پسرک در مقابل گفت: «از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.» پسرک که «هاروراد کلی» نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی‌تر حس می‌کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان‌های نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری انتقال یافت. دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فرا خوانده شد. وقتی او نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او بکار گیرد. مبارزه آنها با بیماری بعد از کشمکش طولانی به پیروزی رسید. روز ترخیص بیماری فرا رسید. زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود. او اطمینان داشت باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند. نگاهی به صورت حساب انداخت. جمله‌ای به چشمش خورد: همه مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است ! برای دنبال کردن مطالب و مشارکت: @reza_vahab @baharrrr313 🆔📌با ما همراه باشید 👇 🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷