خدایا..!
پاهایم جرأت عبور از صراط را ندارد
من آنها را در بینالحرمین برهنه دواندم
در سنگرها خمیده جمع کردم
و در دفاع از دینت دویدم
جهیدم، خندیدم و گریستم، افتادم و بلند شدم
امید دارم آن جهیدنها و خزیدنها
و به حُرمت آن حریمها آنها را ببخشی
#شهیدحاج قاسم ❤️
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 یادت نره رفیق...
🔺وصیت جا ماندگان اربعین
💢جامانده نیست!
هر که دلش پرکشیده است
با اشکِ چشم، هم نفسِ زائران شود!
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
4_5944932949022476862.mp3
8.13M
🔊 #صوتی | سبک #زمینه
📝 ندارم آروم که اربعین شد...
👤 حاجمیثم #مطیعی
▪️ #اربعین
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ_صوتی
مادری که بچهش رو خیلی دوست داره
روی پسرش خاک میریزه و میگه خداحافظ
فقط ما می مانیم و اعمالمان در آن زیر که چگونه جواب خدا را بدهیم ...!
#اللهمعجللولیکالفرج♡
#شهید_علی_چیت_سازیان🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🔰شهید حاج قاسم سلیمانی:
کشوری که در قلب، اسمِ حسین را دارد، فرهنگِ عاشورا را دارد، باید در زیست و فرهنگ الگوی جهان شود.
▪️اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
▪️ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ
▪️ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
▪️وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
🏴اربعین حسینی تسلیت باد
#اربعین #هفته_دفاع_مقدس
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
23.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بےهمگان به سر شود،بے تو به سر نمیشود...
#اربعین۱۴۴۳
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
17.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برو ای دل من…
کربلای حسین…
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
6.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 #تصویری
📌 سبک#زمینه
📝مگهدنیاچـیبرامدارهجزدلشکستن
🎤سید رضا #نریمانی
▪️ #اربعین
▪️ #کربلا
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_400
و دوباره نگاهش را داد به خیابان.
ماکان دستی توی موهایش کشید و گفت:
-چرا یهو غیبت زد؟
دانشگاهم که نرفتی.
-از کجا فهمیدی؟
-ترنج سراغتو ازم گرفت.
و بعد از گفتن این جمله به چهره ارشیا نگاه کرد تا
عکس العملش را ببیند.
دست ارشیا رفت توی موهایش و انها را چنگ زد. ماکان پوزخند زد:
-میگی چه مرگته یا نه؟
ارشیا نمی دانست از کجا شرروع کند چه می توانست به دوست مثل بردارش بگوید.
لبش را تر کرد و گفت:
- میگم.
فقط قول بده تا آخر گوش بدی بعد دیگه هر چی تو گفتی.
ماکان اینقدرها هم احمق نبود. حالات ارشیا همه چیز را
ثابت می کرد ولی باید حرفهایش را هم می شنید.
***
ترنج شیوا را سوار کرد و راه افتاد. به ظاهر شیوا نگاه کرد و
لبخند زد.
شیوا گفت:
-چیه چرا می خندی؟
-فکر میکنم شب سختی رو بگذرونی.
شیوا با تعجب گفت:
-چرا؟
ترنج خندید و گفت:
-اگه مثل من باشی حسابی معذب میشی.
-چرا اخه؟
-دفعه اولی که رفتم تو جمع بچه ها منم عین تو رفتم. مانتو
کوتاه تنگ و موهام ریخته بودم روی صورتم. تازه یه لاک صورتی هم زده بودم.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_401
شلوار سفید و شال قرمز.
بعد دوباره خندید و گفت:
-حالا خودت میای می فهمی.
اونجا همه محجبه ان. کسی از این مانتو های بلوزی نمی پوشه موهاشونم
خوب می پوشونن.
من اینقدر ضایع شدم اون شب. کلی خجالت کشیدم.البته اون بنده های خدا نه نگاه بدی کردن
ونه حرفی زدن من خودم خجالت کشیدم. استاد مهران هم از همین موضوع استفاده کرد و کم کم مخم و زد.
و دوباره خندید.
خودش هم می دانست می خندد تا کلافگی اش را پنهان کند.
نمی توانست به ارشیا فکر نکند.
به اینکه با ماکان چکار داشت.
شیوا هم خندید و دوباره به ظاهرش نگاه کرد. مانتویش واقعا کوتاه بود.
ولی خیلی هم تنگ نبود.
شانه ای بالا انداخت و با خودش فکر کرد او همه جا همینجور است پس لازم نیست معذب باشد.
ترنج ماشین را پارک کرد و پیاده شدند.
دف را از روی صندلی عقب برداشت و زنگ را زد.خود استاد جواب داد:
-کیه؟
-سلام استاد. ترنجم.
-به به . بفرما.
و در با صدای کلیلکی باز شد.
ترنج جلو رفت تا شیوا که راه را بلد نیست دنبالش بیاید.
عرض حیاط را طی کردند و جلوی ساختمان رسیدند
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻