و دوتا آزمون مونده بود، توی یه روز برگزار میشدن، و ده روز بعد از تاریخ آزمون ساز تخصصی. تئوری موسیقی و سلفژ.
درموردسلفژ، من یجورایی راهی رو که بقیه کسایی که از پایه متوسطه شروعکردن تحصیل تو هنرستان تودو سال طی میکنن، تو دوماه طی کردم، به عبارتی فشرده سلفژو یاد گرفتم...
تئوری روهم با سرسام آور ترین حالت ممکن سعی میکردم حفظ کنم
تمرین، درجا، پیشرفت،درجا، تمرین.
روز آزمون که رسید، خیلی با تاخیر شروعشد(دوساعت و نیم) و توی اون تایم، من و چند تا دختر توی سالن منتظر بودیم تا نوبتآزمونورودی پایه ی ما شه.
دیدیم نه، مثل اینکه زمان قصد گذشتن نداره و معلماهم قصد آزمون گرفتن ندارن.
نشستیم حرف زدن..درباره موسیقی، مدرسه، اینکه همکلاسیاموندرکموننمیکنن درباره موسیقی(و اینجا فهمیدم تنها نیستم..)
بحث تمرین ساز شد و یکی از بچه ها گفتآره بایدخیلی تمرینکرده باشی که قبول بشی. من گفتم: به قول ماکسیم ونگروف، باید چهل ساعت توروز تمرینکنی! اونوقت یه دختر دیگه با شوق گفت: تو ماکسیم ونگروف رومیشناسی؟!
و شروعشد.. دوساعت و نیم! حرفزدیم. طولانی ترینگفتکویمفید عمرم تا تیر ماه امسال بود.
رفتیم سر جلسه آزمون.
تئوری، وحشتناک سختبود، اما شدنی.
سلفژ، خب بذارید بگمدرسهایی که من تو زمان کلاس برای استادم آماده میکردم و تحویل میدادم،پیش آزمونهنرستان حکم کنکور رو داشتن!
شاید ۱۰۰ از ۱۰۰نداده باشم، اما۹۸ از ۱۰۰ رودادم! و اون دو نمرهروهم فقط بخاطر این کمکردم که به خودم یادآوری کنم همچنان به تلاش نیاز دارم...
و با همه ی ایناحوال، اینکه وقتی تو بی انگیزه ترین حالت ممکنتی و باز هم خودتو بکشونی پشت ساز که تمرینکنی..
کل روز های بهار و تابستون رو ساعت ۶ صبحپاشی، و واسه اینکه به خودت یادآوری کنیکه باید سختکار کنی عکس یه نفر رو بذاری جلوی چشمت.. و جوری درس بخونی کهدوست داری ففط بعدش بگیری بخوابی..
پذیرفتهشدندرکارنیست.
ولی حداقل، خوشحالم که اونچند ماه عمرمو نابود نکردم.
کلی مطلب مرور کردم که تا به همین امروز کمکحالم بودن، سلفژ فشرده یاد گرفتن کمکمکرد بفهمم توانایی هام چقدر بالاتر از سطح یه کلاس معمولیه..
کتابای غیر موسیقاییمو خوندم، فاوست رو خوندم به عنوان اولین اثر عمرم از گوته.. اونروز سر آزمون سلفژ تئوری با بچهها کلی با شوق درموردموسیقی حرف زدیم و خندیدیم جوری که میترسیدیم از اینهمه صدای خنده، داد ناظما در بیاد،
و فهمیدم پیشچشم استادم اونقدرام که فکرمیکردم هنرجوی سطحی اینبودم..
و خوشحالم از این بابت
و خلاصه اینکه اگر آزمون مهمی مثل کنکور، تیزهوشان،نمونه دولتی یا هنرستان دارین، زندگیرو بخاطرش به خودتون زهرمار نکنین..
ارزششو نداره. واقعاااا نداره.
فیلم و سریالتونو ببینین، با دوستاتون محدود چتبکنین، کتابتونو بخونین، و درستونم بخونین! فقط با خودتون بگید اوکی الان ون فلان آزمونمهمرو دارم پس فلان درس رو در اولویت میذارم و اگر تیکخورد و امروز انجامش دادم، بعد میشینمیه قسمت سریالمومیبینم..
فکر کنم یکمعجیب باشه بعد از اونهمه هر هر کر کر یهو نشستم اینطوری حرف زدم، اونماینجا
𝐏𝐫𝐞𝐥𝐮𝐝𝐞
و خلاصه اینکه اگر آزمون مهمی مثل کنکور، تیزهوشان،نمونه دولتی یا هنرستان دارین، زندگیرو بخاطرش به خو
خب ..
فک کنم اتفاقاتی که برای تو افتاده
برای من مثل یه خواب/رویا بود ..
بخاطر موقعیت مکانیم ، من احتمالا هیچ وقت زود تر از دانشگاه نمیتونم وارد هنرستانی بشم که توش پره از عاشقان موسیقی .
پس ، حتی اگر قبول نمیشدم ،از خدام بود این اتفاقات برام بیوفته .
اما از یه طرف ، تو تلاش های بسیاری کردی ، قطرات اشک ها و عرق هات از استرس و گاها ترس . (شایدم اینطور نبوده)
ولی به ثمر نرسیده ، این خیلی دردناکه .
شاید این خواب/رویا/حتی کابوس! توی دنیای واقعی از من مایل هاااا دور تر باشه ، ولی درک میکنم . درک میکنم ...
پ.ن: اونا استعداد و مهارت تو رو بخاطر پارتی بازی نادیده گرفتن..؟
اش اش اش اشتباه کردن عزیزم .. لبتاب عمو فردوس!