4_6025996135997376787.mp3
1.48M
🌺💥 نوای زیبای ربّنا
با صدای ملکوتی قاری نوجوان سید علیرضا موسوی...
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_25
-برو یه چیزی بیار تنش کنه.تو رو
خدا مارو باش بچه بزرگ کردیم جای اینکه روز به روز بهتر شه بدتر میشه.
بعد رو به من گفت:
-آخه من چی بگم به تو؟
دست سالمم و کشیدم به دماغم و گفتم:
-من بچه ام یا این ماکان که عین بچه های پیش دبستانی میاد خبر کشی
بابا لپهایش را باد کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد و برگشت و به پله نگا کرد.ماکان با مانتو شلوار و روسری
برگشت. توی همون درد و گریه خنده ام گرفته بود چون سعی کرده بود لباسایی که میاره ست باشه.
مهربان با دیدن من دستی به صورتش زد و گفت:
-آقا چی شده؟
-از پله افتاده.
- کمکش کن لباسشو بپوشه ببریمش بیمارستان.
مهربان به طرفم اومد:
-الهیی قربونت برم ترنجم پاشو گلم. الهی من بمیرم اشکت و نبینم. بلند شو عزیزم.
بعضی وقتا فکر میکنم اسم ادما رو شخصیتشون تاثیر میذاره.
چون مهربان اونقدر ماه بود که حد نداشت. یه جورایی مامان دومم حساب
میشد چون از بچگی خودش منو بزرگ کرده بود.
ارشیا روبه ماکان گفت:
_من بیرون منتظرت می مونم
وخواست از در بیرون بره که گفتم:
-پس باید اینقدر وایسی تا زیر پات علف سبز شه. این به این زودیا آماده نمیشه.
ماکان عصبی نگام کرد و گفت:
-بذار دستت خوب شه حالیت می کنم
بابا کلافه گفت:
-بس کنین اول صبی می خواین مامانتونو بیدار
کنین.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_26
پوزخند زدم. برای سر درد مامان بیشتر نگران بود تا حال الان من.
ارشیا طبق معمول مثل آدمای کر و لال از در
بیرون رفت.
مهربان کمکم کرد و لباسمو پوشیدم.
ماکان به بابا گفت
-من یه قرار کاری دارم. باید برم.
-خودم می برمش. تو برو به کارت برس.
ماکان از پله بالا دوید و من و بابا در حالی که مهربان قربان صدقه ام می رفت از در خارج
شدیم. ارشیا دستاشو کرده بود تو جیبشو تو حیاط قدم میزد.ما رو که دید جلو اومد اصلا به من نگاه نمی کرد
گفت:
-کاری از دست من بر میاد؟
-نه عمو جان شما با ماکان به کارت برس.
-خلاصه اگه کاری بود من هستم.
اینقدر لجم گرفته بود که دلم می خواست خفش کنم.
اصلا انگار من وجود خارجی ندارم
حالاکه به صداش که کنارم نشسته بود فکر میکردم. می دیدم هیچ نگرانی یا اضطرابی تو صداش نبود.
انگار که من مثلا یه گونی سیب زمینی بودم که از پله
پرت شده بودم اونم داشت درباره همون گونی سیب زمینی صحبت میکرد و می گفت:
-ببین سیب زمنیا له نشده باشن.
آروم آروم راه می رفتم تا دستم درد نگیره. واقعا حرکات ارشیا رو درک نمی کردم.چرا اینقدر منو ندید می
گرفت.
باز طبق معمول اومدم شونه هامو بالا بندازم که درد پیچید تو دستم و بلند گفتم:آی.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_27
تکون داد و در حالی که می رفت طرف پارکینگ غر زد:
-از کار و زندگی انداختمون این بچه.
یه لحظه بغضم گرفت.
اون از مامان خانم که اگه ساعت خوابش به هم بخوره پوست صورتش خراب میشه و اگرم صب زود پاشه سر
درد میشه.
اینم از بابا که همش یه جوری برخورد می کنه انگار من اضافه ام.
یواش یواش رفتم طرف در خونه.
برای اولین بار ماکان زود آماده شده بود.
یه دست کت شلوار دیگه تنش بود.
از دور داشت با ارشیا می آمد.
قد ارشیا از ماکان بلند تر بود. شاید صد و هشت و پنج. هیکل مردونه ای داشت ولی ماکان یه کم لاغر بود. موهای هر دو تیره
بود. ولی موهای ماکان مثل خودم به قهوه ای بیشتر می خورد..
ماکان در مقایسه با ارشیا چهره جذاب تری داشت. نمی خوام چون داداشمه ازش تعریف کنم ولی خوشکل بود.
اما ارشیا یه جور خاصی بود. نمی دونم اسمشو چی بذارم.
توجهم و جلب می کرد.
تا حالا هیچ وقت به این چیزا دقت نکرده بودم چون اصلا برام مهم نبود قیافه طرف مقابلم
چه جوریه از اتفاقاتی که توی فکرم افتاده بود کلافه بودم.
دلم می خواست برگردم به چند هفته قبل زمانیکه این
احساس مسخره شروع نشده بود.
چقدر راحت بودم تو خیال خودم سیر می کردم و فکرم دنبال شیطنتای رنگارنگی
که ذهنم می رسید بود.
دلم می خواست با یکی حرف بزنم که کمکم کنه ولی کی؟
بابا و ماکان و که همین اول باید یه خط قرمز بکشم دورشون.
مامان؟
اونم که هر وقت من خواستم حرف بزنم اول شروع می کرد از لباس و قیافه ام
ایراد گرفتن که من اصلا یادم میره چی می خواستم بگم.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 روایتگری شهدایی قسمت 1000
📹 جامعه صالح🔻
🌷سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی #جامعه ای صالح می شود که افراد صالح بر آن حاکم شود.........✔️
🎤سخنان مهم سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی درباره انتخاب مسئول......✔️
{تا زنده ام رزمنده ام}
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
8.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
💠دعـــــاے فـــرج💠
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدا ی بجنورد دلتنگ شهادت
🌷🕊🌷🕊🌷🕊
🔴 کانال ازاین ساعت الی ساعت 8:30 صبح تعطیل میباشد،⛔️
🤲اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
🤲التماس دعای فرج
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
🌷🕊🌷🕊🌷🕊
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد دلتنگ شهادت
#سلام_امام_زمانم 💚
دل را پر از طراوٺ عطر حضور ڪن
آقا تو را به حضرٺ زهرا ظهورڪن
آخرڪجایے اے گل خوشبوے فاطمه(س)
برگرد و شهـر را پر از امواج نورڪن
🦋 صبحت بخیر آقا 🦋
🌸 اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🌸
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo