eitaa logo
نشریه دانشجویی پرسمان+
200 دنبال‌کننده
997 عکس
102 ویدیو
112 فایل
نشریه فرهنگی، اجتماعی و دانشجویی پرسمان+ ◀️ دانلود نرم افزار موبایلی پرسمان+ porsemanplus.ir/porseman.apk ◀️ صفحه پرسمان+ در اینستاگرام https://www.instagram.com/invites/contact/?i=1rlfbgw65g7k1&utm_content=kenuuhk
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 جزئیاتی درباره ی یک وفای به عهد همسایه ای داشت که طرفدار خلیفه بود و با اموالی که بدست آورده بود، مجلس رقص و آواز به راه انداخته بود و مردم شهر را راهی ِ خانه اش کرده بود. خیلی شکایت کرده بود، اما گوش همسایه بدهکار نبود تا اینکه یک روز و بعد از شنیدن شکایتهای همیشگی گفت: «من مبتلا به گناهم اما تو ـ ای ابابصیر ـ از گناه برکناری. حال مرا به گزارش بده تا شاید خدا مرا هم بوسيله تو نجات بخشد» حرف همسایه به دلش نشست و ابابصیر وقتی به مدینه رفت و قضیه را برای تعریف کرد، سعی کرد دقیقا این جملات حضرت را حفظ کند: «چون به كوفه باز گردى، نزد تو آيد. به او بگو جعفر بن محمد ميگويد: تو آنچه را بدان مشغولی واگذار، من از طرف خدا بهشت را براى تو ضمانت ميكنم.» هنوز ابوبصیر خستگی راه مدینه تا کوفه را از تنش نتکانده بود که جمعیت زیادی به خانه اش آمدند. آن همسایه را هم بین جمعیت دید که حتماً به امیدی آمده بود. او را نگه داشت تا بقیه بروند. خانه که خلوت شد و ابوبصیر پیغام را به مرد رساند، صدای گریه ی مرد، خلوتیِ خانه را شکست که: واقعاً ابوعبدالله همین جملات را فرمود؟! بعد از چند روز، کسی ابوبصیر را صدا زد که: «همسایه ات تو را می خواند.» وارد خانه اش شد. مرد را دید که پشت در، لخت و عریان نشسته است و می گوید: «هر چه در منزل داشتم بيرون كردم و اكنون چنانم كه مي بينى!» دقایقی بعد ابوبصیر با چند تکه لباسی که از برادران شیعه اش گرفته بود، درگاه خانه ی همسایه اش را پُر کرده بود. چند روز بعد، پیک بعدی از قول همسایه نقل می‌کرد که: «بیمار شدم ابابصیر! به خانه ام قدم رنجه نمی کنی؟» تلاشش را برای معالجه ی مرد کرد اما وقتش رسیده بود. لحظات آخر به هوش آمد و بریده بریده گفت: «ابابصیر! آ...قا..یت..به..قول..ش.و..فا...کر..د» و جان داد. موسم حج رسید و ابوبصیر دوباره راهی حجاز شد و مثل همیشه خود را در خانه ی ابوعبدالله پیدا کرد. هنوز یک پایش در صحن خانه و یک پایش در راهرو بود که از داخل اتاق، صدای جعفر بن محمد را شنید: «ای ابا بصیر! به قولی که به همسایه ات داده بودیم، وفا کردیم...»
🔴شبیه ترین ⭕️برای حضرت علی اکبر (علیه‌السلام) 🔸محمد صادق حیدری شکّی ندارم که زیباترین و پرمحبت‌ترین رابطه‌ی پدر و فرزندی در کل عالم و در طول تاریخ، بین ائمّه‌ی ما و فرزندان‌شان اتفاق افتاده است اما مشکل وقتی شروع می‌شود که روضه‌ها و مصائب را فقط و فقط بر همین اساس بخوانیم و بدتر اینکه آن روابط پیچیده و نورانی را به بده بستان‌های پدر و پسری که بین خودمان وجود دارد، تقلیل و تنزّل بدهیم. طبق روایات حتی یک مومن عادی هم باید «حبّ فی الله» و «بغض فی الله» را ریشه‌ی تمامی افعالش قرار دهد؛ یعنی تا جایی که می‌تواند دوست داشتن‌هایش رنگ خدا بگیرد و با اینکه آماتور است، حتی الامکان محبت‌هایش را بر این مبنا تنظیم کند حالا چه برسد به پیامبر و ائمّه که «التامّین فی محبت الله» هستند! مگر می‌شود کشش و تعلّقی که در نفس ِ نفیس‌شان وجود داشته، از این جنس نباشد و ظرافت‌های اخلاص و توحید را در محبت پدرانه و مادرانه‌شان منعکس نکرده باشند و بالاترین درجات انقطاع الی الله را در خواستن‌ها و علقه‌های‌شان جاری نکرده باشند؟! بگذریم. می‌خواهم بگویم باید خیلی دقیق‌تر و عمیق‌تر از اینها به رابطه‌ی و علی اکبرش نگاه کرد. حسین وقتی پسرش را روانه‌ی میدان می‌کند و می‌خواهد داغ دلش را با خدا در میان بگذارد، یک ذره از «پسرم» در کلامش دیده نمی‌شود بلکه سوز جگرش، محوری جز عشق به نبیّ اکرم ندارد: «خدایا بر این قوم شاهد باش. جوانی به سوی‌شان می‌رود که در خَلق و خُلق و منطق، شبیه‌ترین به رسول تو بود و هر گاه که مشتاق نبیّ تو می‌شدیم، او را به نظاره می‌نشستیم ...» انگار به همان اندازه‌ای که «پیامبر» محبوبترین مخلوق برای خداست، یک وابستگی ِ دو طرفه‌ی شدید بین پیامبر و نوه‌اش وجود دارد که حتی مبنای وابستگی بین حسین و اکبر هم شده و «حسین منّی و أنا من حسین» هم همین را یادمان می‌آورَد. یک معنای ِ این روایت معروف شاید این باشد که حفظ خداپرستی بر روی کره‌ی زمین و برافراشته ماندن ِ پرچم توحید در معرکه‌ی ظلمات الارض، همان قدر که به بعثت مرتبط است؛ نشات گرفته از عاشورا هم هست. اما روایتی در کافی دیدم که این وابستگی دو طرفه را به عمق تکوین می‌برد: «حسین نه از فاطمه زهرا شیر خورد و نه از هیچ زن ِ دیگری بلکه او را نزد پیامبر می‌آوردند. آن حضرت زبانش را در کام حسین می‌گذاشت و او نیز می‌مکید و حسین بعد از آن، تا دو سه روز سیر بود. اینچنین بود که گوشت و خون حسین از گوشت و خون رسول الله رویید.» محمد (ص) و حسین (ع) نه فقط در پیچیدگی‌های روح، که در تار و پود ِ جسمشان هم در اوج وابستگی به یکدیگر بودند و با تنها شدن حسین، علی اکبر مظهر این کشش و تعلّق شده بود. پس حسین، درّ نایابی را به میدان فرستاد تا بالاترین تجلّی حبّش به خدا را قربانی کند. شاید بخاطر همین حقایق بود که وقتی علی اکبر ندای عطش سر داد که: «العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی»؛ حسین به شیوه‌ی جدش متوسل شد و دوباره زبانی در کامی قرار گرفت.... و وقتی بزرگترین نماد اخلاص ِ موحّدانه‌ی اباعبدالله بر خاک افتاد، حسین گفت: «ما أجرأهم علی انتهاک حرمه رسول الله» چقدر جسورند بر هتک حرمت پیامبر ... عقل ما حقیرتر از آن است که مصائب راتبه‌ی حسین را درک کند و تن ما ناقابل تر از اینکه برای این سوگ، سرخ شود و چشم ما با همه‌ی اشکهایش، خشک‌تر از آن که قابل گریه بر این فاجعه شود. یک دائم العزای سوخته جان از همین خاندان لازم داریم تا حقّ این فراز ِ ندبه‌های جمعه را ادا کند: این ابناء الحسین کجایند پسران ِ حسین؟ به جُرم چهره‌اش شد کشته یا اسمش؟ نمی‌دانم نمی فهمیم علت را ... نمی‌یابیم پاسخ را
🔰 سوره‌ی قیام 1️⃣ 🔴 آیه‌ اول: و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ◀️ بخش اول 🖊 محمدصادق حیدری 🏴 گزاره‌ی معروفی هست که همیشه با آن مشکل داشته‌ام. در وصف جامعه‌ای که از اطاعت معصومین سرباز زد و به دور دشمنان آنها جمع شد، می‌گویند: «مردم حق را از باطل تشخیص نمی‌دادند و نادانی و بی‌خبری بیچاره‌شان کرده بود و ...» همیشه با خودم می‌گویم اگر این‌طور باشد، پس تکلیف آیات و نشانه‌های خدا چه می‌شود؟ مگر هدایت تعطیل‌پذیر است؟ درست است که اهل طغیان بر مردم خیمه زده‌اند و آن‌ها را در سیاه‌چال‌های فریب و رفاه به اسارت درآورده‌اند اما قدرت خدا کجا رفته؟ مگر می‌شود رشته‌ی معجزات خدا پاره شود و اتمام حجّت که حرفه‌ی بی‌حریف انبیاء و اولیاء بوده، کنار گذاشته شود؟ آن هم وقتی مشعشع‌ترین انوار الهی داشتند بر ظلمات زمین می‌تابیدند و برهان الهی را به همه نشان می‌داده‌اند ... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴در جامعه‌ای که هنوز نام پیامبر خدا در آن برده می‌شود و روسایش خود را خلیفه‌ی نبیّ می‌دانند، وقتی شخصیتی مثل که تجسّم فرهنگ بعثت و وارث بیت نبوّت است، بیعت نکند و در شهر خود و حرم پیامبر قرار نگیرد و از مدینه خارج شود و با مخدّرات بنی‌هاشم سر به صحرا بگذارد و شعبان و رمضان و شوال و ذی القعده را در مکّه بماند و سرپیچی‌ و سازش‌ناپذیری‌ش را در موسم حج و در مرکز اجتماع مسلمین به نمایش بگذارد و پنج ماه تمام، آوارگی خود را فریاد بزند و دائماً هشدار بدهد که می‌خواهند او را بکشند و هیچ نقطه‌ای از بلاد مسلمین برای او امن نیست، آیا جز دیوانگان و مجانین، کسی باقی خواهد ماند که در بی‌خبری باشد و با جهل دم‌خور شود و اتمام حجّت حسین به گوش او نرسیده باشد؟ ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 مساله آن‌قدر واضح بود که وقتی اباهرّه در راه کوفه از پرسید که «چه چیزی تو را حرم جدّت [مدینه] و حرم خدا [مکّه] خارج کرد، اول فرمود: «ویحک یا اباهره» انگار که اصل چنین سوال و استفهامی جای توبیخ داشت. بعد حضرت در جواب این سوال ابلهانه دوباره ناامنی و خطر جانی برای تنها وارث فرهنگ بعثت را فریاد کرد: اخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت «مالم را گرفتند و صبر کردم. ناموس و آبرویم را شتم کردند و صبر کردم. خواستند مرا بکشند که هجرت کردم». وضعیت به نحوی روشن بود که سلیمان بن صرد وقتی خواست مردم کوفه را بشوراند، در توصیف شرایط امام گفت: «صار الی مکّه هاربا من طواغیت آل ابی‌سفیان». قصد بنی‌امیه برای کشتن تنها باقیمانده از خاندان رسول به قدری واضح بود که ابن عباس پس از دیدار با حسین در مکه و در مقابل چشمان مردم فریاد زد: «وا حسیناه» و فرزند خلیفه‌ی دوم پس از دیدن امام گریست و با حضرت برای همیشه خداحافظی کرد. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 با این‌که حسین، تهدید حکومت نسبت به جان خود را به یک خبر عمومی تبدیل کرد، اما این یک خبر عادی نبود و حتی دشمنان امام هم می‌دانستند که کشتن اباعبدالله چقدر مهیب و خطرناک است و معنایی جز هدم دین ندارد. کار به جایی رسید که وقتی مروان به حاکم اموی ِ مدینه پیشنهاد کرد تا قبل از خروج امام از مدینه، به قتل حسین مبادرت کند، ولید بن عتبه گفت: «ویحک انک اشرت الیّ بذهاب دینی و دنیای». قتل حسین و تصمیم یزید برای تحقق آن، فاجعه‌ای بود که حتی عبدالله بن مطیع را ـ که از زبیریان بود و امام را در راه کوفه مشاهده کرد ـ مجبور به اعترافات عجیبی کرد: «با کشتن تو حرمت پیامبر هتک می‌شود. حرمت اسلام از بین می‌رود. حتی حرمت قریش نابود می‌شود و اصلاً حرمت عرب لگدمال می‌شود و پس از قتل تو آنان از هیچ‌کس نخواهند ترسید.» این گناه این‌قدر عظیم بود که همسان کفر و شرک انگاشته شد؛ نه از طرف شیعیان که از سوی یک عالم اهل شام؛ شهری که مرکز دشمنی با اهل‌بیت بود. سید بن طاووس نقل می‌کند که عالم شامی وقتی سر اباعبدالله را دید، یک ماه تمام خود را از تمام اصحابش مخفی کرد و وقتی پیدایش کردند، این شعر را می‌خواند: «یکبّرون بأن قتلت و انّما / قتلوا بک التکبیر و التهلیلا» بخاطر شهادت تو ندای الله اکبر سر می‌دهند در حالی‌که با کشتن تو تکبیر و تهلیل و توحید را کشته‌اند... ◀️ادامه دارد...
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• 🔰 سوره‌ی قیام 7⃣ 🔴 آیه‌ ششم: «لا قوّة الا بالله»(کهف/39) 🖊 محمدصادق حیدری یادتان هست که چند آیه قبل و موقعی که می‌خواستم معجزه‌ی اصحاب حسین را توضیح دهم، چه گفتم؟ گفتم باید ماشین‌حساب دست گرفت و هفتاد و دو نفر یار حسین را بر سی هزارنفر سرباز سپاه کوفه تقسیم کرد تا به عدد اعجاز آمیز 416 برسیم و معلوم شود که هر یک یار اباعبدالله به طور متوسط در مقابل چهارصد و شانزده نفر ایستاده و جنگیده؛ اما برای آیه نهم، نیازی به ماشین‌حساب نیست و اعجاز خیلی واضح‌تر از این حرفهاست. عصر وقتی حسین مجبور شد عباس را در علقمه جا بگذارد، تاریخ به اوج خودش رسیده بود: تنها مردی که حاضر شده بود یک‌نفره در مقابل بیست‌سی هزار نفر بایستد و بجنگد، داشت به مسندِ «حاکمیت بر تاریخ» می‌نشست و به موحدین می‌آموخت که چطور می‌شود به قدرت خدا تکیه زد و شمشیر را مغلوب خون کرد. من که نمی‌توانم حتی اصل «مواجهه و ایستادن یک نفر در روی بیست هزار نفر» را تصور کنم چه برسد به این‌که درباره جنگ بین آنها حرف بزنم. اما بُرندگی یقینِ حسین، کاری به این محاسبات شکست‌خورده نداشت و اعجاز جدیدش را شروع کرده بود:  «پس مردم را به مبارزه طلبید و هر کسی به جنگش می‌رفت را می‌کشت تا کشتار بزرگی به راه انداخت و در میانه‌ی این پیکار می‌گفت: الموت اولی من رکوب العار/و العار اولی من دخول النار.»  و این قدر ادامه داد که خطوط مقتل را با نور آیات قرآن ترکیب کرد و قدرت خدا را به رخ زمین و زمان کشید و راوی دشمن هم برای باوراندن معجزه او به آیندگان، به قسم و آیه متوسل شد: «به خدا قسم هیچ مرد محاصره شده‌ای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از حسین باشد. چون لشگر پیاده به او حمله می‌بردند، با شمشیر به آنان حمله می‌کرد و آنان همانند گله گوسفندی که از شیر فرار می‌کند، از چپ و راستش می‌گریختند. سپس به مرکزش باز می‌گشت و می‌گفت: لا حول و لا قوّة الا بالله. 🏴 شاید بپرسید پس چطوره شهید شد؟ حداقل من یکی که دوست ندارم روضه مکشوف بخوانم اما کسی که با جنگیدن معجزه‌گون اش، قدرت خدا را دوباره اثبات کرده، به خاک‌افتادنش هم یکی دیگر از اوصاف خدا را ثابت می‌کند و باز هم راوی را مجبور کرده تا به قسم و آیه بیفتد: «به خدا قسم هیچ کشته‌ای را از او نورانی‌تر ندیدم تا جایی نور صورتش و زیبایی ِ حالتش مرا از فکرکردن درباره کشته‌بودنش غافل کرده بود» آن روز، وسط گودال صوت قرآن می‌وزید و صورت پر خون اباعبدالله جلوی وحشی‌گریِ شمر و سنان بیکار ننشسته بود و داشت «الله نور السماوات و الارض» را برای بشریت تلاوت می‌کرد... 🏴 تقدیم به معجزه دوران، «خمینی کبیر» که با دست خالی و بدون حزب و رسانه و بی سلاح و چریک، همه قواعد مبارزه‌ی دنیاپرستان را زیر پای جرأت روحی خود و غیرتش برای پرستش خدای متعال لِه کرد و ملت ایران را به اعجازهای الهی عادت داد و با اقتدا به مولایش حسین، قدرت خدا را با پیروزی خون بر شمشیر اثبات کرد. و تقدیم به «حججی بزرگ» که در غیاب کسانی که باید بر حقانیت انقلاب «احتجاج» می‌کردند، شعاعی از نور حسین را در صورت نورانیش انعکاس داد و چشمانش این‌قدر نور و طمانینه داشت که ما را از شهادتش غافل کرد و دل یک ملت (و حتی قلب هنرپیشه‌های غرب‌دوست) را تکان داد و نشانه‌ای برای عظمت ِ «منزلت نیابت عامّه‌ی حضرت ولی‌عصر» و «حجتی» بر حقانیت ِ «خامنه‌ای عزیز» شد.