🔴 آمريکا چگونه آمريکا شد؟
⭕️ داستان کلاهبرداري تاريخي که آمريکا را قدرت هژمون کرد 1⃣
🔸محمدحسن صادق پور
ايالات متحده آمريکا هر چند در ميان کشورهاي استعمارگر، کمترين سابقه را دارد و از تمدني کهن برخوردار نيست، اما در يک سده اخير، توانسته است با يک سلسله استراتژي هاي اقتصادي، خود را به بزرگ ترين اقتصاد جهان تبديل نمايد. در اين مطلب، به بررسي وقايعي که آمريکا را به کدخداي نظام سرمايه داري تبديل کرده، مي پردازيم؛ وقايعي که بسياري از اقتصاددانان، از آنها به عنوان «کلاه برداري بزرگ تاريخي» ياد ميکنند.
🔺پيش از ۱۹۳۰م.
نظام پولي جهان، طلامحور بود و هر کشور، نرخ ثابتي معادل طلا براي پول رايج خود تعريف کرده بود و «دلار» آمريکا که از سال ۱۷۸۵م. ايجاد شده بود، تنها در مناسبات داخلي اين کشور کاربرد داشت و قابل استفاده بود.
🔺۱۹۳۰-۱۹۳۹م.
٭ در اين دوره، سفته بازي ميان پول هاي رايج دنيا، رواج زيادي يافت و سفته بازان، ارزهاي کشورهايي را که تحت عوامل مختلف، از جمله جنگ و ناآرامي، ارزش پولشان کاهش مييافت، ميخريدند و به ارزهاي با ارزش بالاتر تبديل مي کردند و از اين راه، سودهاي کلاني به جيب ميزدند.
٭ در اين دوره، رکود اقتصادي بزرگ و بي سابقه اي در اروپا و آمريکا به وقوع پيوست که از آن به عنوان بزرگ ترين بحران تاريخ اقتصاد ياد ميشود. به دنبال اين بحران، بسياري از صنايع آمريکا ورشکسته شدند و اين کشور، شاهد رشد آمار خيره کننده بي کاري شد.
🔺۱۹۳۹م.
٭ آغاز جنگ جهاني دوم؛ آمريکا که در جنگ اول جهاني دخالت نکرده بود و عملاً خود را از هرگونه آسيبي مصون داشته بود، در سال هاي آغازين جنگ دوم بين الملل نيز خود را به عنوان کشوري بي طرف معرفي کرد و به طور مستقيم وارد درگيري نشد؛ اما سالهاي بعد در جبهة متفقين - که انگلستان، فرانسه و روسيه در آن حضور داشتند - شرکت کرد.
٭ به دليل موقعيت جغرافيايي آمريکا و فاصله آن از مرکزيت نبردهاي ويران گر متفقين، بسياري از سرمايه داران کشورهاي جهان و کشورهاي اروپايي، به ويژه انگلستان، سرماية طلاي خود را در اين برهة زماني به آمريکا منتقل کردند تا از آسيب و غارت، مصون بماند. اين مسئله، آمريکا را به پرذخيره ترين کشور داراي طلاي قابل مصرف در
برهة کوتاهي از زمان تبديل کرد.
🔺۱۹۴۴م.
٭ بحران شديد اقتصادي جهان در دهه اخير و نيز پيامدهاي جنگ جهاني دوم براي قدرت هاي جهاني، آنها را مجاب کرد که در کنفرانس «برتن وودز» در آمريکا گرد هم آيند و براي اقتصاد جهان، تصميم گيري کنند.
٭ در همين کنفرانس، کينز - اقتصاددان مشهور وقت - پيشنهاد کرد که واحدي براي پول جهاني به نام «بانکور» به ثبت برسد که مربوط به کشور خاصي نباشد و وظيفة مبادلات مالي ميان کشورها را انجام دهد.
٭ دولت آمريکا که به واسطة حضور ابرسرمايه داران و ذخاير هنگفت طلا، عملاً در طي اين چند سال، نبض اقتصاد دنيا را در دست گرفته بود، با اين پيشنهاد مخالفت کرد و در مقابل، پيشنهاد کرد که دلار به عنوان مبناي مبادلات در اقتصاد جهان شناخته شود و در عوض، آمريکا نيز متعهد شود در ازاي هر ۳۵ دلار، يک انس طلا به کشورهاي مطالبه کننده بدهد.
٭ کشورهاي ديگر نيز که به کمک آمريکا براي بازسازي سرزمين خود پس از جنگ جهاني نيازمند بودند، اين موضوع را پذيرفتند و دلار به عنوان مبناي پول بين الملل شناخته شد.
🔺۱۹۴۵م.
٭ پايان جنگ جهاني دوم؛ آمريکا و هم پيمانانش در جنگ پيروز شدند و تسلط خود را در جهان تثبيت نمودند.
٭ آمريکا در خلال جنگ جهاني، توانسته بود با ايجاد رعب و وحشت فراوان حاصل از فرود آوردن چند بمب هسته اي بر سر مردم ژاپن - که طي چند ثانيه، منجر به کشته شدن ۲۰۰ هزار نفر شد - استيلاي خود را در جهان آغاز کند.
#ادامه_دارد
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 آمريکا چگونه آمريکا شد؟
⭕️ داستان کلاهبرداري تاريخي که آمريکا را قدرت هژمون کرد 2⃣
🔸محمدحسن صادق پور
🔺۱۹۴۵-۱۹۷۱م.
٭ ظرف بيست و پنج سال پس از جنگ جهاني دوم، حدود چهار پنجم کل طلاي دنيا (حدود ۲۳ هزار تن طلا) به دلار آمريکا تبديل شده بود و به دليل سهولت مبادله با دلار و افزايش تقاضاي کشورها براي مبادلة طلا با آن، اين ذخيرة هنگفت در بانک مرکزي آمريکا انباشت شد.
٭ در اين برهة زماني، دلار به پول رايج مبادلاتي ميان کشورها و حتي فراتر از آن، به پول رايج داخلي حدود ۱۵ کشور جهان تبديل شد.
٭ آمريکا به پشتوانة اين حجم اعتبارات و طلاي ذخيره شده، سهام بزرگ ترين کارخانه ها و صنايع و معادن بزرگ و زمين های وسيعي را در کشورهاي آسيايي، آفريقايي، آمريکاي جنوبي و اروپا خريداري کرد و در پاسخ به نيازهاي مصرفي خود، مواد اولية ديگر کشورها را در ازاي کاغذهاي دلاري که چاپ ميکرد، وارد مي کرد.
٭ آمريکا در اين مدت، دست به جنگ افروزي در برخي از کشورهاي جهان می زد و هزينه اين توسعه طلبي را نيز با دلارهاي چاپي خود تامين ميکرد.
٭ بسياري از کشورهاي اروپايي نيز احساس کرده بودند که دلارهايي که آمريکا چاپ و در جهان توزيع مي کند، از معادل طلاي تعهد شده در قبال آن، فراتر رفته است.
🔺۱۹۷۱م.
٭ حالا همه مي دانستند که دلارهاي آمريکا، دارای پشتوانة طلايي نيست و اين احساس بدبيني باعث شد بسياري از سرمايه داران جهان، طلاي خود را از آمريکا خارج کنند.
٭ در واکنش به همين مسئله، نيکسون، رئيس جمهور وقت آمريکا، پيمان برتن وودز را به صورت يک جانبه لغو کرد و به صراحت اعلام کرد که ايالات متحده از اين پس، تعهدي به پرداخت طلا در مقابل دلار آمريکا ندارد.
🔺۱۹۷۱-۱۹۷۵م.
٭ به دنبال اين سياستها، قيمت طلا ناگهان از ۳۵ دلار به ۲ هزار دلار رسيد و به عبارتي، ارزش دلار، ناگهان به يک شصتم تقليل پيدا کرد.
٭ بسياري از کشورهاي اروپايي، سپردة طلاي خود را از آمريکا خارج کردند و به همين دليل، توازن ميان دلار و طلا، به طور کامل از بين رفت.
🔺۱۹۷۵م.
٭ به پيشنهاد هنري کسينجر، معاون وقت رئيس جمهور آمريکا، طرحي به نام «ايگنوتوس» پي گيري شد که طبق آن، نفت و ساير ذخاير طبيعي کرة زمين، به عنوان پشتوانة دلار، جايگزين طلا شوند و آمريکا با همين سياست، طي مذاکره با عربستان سعودي و ايران - که در آن زمان بزرگ ترين صادرکنندة نفت بودند - اين دو کشور را مجاب کند که مبادلات خود را صرفاً با دلار انجام دهند. پس از اين سياست و با شکلگيري نهاد بين المللي اوپک، به عنوان مرجع تصميم گيري نفتي جهان، آمريکا دوباره توانست دلار خود را به واسطة مبادلات انرژي در جهان، ارزشمند کند. اقتصاددانان جهان، از اين سياست، به عنوان «کلاه برداري نفتي - دلاري آمريکا» ياد ميکنند.
🔺۱۹۷۵-۲۰۰۵م.
٭ در اين سالها با توجه به نقش آفريني دلار در مبادلات انرژي جهاني ، اين ارز همچنان سهم اصلي را در تبادل ميان کشورها ايفا مي کرد و آمريکا نيز به خلق بيرويه دلار و چاپ بي حد آن ادامه ميداد و در نتيجه، مجموع دلار در گردش جهان، ظرف اين سال ها دو برابر مي شد و به دليل مصرف دلار توسط آمريکا براي مبادله با کشورهاي ديگر، آمريکا به بسياري از اين کشورها بدهکار شد.
٭ در اين برهه، به دليل فروپاشي شوروي - که پس از جنگ جهاني دوم و در فضاي جنگ سرد، يکي از محورهاي دوقطبي تشکيل شده در جهان بود - آمريکا خود را به عنوان تنها ابرقدرت جهان و کدخدايي بي رقيب، معرفي مي کرد.
🔺۲۰۰۵-۲۰۱۹م.
٭ طي اين سالها، بدهکاري دلاري آمريکا، به ميزان باورنکردني ۲۱ تريليون دلار رسيد و آمريکا در اجراي تعهدات بين المللي خود، حتي اقدام به ارائه و چاپ دلار نيز نمي کرد و در عوض، برگ هاي اوراق قرضة دولتي خود (ترژوري باوند) را به طلبکاران مي داد و به همين علت، آمريکا در ازاي تعهدات خود نسبت به ديگر کشورها، مقروض تر مي شد و اين مبالغ را به کسري تجاري خود افزود. اين بدهي، بيش از ۱۰۰ درصد توليد ناخالص ملي سالانة آمريکا را تشکيل مي داد. با اين وجود، تبليغات گستردة رسانه هاي آمريکا و نمايش اين کشور به عنوان تنها مرکز رسيدن به آرزوهاي بزرگ و فرصت هاي برتر، همچنان بسياري از سرمايه داران را مجاب به حضور در آمريکا و انباشت سرماية خود در اين کشور ميکرد.
٭ همچنين عوامل آمريکا در کشورهاي ديگر و روشنفکران غرب زدة ساير ملت ها، با پوشاندن حقيقت ماجرا، اجازة کاهش نقش دلار در تصميم گيري هاي ملي را نميدادند.
٭ در نتيجة اين داستان، می توان قدرت آمريکا را در اين بازه ۹۰ ساله، ترکيبي از عوامل زير دانست: موقعت ژئوپوليتيکي دور از حوادث جنگ جهاني، کلاه برداري اقتصادي تاريخي، جنگ افروزي و ترساندن، فريب کشورهاي نفتي و قدرت نمايي رسانهها در ابرقدرت سازي از آمريکا.
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 جام زهري كه نوشيده شد
⭕️ 27 تیر، سالروز پذیرش رسمی قطعنامه 598 از سوی ایران
قبول اين مسئله براي من، از زهر كشنده تر است؛ ولي راضي به رضاي خدايم و به رضايت او، اين جرعه را نوشيدم. اين، جمله اي بود كه امام خميني(ره) دربارة پذيرش قطعنامه 598 درخصوص جنگ تحميلي برضد ايران از سوي عراق بيان كرد.
همزمان با يورش رژيم بعث عراق به ايران در سال 1359ش. جوانان زيادي براي دفاع از مرز و بوم و ناموس كشور، راهي جبهه شدند؛ جبهه اي كه ناجوانمردانه و با حمايت غرب از صدام، به مدت هشت سال كوچك و بزرگ، پير و جوان و زن و مرد ايراني را به خاك و خون غلتاند؛ اما هيچ چيز مانع از آن نشد كه جبهه ها خالي از نيرو شود؛ زيرا همان طور كه رهبر فقيد و بزرگ انقلاب اسلامي فرمود: جنگ ما، جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمي شناسد و امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار و جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد، شروع شده است و من دست و بازوي همة عزيزاني كه در سراسر جهان كوله بار مبارزه را بر دوش گرفته اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاي عزت مسلمين را نموده اند، مي بوسم و سلام و درودهاي خالصانه خود را به همة غنچه هاي آزادي و كمال نثار مي كنم.
از اين رو، عطش شهادت، فوج فوج تشنگان اين راه را به سوي پيكار با طاغوتي ديگر كشاند و با وجود اين شرايط، به جايي رسيد كه امام ناگزير به قبول قطعنامه شد؛ قطعنامه اي كه آن را به جام زهري تشبيه كرد كه چاره اي جز نوشيدنش وجود نداشته است.
وي دربارة علت قبول قطعنامه گفت:
«اما در مورد قبول قطعنامه كه حقيقتاً مسئلة بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصاً براي من بود، اين است كه من تا چند روز قبل، معتقد به همان شيوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجراي آن مي ديدم؛ ولي به واسطة حوادث و عواملي كه از ذكر آن فعلًا خودداري مي كنم و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامي كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور كه من به تعهد و دل سوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس، موافقت نمودم و در مقطع كنوني، آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي دانم. خدا مي داند كه اگر نبود انگيزه اي كه همة ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نمي بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود؛ اما چاره چيست كه همه بايد به رضايت حق تعالي گردن نهيم و مسلّم ملت قهرمان و دلاور ايران نيز چنين بوده و خواهد بود».
با اين وجود، امام خود را شرمسار ملت مي دانست. وي فرمود:
«خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده هاي معظم شهدا و بدا به حال من كه هنوز مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر كشيده ام و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ، احساس شرمساري مي كنم».
امام خميني به بازماندگان و همين طور آيندگان نيز دربارة نحوة پايان جنگ و قبول قطعنامه، چنين توصيه كرد:
«در اين روزها ممكن است بسياري از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود، صحبت از چراها و بايدها و نبايدها كنند. هرچند اين مسئله به خودي خود، يك ارزش بسيار زيباست، اما اكنون وقت پرداختن به آن نيست. چه بسا آنهايي كه تا ديروز در برابر اين نظام جبهه گيري كرده بودند و فقط به خاطر سقوط نظام و حكومت جمهوري اسلامي ايران، از صلح و صلح طلبي به ظاهر دم مي زدند، امروز نيز با همان هدف، سخنان فريبندة ديگري را مطرح نمايند و جيره خواران استكبار، همان ها كه تا ديروز زير نقاب دروغين صلح، خنجرشان را از پشت به قلب ملت فرو كرده بودند، امروز طرفدار جنگ شوند و ملي گراهاي بي فرهنگ، براي از بين بردن خون شهداي عزيز و نابودي عزت و افتخار مردم، تبليغات مسموم خويش را آغاز نمايند كه انشاءالله ملت عزيز ما با بصيرت و هوشياري، جواب همة فتنه ها را خواهد داد».
رهبر فقيد ايران در خاتمه نيز نكته اي را متذكر شد و آن اين كه در قبول اين قطعنامه، فقط مسئولان كشور ايران، به اتكاي خود تصميم گرفته اند و كسي و كشوري در اين امر، مداخله نداشته است.
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 فرصت هاي تابستاني، فرصت سازی يا فرصت سوزی 1⃣
🔸جواد محدثي
🔹توليد فرصت
اين که گفته اند: «فرصت به دست آوردني است، نه به دست آمدني»، سخن درستي است.
اگر «عاقل» باشيم، «فرصت سازي» مي کنيم و اگر «غافل» باشيم، دست به «فرصت سوزي» مي زنيم و زمان را هدر مي دهيم و در فرجام هم، دچار غصه مي شويم.
«تابستان» براي برخي فرصت به شمار مي رود و براي بعضي خسارت؛ بسته به اين که با چه «تدبير» و برنامه اي وارد آن شويم و تعامل ما با آن چگونه باشد و با اين «ظرفيت»، چگونه برخورد کنيم.
چگونه مي توان فرصت را «توليد» کرد؟ با قدرشناسي از نعمت وقت، با سازماندهي اوقات فراغت، با داشتن برنامه براي دقت هاي خرده ريز و حاشيه اي، با تدبير و آينده نگري و پيشگيري از غصه ها و حسرت هايي که پيامد از دست دادن اوقات ارزشمند و سرماية عمر است.
🔹اوقات تابستانه
درست است که يک سال تحصيل، نيازمند به يک مدت مناسب و کافي براي «تعطيل» است تا نيروها و نشاط ها، تجديد شود و دانشجو با انگيزه و نيروي بيشتري وارد سال تحصيلي جديد شود؛ ولي به تناسب همين تعطيلات، مي توان برنامه هاي مناسب داشت و از هدر رفتن اوقات، جلوگيري کرد.
برخي از بزرگان، توصيه مي کنند که تابستان و تعطيلات را نه بيکار باشيد و نه به کار درسي و تحصيل مشغول شويد؛ بلکه راه سومی وجود دارد و آن، پرداختن به برنامه ها و مطالعاتي است که هم مورد علاقة ماست و هم در طول سال تحصيلي، مجالي براي آنها نمي يابيم.
اوقات تابستانه، عنواني است که به ويژگي فرصت هاي ايام تعطيلات، اشاره دارد.
در کنار سفرهاي تفريحي و زيارتي و ديدار اقوام و صلة رحم و بازديدهاي علمي و رفتن به جاهاي ديدني و ديدار اماکن تاريخي و به اصطلاح، سير و سياحت که فرمان قرآن نيز هست (قل سيروا في الارض...)، مي توان به فرا گرفتن مجموعه اي از مهارت ها و مطالعة برخي از کتاب ها و طي کردن بعضي از دوره ها هم پرداخت که در ايام تحصيل، فرصتش نيست. اين کارها، بهره وري از عمر را مي افزايد و جلوي حسرت و غفلت و خسارت عمر را مي گيرد.
🔹گسترة دانش
هيچ مکتب و آييني به اندازة اسلام، مشوق علم آموزي و درج گذار و کسب دانش و معرفت نيست؛ اما بايد توجه داشت که علم، تنها همان نيست که در کلاس هاي درس و در ترم هاي تحصيلي فرا مي گيريم.
امام علي عليه السلام مي فرمايد: «علم بياموزيد؛ زيرا آموختن علم، حسنه است؛ بررسي و تکرار دانش، تسبيح است؛ جست وجو براي علم و کاوش علمي، جهاد است؛ ياد دادن دانش به کسي که آن را نمي داند، صدقه است. علم و دانش، انيس تنهايي جويندة دانش است و همنشين او در تنهايي است و سلاح او بر ضد دشمنان است و ماية آراستگي دوستان است؛ ماية حيات دل هاست و به بدن ها نيرو مي بخشد و به وسيلة علم است که توفيق اطاعت و پرستش خدا فراهم مي آيد».
همين يک حديث، در بيان فضيلت علم و گسترة دانش و انواع بهره گيري ها و بهره رساني هاي علمي و آثار و نتايج مختلف آن کافي است. در احاديث فراواني هم ملاک و معيار انسان، سطح علمي و اندازة دانش و معرفت او به شمار آمده، رواياتي با اين مضمون که «ارزش هر کس و جايگاه و منزلتش، معرفت اوست» فراوان است که با عبارت هاي گوناگون بيان شده است.
فرصت تابستاني، مجالي براي تنوع بخشي به حوزة دانش خويش و رفتن به سراغ دانستني هاي سودمند است.
از امام کاظم عليه السلام روايت است که: «دانش مردم را در چهار چيز يافتم؛ اول، آن که پروردگارت را بشناسي؛ دوم، آن که بياموزي با تو چه کرده و به تو چه بخشيده است؛ سوم، آن که بداني از تو چه خواسته است و چهارم، آن که بشناسي چه چيزي تو را از دين خارج مي سازد».
اين حديث اشاره دارد به اين که علم، دايره اي وسيع تر از دانش هاي رسمي و متداول دارد که به آنها مشغوليم و ايام تحصيل ما به فراگيري آنها سپري مي شود. به عبارتي مي توان گفت چهار علم سودمند و دانش ضروري و اولويت دار که در فرصت هاي غيردرسي مي توان به کسب آنها پرداخت و دانش خود را در حوزة آن تقويت کرد، عبارتند از:
1. خداشناسي و معرفت الله و مباحث اعتقادي.
2. نعمت شناسي و توجه به مواهب الهي به بشر.
3. دين شناسي و آموختن تکاليف و وظايف.
4. آسيب شناسي و ياد گرفتن آن چه سبب گمراهي و بيراهه رفتن انسان مي گردد.
و تابستان، فراغتي مناسب براي افزايش چنين دانستني هايي است.
#ادامه_دارد
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 فرصت هاي تابستاني، فرصت سازی يا فرصت سوزی 2⃣
🔸جواد محدثي
🔹تعطيلي، هرگز!
بر اساس آن چه گفته شد، نمي توان تابستان را فرصت تعطيلات دانست. وقتي فکر و ذهن و حافظه تعطيل شود، جايگزين آن، بطالت است و هرگز مباد که يک فرزانه آگاه، به اين خسارت تن دهد و به اين تعطيلي راضي گردد.
خود شما هم وقتي بخواهيد به کودني، کم عقلي و بي خاصيتي عقل کسي اشاره کنيد، مي گوييد: «او تعطيل است»؛ يعني فکر و احساس و عقلش کار نمي کند. پس، تعطيلي را مجال ورود به عرصه زندگي ندهيم.
🔹مياساي ز آموختن يک زمان....
قرآن کريم، وقتي مي خواهد از آبادي هاي ويران شده و اقوام هلاک شده و تباه گشته ياد کند، از تعبير «و بئر معطله» استفاده می کند؛ يعني چاه رها شده و تعطيل شده. چشمه و چاه، آب و آباداني مي آورد؛ به شرط آن که از آن بهره بگيرند و از چاه، آب بکشند و مزرعه ها را سيراب کنند. اگر چاهي تعطيل شود، يعني سراغش نروند و از آن آب نکشند و بهره نبرند، به تدريج مي خشکد و منافذ آبي آن مسدود مي شود.
اگر ما در تابستان ها تعطيل باشيم، يعني از فکر و هوش و حافظه و اوقات خود بهره نبريم، هم دانسته هايمان کمرنگ و گاهي فراموش مي شود، هم ذوق و شوق آموختن کم مي شود و هم قدرت فراگيري کُند شده، کاهش مي يابد؛ مثل همان چاهي که از آن، آب برداشت نکنند.
امام علي عليه السلام مي فرمايد: «فرصت را درياب؛ پيش از آن که مايه اندوه شود».
اين غصه و اندوه، براي کساني است که بهترين فرصت هاي عمر را هدر دهند و استعدادهاي جسمي و فکري و زماني خود را معطل بگذارند و خود را تعطيل کنند.
🔹به اميد تابستان
بسيار اتفاق مي افتد که کار امروز را به فردا مي افکنيم و کار ايام تحصيل را به تابستان.
اصل تقسيم بندي زمان بر اساس اولويت هاي کاري، مطلوب است؛ به شرط آن که هر کار را در زمان خاص خودش انجام دهيم.
از ضرب المثل هاي فارسي است که «کار امروز، به فردا مفکن». اين از آن جهت است که کسي که کار امروز را به فردا مي افکند، کار فردا را هم به پس فردا خواهد افکند و هميشه عقب مي ماند. چه بسا کارهايي را که در طول سال، فرصت انجام آنها را نمي يابيم و مي گوييم: ان شاء الله در تابستان که تعطيليم و فرصت داريم، انجام مي دهيم. تابستان هم مي آيد و مي رود و آن کار همچنان بر زمين مي ماند.
به تأخير انداختن کار و امروز و فردا کردن را «تسويف» می گويند.
اگر زمان بندي و برنامه ريزي، چنان باشد که تابستانمان مفيد گردد، بسيار خوب است؛ ولي اگر اين «تسويف» و به آينده انداختن، سبب گردد که از کار بمانيم، مايه اندوه و خسران است.
پيامبر صلي الله عليه وآله به ابوذر فرمود: «اي اباذر! از تسويف عمل (کار امروز را به فردا افکندن) بپرهيز؛ زيرا ارزش کار تو به امروز توست و براي پس از امروز نيست. اگر فردايي داشتي، در فردا هم چنان باش که امروز بودي و اگر فردايي نداشتي، پشيمان نخواهي شد که امروزت را از دست دادي...».
امام باقر عليه السلام نيز فرمود: «از تسويف بپرهيز که آن دريايي است که هلاک شدگان در آن غرق مي شوند».
اين هلاکت (تباه شدن عمر و انرژي و فرصت و جواني) از آنِ کساني است که ايام تحصيل، کارهايي را که بايد انجام دهند، به تابستان و تعطيلات تابستاني موکول کنند و تعطيلات هم مجال و عمر آنان را چنان بخورد و بسوزاند که دستاوردي نداشته باشند.
باري، فرصت تابستان را مغتنم بشماريم. فرصت ساز باشيم نه فرصت سوز!
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 خنده دندان نما 1⃣
🔸حسين سروقامت
#اين_ماجرا_واقعى_است
نور چشمم، سلام!
آرام جانم، سلام!
مرد مؤمن مى دانى چند وقت است نديدمت؟ هيچ به فكر اين صاحب مرده هستى كه بى تو چه كند!
مگر چقدر مى توان در فراق دوستى، به عكس او دل خوش كرد؟
مگر چقدر مى توان دلى را به تبسم يارى قانع كرد؟ اين دل كه از سنگ نيست، عزيز جانم!
گفتم خبرى از من افسرده مى گيرى، كه نگرفتى... گفتم دست كم يك بار به خوابم مى آيى، كه نيامدى!
مگر تو راه و رسم مدارا نمى دانى؟ آن حرف و حديث ها هيچ؟! آن وعده و وعيدها هيچ؟!
مدتى است نمى دانم چرا اينقدر دلم هواى تو كرده است؟ مثل كودكانى شده ام كه وقتى دلشان هواى پدر مى كند؛ پدر سفر كرده با سبدى از نياز رو به سوى مادر مى آورند و مى پرسند مادر چند شب ديگر بخوابيم، بابا مى آيد؟
مى دانم، مى دانم سرزنشم مى كنى، ولى به من حق بده، آخر هيچگاه، اينطور بين من و تو جدايى نيفتاده بود؛ مدتى است عكست را گذاشته ام گوشه آينه، كه هر وقت خود را مى بينم، تو را هم ببينم. هر چند رسم رفاقت آن است كه خود را نبينم و فقط تو را ببينم.
ديشب رفتم خانه تان؛ اتفاقى .
عجب جاى تو خالى است؛ از لحظه ورود حس غريبى داشتم. سايه غمى جانسوز بر وجودم سنگينى مى كرد. چه خانه اى!
اگر تو را داشت، ديگر هيچ كم نداشت. پدر و مادرت به استقبالم آمدند. خوب خانواده اى دارى دلاور.
ديشب وقتى پدرت با من حرف مى زد، چشم دوختم در صورتش، حسابى پير شده بود. صورت مادرت هم چروك برداشته بود، از سرسبزترين زمين ها هم اگر آب را بگيرند، ترك بر مى دارد. مگر تو چشمه زلال اين گلستان نبوده اى؟!
هم آب بوده اى و هم گل، هم شجر و هم ثمر.
ديشب ما نيز كم از گلاب گيرى نبود !
خدا مى داند. بغضى راه گلويم را بسته بود كه مانده بودم با آن چه كنم. كاش قطره اى اشك مى شد از آتش سوزان تر؛ اما نه، بايد مى ماند و مرا ياد استخوان مانده در گلوى على مى انداخت؛... «فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا».
فكر مى كنم خوب وقتى رفتم سراغشان. پدر و مادرت را مى گويم. كسى را مى خواستند كه برايش درد دل كنند. غم غربت در لابلاى كلماتشان موج مى زد. حتى وقتى مى خنديدند، خنده شان از ته دل نبود. آميخته بود با غمى جانكاه!
بارها ترنم اين شعر را از عمق جانشان شنيدم:
خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است
كارم از گريه گذشته است بدان مى خندم
آنها از دهان هم حرف مى گرفتند و من سراپا گوش
گفتم: محمدرضا! خوب معركه اى درست كرده اى !
بر بال خيال بردندم به سالها پيش. آن روزهايى كه تو تنها دو سال داشتى و به پدرت مى گفتى برايم روضه بخوان.
بيچاره در مى ماند چه كند. هى مى گفت بابا؛ من روضه خوان نيستم، اما تو پايت را در يك كفش مى كردى كه بخوان.
او كه سماجت تو را مى ديد مى پرسيد: خب كدام روضه؟ و تو مى گفتى روضه على اصغر!... شروع مى كرد چيزهايى خواندن، و تو معصومانه حالت گريه به خود مى گرفتى و با همان زبان شيرين كودكانه ات مى گفتى: بابا اون كوچولو بود، چرا كشتنش؟!
مى دانم، مى دانم كه از كودكى همزاد توأمان غم بوده اى؛ اگر نه، اصرار بر خواندن روضه چرا؟
مادرت دوبار، سه بار، نمى دانم چند بار فنجان چاى مرا برد و آورد. چاى سرد مى شد و من يادم مى رفت آن را بنوشم !...
پدرت ادامه مى داد:
درآمد ماهيانه ام چهارصد تومان بود. به سرم زد كه او را يعنى تو را، در يك مهد كودك خوب ثبت نام كنم. همين كار را كردم. پانصد تومان دادم و اسم او را نوشتم.
يك روز آمد و گفت: مامان؛ من ديگه كوده يكسال نمى رم!
[حتما برايت گفته اند و مى دانى كه كوده يكسال آن روزهاى تو يعنى كودكستان.]
مادرش پرسيد چرا؟ گفت امروز يه آقاى آهنگ زنى آمده بود براى بچه ها آهنگ مى زد. من ديگه اونجا رو دوست ندارم؛
پدرت سرى تكان مى دهد، آهى مى كشد و چشم در چشمت مى دوزد، چه چشمهاى قشنگى !
از شيشه آن قاب هم شفاف تر!
محمدرضا! اين پدر و مادر پير سايه به سايه دنبالت مى آيند. بخواهى يا نخواهى! چشم به جاى پاى تو دارند. نمى گويم الهى پدر شوى تا بفهمى. چه دعاى اجابت ناپذيرى! اصلا نمى دانم اين دعاست يا نفرين. اما مى گويم دست از سرشان برمدار. گاهى سرى به آنها بزن. هر چند مى دانم مى زنى .
گويا پدرت با عقربه هاى زمان پيش مى رفت و مرا نيز مثل موجى كه خسى را با خود از اين سو به آن سو مى بَرد، مى بُرد موجى كه از طوفان تو برپا شده بود....
#ادامه_دارد
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 خنده دندان نما 2⃣
🔸حسين سروقامت
#اين_ماجرا_واقعى_است
محمدرضا! راستى چهار سالگى ات را به خاطر دارى؟ آن هنگام كه اولين حرف زشت را در كوچه و خيابان شنيدى!
پدرت مى خندد، شايد به حرفهاى كودكانه تو در آن روزهاى خاطره انگيز! شايد به كارهايى كه تو مى كردى و آن روزها كسى گوشش به اين حرفها بدهكار نبود!
مى گفت ما چهار سال در شكر آباد اهواز زندگى كرديم... انگار خداوند فرشته اى را مأمور كرده بود كه مراقب او باشد.
مى گفت بچه تودارى بودى. كم حرف و رازدار؛ حتى آن وقت كه آن سخن بد را در كوچه شنيدى، هر چه مادرت گفت آخر چه شده؟ بغض كرده بودى كه حرفى شنيده ام كه اگر بگويم دهانم نجس مى شود؛
ببينم محمد رضا! تو در چهارسالگى ناپاكى باطنى را از كجا مى فهميدى؟ پسر؛ من كه به آن روزهاى تو نرسيده بودم؛ چرا خودت از اين عوالم برايم نمى گفتى؟
من نامحرم بودم يا تو ژرف و عميق؟ شايد هم مرا لايق شنيدن اين حرفها نمى ديدى؟
نگفتم از دهان هم حرف مى گرفتند؟ مادرت آمد به امداد پدر و ادامه داد...
راستى صبر كن ببينم خودكار سه رنگ يادت هست؟ هفت سالگى ات را مى گويم، بگو مگر مى شود آدم به چيزى چنين دلبسته باشد و از خاطرش برود؟!
بله... بله، مى دانم كه اين خودكار آنروزها هنوز به اهواز نيامده بود. تو هم جاى ديگرى آن را ديده بودى؛ اينها را مادرت برايم گفت. چقدر زيبا اين لحظات را توصيف مى كرد. بايد اينگونه باشد، مادر محمدرضاست ديگر!
با محمدرضا توى كوچه حركت مى كرديم كه ناگهان چشمم به يك خودكار سه رنگ افتاد... وسط كوچه افتاده بود خدا مى داند چقدر خوشحال شدم كه چيزى را پيدا كرده ام كه محمدرضا خيلى دوست دارد. خم شد، بردارم، ميان زمين و هوا دستم را گرفت و با ادب و متانتى كه خاص خودش بود گفت مادر؛ اين مال ما نيست. صاحبش بر مى گرده و اون رو بر مى داره.
دوستش از پشت سر ما مى آمد. خودكار را ديده بود. بر داشت و دوان دوان به سمت ما آمد. داد مى زد: حقيقى، حقيقى؛...
بيچاره خيال مى كرد محمدرضا را خيلى خوشحال مى كند. پسرم اعتنايى نكرد. گفت چرا برداشتى؟ مگه نمى دونى خدا آدم رو توى جهنم مى سوزونه؟ اين صاحب داره...
محمدرضا! مادرت مى خندد، مى گويد نمى دانم اين حرفها را از كجا بلد بود. از چه كسى ياد گرفته بود. اكنون كه او نيست با من بگو؛ بگو آيا واقعا كسى اين حرفها را در دهانت مى گذاشت؟
پيش تر برويم؛ مى خواهم از سيزده سالگى ات حرف بزنيم.
مى دانى! بگذار از مكنونات قلبى خود با تو بگويم. سيزده سالگى تو ياد آور حضرت قاسم است براى من؛ نخند... نه، به جان خودت اگر اغراق بگويم... چرا مى خندى؛ مگر تو همان راهى را نرفتى كه او رفت .
مگر او شب عاشورا در جواب عمويش حسين كه پرسيده بود مرگ نزد تو چگونه است؟ پاسخ نداد :«احلى من العسل»! از شهد و عسل شيرين تر.
خب، تو هم همين جور... آن خنده دندان نما،
باشد... باشد، حالا هيچ نمى گويم، بگذاريم تا وقت دگر. خسته ات كردم ؟
سالار! ديگر بيا و با ما سرگرانى مكن! مى دانى چقدر مرا در انتظار گذاشته اى؟ تو كه آزادى و در هواى بهشت پرواز مى كنى، سرى به اين مرغ در بند هم بزن !
محمد رضا! مدتى است مى خواهم از تو سؤالى بپرسم. نمى دانم چرا هر وقت با تو سخن مى گويم، يادم مى رود! شايد جذبه تو مرا اين گونه واله و سرگشته كرده!
راستى، در آن سو، كه تو هستى و ما از آن غافليم، نماز هم هست؟
قيام و ركوع، و قعود و سجود هم هست؟ آيا گاهى هوس مى كنى سرى به سجده بگذارى و با خداى خود راز و نياز كنى .
بايد روزى راجع به اين چيزها با هم حرف بزنيم. اصلا شايد همه اينها در آن نظرى كه تو به وجه الله مى كنى، نهفته باشد شايد؛ ما چه مى دانيم؟
مى خواستم از سيزده سالگى ات بگويم؛ يادت هست؟
باز راوى مادر توست؛ مادرى كه فراق تو و محمودرضا آتش به جانش زده، اما همچنان سرو قامت و سرافراز ايستاده است؛... دوستانش برايم گفتند كه وقتى نماز جماعت تمام شد و همه رفتند، محمدرضا سرگذاشت به سجده، مدتى همان جور ماند.
خشكش زده بود. هر چه صبر كردند، او از سجده سر بر نداشت. يكى از بچه ها گفت خيال كرديم مرده!
وقتى بلند شد، صورتش غرق اشك بود. از اشك او فرش مسجد خيس شده بود، پيرمردى جلو آمد و پرسيد بابا، چيزى گم كرده اى؟ پاسخ شنيد نه! پرسيد چيزى مى خواهى پدرت براى تو نخريده؟ سرى تكان داد كه نه!
پرسيد پس چرا اينجور گريه مى كنى؟ گفت پدر جان، روى نياز ما به خداست، اگر من در سجده مرادم را نگيرم، پس كى بگيرم ؟
بيچاره پيرمرد، سر پيش افكنده و گفته بود: پسر جان، اگر ديندارى اين است، من گنهكار، هفتاد سال است بيراهه مى روم!
#ادامه_دارد
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666
🔴 خنده دندان نما 3⃣
🔸حسين سروقامت
#اين_ماجرا_واقعى_است
سخن من با تو، سخن قطره اى است با دريا؛
سخن كاهى با كوهى!
آن چه از كودكى و نوجوانى ات گفتم، جلوه اى از معصوميت بكر و دست نخورده تو بود.
نمازهاى پر رمز و راز تو و سجده هايى كه به عطر خوش اشك، معطر شده بودند؛ حكايت هايى از راه مستقيمى كه تو پيموده بودى.
بگذار رشته سخن را از همان سجده هاى نورانى پى بگيريم...
محمدرضاى من! هيچ گاه نشد كه از تو بپرسم واقعاً در آن سجده ها از خدا چه مى خواستى.
آخر مگر افق ديد يك پسر سيزده ساله چقدر است؟ از بزرگى دنيا چقدر مى فهمد؟ يا آن گونه كه خود گفته بودى، چه مرادى دارد؟
حالا كه سال ها از آن ماجراها گذشته، كم كم مى فهمم كه شايد آن كارها همه و همه وضويى بوده اند براى آن نماز خونين؛ مراحلى از آمادگى... تمرين و تكرار... مقدمه و پيش درآمد...
اگر نه، پس چه ؟
نمى خواهم جواب مرا بدهى؛ به تودارى، كم حرفى و سكوت تو عادت كرده ام. جواب بسيارى از اين سؤلات را از رفتار تو مى فهمم.
بگذريم... .
گاهى كه با هم به مسجد مى رفتيم، تو به نماز مى ايستادى و من گوشه اى مى نشستم به تماشاى تو؛ بى آن كه خود متوجه شوى. و حتى گاهى گريه تو، اشك مرا هم در مى آورد. من محو نگاه تو و اشك، گرم و بى قرار جارى؛ بى اعتنا به التماسى كه من به او مى كردم؛
اى اشك از چه راه تماشا گرفته اى؟
پدرت حبه قندى گوشه دهانش گذارد، نيمى از استكان چاى خود را سركشيد و گفت: بعد از ظهرى توى همان خانه اى كه در اهواز داشتيم، استراحت مى كردم. همسايه هايمان اغلب عرب بودند.
سر و صداى بچه هايى كه در كوچه و خيابان بازى مى كردند، آسايش را از ما سلب كرده بود. تازه چشم هايم گرم شده بود كه با صداى شكستن شيشه از خواب پريدم. از وحشت بدنم مى لرزيد... با بى توجهى گفتم:
ـ اى خدا! من از دست اين بچه عرب ها چه كنم؟
محمدرضا تا اين حرف را شنيد، نگاهى به من كرد، از آن نگاه ها و آن گاه پيش رويم ايستاد و گفت: بابا چه گفتى؟
با غيظ حرف خود را تكرار كردم.
اخمهايش را در هم كشيد و گفت بايد بروى و از همه همسايه ها، از بالا تا پايين كوچه عذرخواهى كنى. شما غيبت همه عرب ها را كردى؛ بستانى ها، سوسنگردى ها و... .
من آن روز به او خنديدم؛ در حالى كه بايد به زبانى كه لجام آن گسيخته بود، مى گريستم.
محمدرضا! مى دانى اين حرف پدرت مرا ياد چه انداخت؟
چيزى به اسم «حجاب معاصرت»؛ ببخش با تو اين جور حرف مى زنم؛ با تو كه از بند اين حرف و سخن ها رسته اى و واژه هايت
بوى معنى به خود گرفته است.
حرف و صوت و لفظ را بر هم زنم
با تو بى اين هر سه معنا دم زنم
حجاب معاصرت، يعنى آدم هاى بزرگ در زمان خودشان، حتى از جانب بسيارى ازنزديكان و آشنايانشان، آن گونه كه بايد درك نمى شوند. مى گويند هم عصر بودن، خيلى چيزها را مى پوشاند.
اين را از تأسف هاى مدام و سرتكان دادن هاى گاه و بيگاه پدرت مى فهمم.
دلاور! مى دانم با اين حرف ها خسته ات مى كنم. مى دانم سخن گفتن من از اسرارى كه تو يك عمر سعى داشتى پنهانشان كنى، چقدر برايت سخت و جانفرساست؛ اما چه كنم، گمان مى كنم امروز:
وقت آن است كه از پرده برون افتد راز!
بسيارى از اينها پيش ما حرف هاى مگو نيست؛ تو نيز اين گونه سرگرانى مكن!
مادرت كه بعد از تو، يك چشمش اشك است و چشم ديگرش خون؛ آهسته گوشه چادرش را به دندان مى گزد و مى گويد: هرچه بگويم، كم گفته ام. چه شخصيت تو در توى رمز آلودى!
واقعيت همين است كه او مى گويد؛ من كه از دور دستى بر آتش دارم، بر چنين اعتقادى هستم تا چه رسد به او كه تو را زاده و بزرگ كرده است.
...با اين كه مدام يا جنوب بود يا كردستان، هيچ گاه از جبهه حرفى نمى زد.
انگار جبهه بلورى است كه جز با سكوت مى شكند!
يك بار بى خبر گذاشت و رفت، مدتى دلواپسى و اضطراب. نمى دانم متوجه مى شويد؟
گمان نمى كنم؛ بايد مادر باشيد تا بفهميد.
گهگاهى زنگ مى زد. مى گفتم: مادر كجايى؟ مى گفت: بيرون شهر!
بعد از سه ماه بازگشت. ديدم دست هاى خود را از من پنهان مى كند؛ پوست دستش از سرما قاچ خورده بود.
گفتم: مادر! كردستان بوده اى؟ [محال بود جز سخن راست بر زبان آورد].
گفت: بله. گفتم: پس چرا مى گفتى بيرون شهر...لبخندى زد و گفت: كردستان بيرون شهر نيست؟!
#ادامه_دارد
#به_کانال_نشریه_دانشجویی_پرسمان_بپیوندید
https://eitaa.com/porsemanmag/666