🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_368
چنگی توی موهایش زد.
دیگر دست خودش نبود. هیچ چیز. لبش را
گزید سخت بود.
گفتنش سخت بود. آرام زمزمه کرد:
-ترنج...
اشک های ترنج بی صدا فرو می ریخت.
با شنیدن نامش سرش را بالا آورد و ولی به ارشیا نگاه نکرد.
با دستمال دانه های درشت اشکش را گرفت.
ارشیا بار دیگر به ماکان نگاه کرد. داشت به طرف انها می آمد.
ارشیا آب دهانش را قورت داد و به صورت خیس ترنج نگاه کرد و زیر لب
زمزمه کرد:
-ترنج...نگاهت و ازم نگیر.
تمام غرور ارشیا فرو ریخته بود. گفت و رفت.
ماکان با تعجب به رفتن ارشیا نگاه کرد. حاضر بود قسم بخورد گریه کردن ترنج به زخمش ربط ندارد.
ولی آیا به ارشیا هم ربط داشت؟
در حالی که نگاهش به شانه های فرو افتاده ارشیا بود که از پله کان درمانگاه سرازیر شده بود به ترنج گفت:
-پاشو بریم.
ترنج هم نگاهی به مسیر رفته ارشیا انداخت و با نفس عمیقی به همراه ماکان رفت.عجیب بود.
اشکش بند امده بود.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_369
دست ترنج بخیه خورد این بار چهار تا.
دکتری که دستش را بخیه زده بود با تعجب از کار بد نفری قبلی انتقاد کرد.
ترنج بی حال به حرف های بی سر و ته دکتر گوش می داد که داشت چیزهایی درباره تعهد و مسئولیت می گفت و ماکان
بی صدا و دست به سینه به جایی خیره شده بود و انگار اصلا توی اتاق نبود.
هنوز از حرکت ارشیا شوکه بود. اتفاقات و
حالات پیش امده را که کنار هم می چید تنها به یک جواب می رسید.
ولی ان جواب برایش اینقدر باور نکردنی بود که
باز هم از اول شروع می کرد.
به چهره رنگ پریده ترنج نگاه کرد.
نمی توانست از او چیزی بپرسد اصا باید چه می
گفت.
بهتر دید فعلا سکوت کند باید اول مطمئن میشد.
باز هم این جمله از ذهنش گذشت.
نکنه ارشیا... ولی باز هم با
حرص نفسش را بیرون داد و سعی کرد فعلا به این چیزها فکر نکند.
ارشیا کش امده بود توی خیابان و خودش هم
نمی دانست دیگر با چه رویی به صورت ماکان نگاه کند.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_370
وقتی که می خواست به کار احمقانه ای که کرده بود فکر
کند مدام تصویر چشمان اشک آلود ترنج توی نظرش می آمد و کلافه اش می کرد.
خودش هم نمی دانست چه مرگش شده. از وقتی که ترنج را دیده بود هیچ وقت اینقدر بی قرار نشده بود.
موبایلش را خاموش کرده بود و همچنان می رفت.نمی توانست اینجور ادامه بدهد.این کارها توی مرامش نبود. دید زدن خواهر دوستش که مثل
برادرش بود.
نه این کار توی مرامش نبود.
یا باید از راهش وارد میشد و یا کلا فراموشش می کرد. راه دوم که ممکن
نبود پس باید راه اول را انتخاب می کرد.
وقتی رسید خانه ساعت نزدیک یک بود.
کلید انداخت و در را باز کرد.
پاهایش از زور پیاده روی در حال خورد شدن بود.به آرامی وارد خانه شد.
و سعی کرد با حداقل صدای ممکن در را
ببندد.
وقتی چرخید چراغ سالن روشن شد و چهره به اخم نشسته مادرش مقابلش ظاهر شد.
-معلوم هست کجایی؟
ارشیا سر به زیر رفت طرف اتاقش و گفت:
-قدم می زدم.
-حال ترنج چطور بود؟
ارشیا با تعجب به مادرش نگاه کرد:
-شما از کجا خبر دارین؟
مهرناز خانم دست به سینه ایستاد و گفت:
-تو که خبر نمی دی کجایی انگار نه انگارکه
یک مادر بدبختی هم داری که ممکنه نگران بشه. وقتی دیدم با ماکان رفتی و دیر کردی زنگ زدم به سوری جون
اونم ماجرا رو گفت.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
7.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایتگری شهدایی قسمت 1150
*سخن #شهدا.....
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
13.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ عظم البلا ...
همخوانی شهدا ...
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
سلام و درود بر شهدا و امام شهیدان
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهداےِبجنورد دلتنگ شهادت
#سلام_امام_زمانم 💚
زمیڹ بہار را بہانہ ميڪند،
و زنده ميشود...
و مڹ براے زندگي
تو را بہانہ ميڪنم
و چشمـانم را ڪہ هر صبــح
براے زودتر دیدنت،
بیـدار ميشوند.
🌤اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجـــ
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#زیارتنامه_شهدا
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم .
#یاد_شهدا_با_صلوات
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
شهادت...
آغازِ خوشبختےاست
خوشبختے اے ڪھ..
پایٰان نَدارد[❤️]
شھید ڪه بشوے
خوشبختاَبَدے؛میشوے
#صبحتون_شهدایی 🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo