﴾﷽﴿
❤️#رمان_آیه_های_جنون
❤️#پارت_9
وارد آشپزخانہ شدم و بہ سمت گاز رفتم:تازہ محیط ڪار بابا طورے نیس ڪہ بد بشہ!براش ناهارم میبرم.
مادرم پشت میز غذا خورے نشست و گفت:جے بگم؟!من ڪہ حریف تو نمیشم!
بہ سمتش رفتم و گونہ اش را بوسیدم:قوربونت برم ڪہ انقد حرص میخورے!
دوبارہ بہ سمت گاز رفتم،در قابلمہ را برداشتم و نگاهے بہ هویج پلو انداختم.
ظاهر و بویش وسوسہ ام ڪرد دوبارہ بخورم!
از ڪابینت ڪنارے گاز ظرف شیشہ اے در دارے برداشتم و مشغول ڪشیدن غذا شدم.
مادرم دستش را زیر چانہ اش گذاشتہ بود و تماشایم میڪرد.
قانون ها داشت تغییر میڪرد.
با این ڪارها در نظر خانوادہ،علناً اعلام جنگ گردہ بودم!
من دنبال جنگ نبودم.
دنبال حقم بودم.
تصمیم گرفتم اسلام خودم را اجرا ڪنم!
نگاهے بہ مغازہ هاے جور واجور انداختم و وارد پاساژ شدم.
پدرم در یڪے از پاساژهاے متوسط تهران پارچہ فروشے داشت.
نایلون ظرف غذا را در دست راست گرفتہ بودم.
آرام راہ میرفتم،دست چپم را ڪمے بالا آوردم و نگاهے بہ ساعت مچے سادہ ام انداختم،دو دقیقہ بہ سہ ماندہ بود.
با چشم دنبال مغازہ ے پدرم میگشتم.
پاساژ تقریبا خلوت بود.
از ڪنار دو زن عبور ڪردم و بہ چند قدمے مغازہ ے پدرم رسیدم.
رو بہ روے در ایستادم.
پدرم را از پشت شیشہ دیدم ڪہ پشت میز ایستادہ بود و در حالے ڪہ سرش پایین بود با تلفن صحبت میڪرد.
وارد مغازہ شدم،پدرم متوجہ نشد.
با ذوق بہ پارچہ هاے رنگے نگاہ ڪردم،بهانہ ام براے آمدن بہ مغازہ همین پارچہ ها و ناهار بود!
اما نیت اصلے ام این بود ڪہ بہ پدرم بگویم من ڪارے ڪہ درست بدانم را انجام میدهم و پاے بند قانون هاے الڪے نیستم!
این جواب سیلے یڪ هفتہ پیش بود!
پدرم سرش را بلند ڪرد،با تعجب بہ من زل زد!
سریع با لبخند گفتم:سلام بابا مصطفے! خستہ نباشے!
پدرم با چشمان گرد شدہ نگاهم ڪرد،ڪم ڪم اخمانش درهم رفت!
سریع با فرد پشت خط خداحافظے ڪرد و گوشے تلفن را گذاشت!
بدون مقدمہ گفت:تو اینجا چے ڪار میڪنے؟!
بہ سمت میز رفتم،در حالے ڪہ نایلون را روے میز شیشہ اے میگذاشتم گفتم:سلام ڪردم بابا جون!
سرم را بلند ڪردم و بہ پدرم چشم دوختم:جواب سلام واجبہ ها.
پدرم چندبار پلڪ زد و گفت:خب سلام!
باز اخمانش درهم رفت:اینجا چے ڪار میڪنے؟!
نایلون را باز ڪردم و ظرف غذا را بیرون آوردم:براتون ناهار آوردم!
سپس بہ قفسہ ے پارچہ ها نگاهے انداختم و ادامہ دادم:یڪم پارچہ ام میخوام.
_آیہ با من سر جنگ انداختیا!ڪارایے ڪہ خوشم نمیادو انجام میدے!
بدون توجہ بہ منظور حرفش گفتم:شما از ناهار خوردن بدتون میاد؟!
پدرم پوفے ڪرد و گفت:نہ خیر!خوشم نمیاد بیاے اینجا!
نگاهے بہ اطراف انداختم و گفتم:اینجا مگہ چشہ!
پدرم چشم غرہ اے رفت و چیزے نگفت!
چند لحظہ بعد با دقت بہ شالم نگاہ ڪرد!
عصبے گفت:این چہ رنگیہ پوشیدے؟!
نگاہ ڪوتاهے بہ شالم انداختم و سپس بہ پیراهن
پدرم.
_رنگ پیرهن شماس!
دروغ است بگویم صبح ندیدم چہ پوشید!
از قصد شال هم رنگ پیراهنش را انتخاب ڪردم ڪہ اگر چیزے گفت بگویم براے او هم بد و حرام است!
زمانے ڪہ از خانہ خارج میشدم هم مادرم متوجہ شد و گفت"میترسم چندوقت دیگہ بگم آیہ دست شیطونو از پشت بستے!"
پدرم نفس عصبے اے ڪشید و زید لب گفت:لااللہ الااللہ!
توجهے نڪردم و رفتم پشت میز.
مشغول تماشا ڪردن پارچہ ها شدم.
پدرم با تن صدایے تقریبا بلند گفت:چرا انقد خیرہ سر شدے؟!
دستے بہ یڪ طاقہ پارچہ ے گل گلے صورتے ڪشیدم و گفتم:چرا خیرہ سر؟! بخاطرہ اینڪہ براتون ناهار آوردم یا شال هم رنگ پیرهنتون پوشیدم؟!
میدانستم اینطور برایم جوابے ندارد!
نمیتواند دلیل بیاورد!
راہ را بہ ڪوچہ ے علے چپ ڪشاندم:بابا این پارچہ ها رو میشہ براے چادر نماز و سجادہ استفادہ ڪرد؟
جوابے نداد!
بہ پارچہ ے بعدے دست ڪشیدم،ناگهان صداے جا افتادہ اے گفت:سلام آقاے نیازے!
آرام برگشتم.
نویسنده :
#لیلی_سلطانی 💕
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
﴾﷽﴿
❤️#رمان_آیه_های_جنون
❤️#پارت_10
مردے هم سن و سال پدرم شاید ڪمے بزرگتر،ڪت و شلوار قهوہ اے تیرہ بہ تن در چهارچوب در ایستادہ بود.
پدرم با دیدن مرد،نگاهے بہ من انداخت،لبخند مصنوعے زد و گفت:سلام آقاے ساجدے بفرمایید!
مرد یااللهے گفت و وارد شد.
آرام سلام ڪردم،همراہ با لبخند جواب سلامم را داد.
پدرم همانطور ڪہ با ساجدے احوال پرسے میڪرد بہ سمت صندلے راهنمایے اش ڪرد.
باهم روے دو صندلے پشت میز نشستند.
ساجدے بہ من نگاہ ڪرد،پدرم رد نگاهش را گرفت و نگاهے بہ من انداخت و سرش را بہ سمت ساجدے برگرداند:دخترمہ!
ساجدے با مهربانے گفت:خدا حفظش ڪنہ!
پدرم تشڪر ڪرد.
ساجدے با حسرت گفت:قدرشو بدونا!دختر رحمتہ!خدا ڪہ رحمتشو نصیب من نڪرد!
سریع گفتم:پس خدا بابا رو خیلے دوست دارہ ڪہ چهارتا رحمتشو پشت سر هم بهش دادہ!
_سلام!
صداے بَم پسرے جوان اجازہ ے صحبت بیشترے نداد!
پسر قد بلندے با ڪت و شلوار مشڪے و پیراهن سفید سادہ در چهارچوب در ایستادہ بود.
موهاے مشڪے اش را معمولے شانہ ڪردہ بود،معلوم بود تازہ صورتش را شش تیغہ ڪردہ!
پدرم جواب سلامش را داد.
بہ من نگاهے نڪرد،انگار من را نمیداد.
مودبانہ گفت:اجازہ هست؟!
پدرم بلند شد و گفت:بفرمایید مغازہ ے خودتونہ!
پسر وارد مغازہ شد و بہ سمت پدرم و آقاے ساجدے رفت.
برگہ اے از جیب ڪتش درآورد و سمت ساجدے گرفت.
_بابا اینو بخونید فوریہ!
پس پسرِ ساجدے بود.
ساجدے نگاہ ڪوتاهے بہ برگہ انداخت و گفت:چند دیقہ صبر ڪن.
پدرم صندلے اش را بہ پسر تعارف ڪرد اما نپذیرفت و گفت سر پا راحت است.
بوے عطر ملایم و خنڪش مغازہ را برداشتہ بود.
پدرم بہ من نگاہ ڪرد و یڪ تاے ابرویش را داد بالا.
خندہ اے مصنوعے ڪرد و گفت:میخواستم بگم بچہ آخریا همیشہ حاضر جوابن!
همانطور ڪہ از پشت میز بیرون مے آمدم گفتم:تہ تغاریا بعلہ! منڪہ آخرے نیستم.
بہ سمت در قدم برداشتم:آخرے یاسینہ ڪہ اون بیچارہ ام زبون ندارہ! منِ بیچارہ!
ساجدے خندید و گفت:ماشااللہ!
خودم هم خندہ ام گرفت،یاد حرف نورا افتادم"انگار این زبون بودہ بعد ڪالبد آدم بهش دادن"
رو بہ پدرم و ساجدے گفتم:با اجازہ تون،خدافظ!
نگاہ ڪوتاهے بہ پسر جوان انداختم،نگاهش بہ سمت دیگرے بود.
پدرم با نگاهے اخم آلود جوابم را داد!
از چشمانش خواندم"وایسا بیام خونہ دارم برات"
از مغازہ خارج شدم،چند قدم بیشتر برنداشتہ بودم ڪہ نگاهم بہ ویترین یڪ لوازم التحريرے افتاد.
دیوان اشعار فروغ پشت ویترین خودنمایے میڪرد.
دو سہ تا از اشعارش را خواندہ بودم.
غم شعرهایش را دوست داشتم!
یاد پول جیبے هاے مدرسہ ام افتادم،سریع از داخل جیب مانتویم درشان آوردم.
بیشتر از پول یڪ ڪتاب میشد.
بے معطلے وارد لوازم التحريرے شدم!
#ادامہ_دارد...
نویسنده :
#لیلی_سلطانی💕
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
روایتگری شهدایی قسمت730
حتما ببینید☝️☝️☝️
پایی که روی مین نرفت
واعظ:استادعالی
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#29تیرماه_سالروزشهادت_طلبه_شهیدرحمان_صدری_گرامیباد.
سوم دی1317، در روستای گلین تابعه شهرستان سنندج به دنیا آمد. پدرش محمدشریف و مادرش خرامان نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. سپس به تحصیل دروس حوزوی در حوزه علمیه اهل سنت تا سطح (مبتدی) پرداخت. سال 1351 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد. بسیجی بود. بیست ونهم تیر1369، در زادگاهش هنگام عملیات پاکسازی و درگیری با گروههای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکرش را در همان روستا به خاک سپردند.
#وصیتنامه
#طلبه_شهیدرحمان_صدری
چنانچه ميخواهيد دين خويش را نسبت به پدرتان گذارده باشيد درس بخوانيد تا آگاه شده و انقلاب و امام را به خوبي درک کرده و آنگاه با جديت تمام و خضوع و دقت، فردي مقيد به اسلام و انقلاب باشيد.
دختران وهمسر خويش را به رعايت حجاب اسلامي و حفظ سنتهاي پسنديده و صددرصد خصائص انساني و اسلامي دعوت کرده و ...؛ مبادا گوهر وجودتان را از حجاب آزاد کرده که آن مصيبتي بس گران و پشيمانيآور است.... فرزندان من! مبادا روزي به خونهاي گرانبهاي شهداي مظلوم کم لطفي کنيد! مبادا احدي از شما وجبي از خاک اين. مملکت گرانبها را بيارزش كند يا در تظلم و تضييع حق ديگران مورد استفاده قرار گيرد.
زيرا هر جاي پايي از اين خاک بس گرانبها است و به هر قيمتي سوءاستفاده از آن گناهي است کبيره؛ خاکي که هنوز هم که هنوز است به خون شهيدان آغشته است.
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
#29تیرماه_سالروزشهادت_طلبه_شهیدرحمان_صدری_گرامیباد. سوم دی1317، در روستای گلین تابعه شهرستان سنندج
#خاطرات
#طلبه_شهیدرحمان_صدری
همسر و فرزندان و نزدیکانش را به انجام فرائض دینی و حمایت و دفاع از حکومت اسلامی توصیه می کرد. مهربان و خوشرو بود؛ دست نوازش بر سر یتیمان می کشید؛ از درد آنان آگاه بود زیرا خودش درد یتیمی را چشیده بود.شهید صدری سال ها در جبهه به نبرد مشغول بود لیکن تقدیر چنان بود که عاقبت در نزدیک خانه اش به شهادت برسد، آن هم به دست دشمنان داخلی که فریب خوردگان اجنبی بودند گویی می دانست که زمان شهادتش فرا رسیده است؛ زیرا زمانی که از خانه خارج می شد آخرین سفارش به فرزندانش این بود: «فرزندان من مبادا روزی به خون های گران بهای شهدای مظلوم کم لطفی کنید شما باید حافظ آن خون ها باشید!».
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
طبق روال شــبانه هر بزرگواری 14 صلوات به
نیابت از
#شهیدطلبه_رحمان_صدری
جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج»
و سلامتی رهبر عزیزمان شفای همه بیماران عاقبت بخیری شما عزیزان ....
» اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم 🌸
#التماس_دعای_فرج
ســـلام و صــلوات خــدا بر شـــهدا و امام شـــ.❤️ـــهدا
🕊ســـلام بـر شــــ🌷ــهید
#شهیدطلبه_رحمان_صدری
#اللهم_الرزقنا_توفیق_الشهادة_فی_سبیلک_مع_رفقائنا_به_حق_دماء_الشهدا
#ملتمس_بهترین_دعا
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
9.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
💠دعـــــاے فـــرج💠
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄