پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت307 #معشوقه تنها نگرانی آنها رو به رویشان بود ، من ؛ زیرا آن شخص دوم کارن اوایل که بود مدام تکر
#پارت308
#معشوقه
آنیل سري تکان داد که اگر مانع نمی شدم ، فرهاد دوباره یقه او را می گرفت :
ـ چی شده ... به منم بگید !!!؟
آنیل به سمتم چرخید و گفت :
ـ خانم ... جناب کارن هیچ خبري ندارند که من به دیدن شما آمدم ... اما جناب فرهاد نمی پذیرد ...!!!
ـ معلومه که باور نمی کنم ... اون پسر روانی تو رو فرستاد که رفتار سه روز پیشش رو پاك کنه ...!!!
ـ بابا ... میشه بشینید ... چی شده چرا اومدید دیدنم حال کارن خوبه !!!؟
قلبم داشت در سینه ام تاب می خورد ... نمی دانستم ممکن بود که دیدن دوباره من کارن را دوباره بیمار کرده باشد یا نه ؟ً
هر ثانیه که آنیل براي نفس کشیدن هدر می داد براي من مصادف با تنگی و استرس بیشتر بود .
ـ اون روز که رفتید ...آقا رو دیدم که به شدت عصبی و ناراحت بود ... این مدت خیلی تلاش کرده بود که شما رو فراموش
کنه ... یا بهتر بگم شما رو فراموش کنه تا بتونه اون شخصیت و آزارهاي که به شما روا داشته رو فراموش کنه ... براي
همین من هم تمام تلاشم رو می کردم که هیچ گونه خبري از شما به ایشون نرسه ... اما وقتی اومدید فکرم رو اشتباه دیدم
... وقتی رفتی آقا تمام وقت در اتاقشون بودند ...تنها چیزي که مصرف می کردند خوردن قرص بود که آروم بشه ... منم به
دکترشون خبر دادم و وقتی اومدند ... ایشون گفتند هیچ مشکلی ندارند ... اما الان دو روزئه که از جاي که ما اجازه دخول
نداریم برنگشتند ... هم من و هم مارگارت فکر می کنیم بهتر شما با ایشون حرف بزنید ... اگه بخواهید شما رو می برم !!!
ـ نه ... دخترم با تو و اون کارن هیچ کاري نداره ... فرصتش سوخت ... تموم شد !!!
چشم بستم و براي ثانیه دنبال تصویرهاي که آنیل به ذهنم داد را گرفتم ، اگر بلایی سرش آمده باشد ، من چکار می
توانستم بکنم !!!؟
ـ الان کجاست ... می خوام ببینمش ... لطفا من ببر اونجا !!!؟
آنیل لبخندي زد و بلند شد :
ـ حتما ... جناب فرهاد من نمی ذارم اتفاقی براي دخترتان بی افتد ... نگران نباشید !!!
فرهاد دستم را گرفت :
ـ هیما ... یکم فکر کن ... نمی خوام دوباره پست بزنه ...دوباره چند روز خودتو حبس کنی ... ماهان به یه مامان شاد و
خوشحال نیاز داره نه شکسته و افسرده !!!
لبخندي زدم :
ـ شادي من و ماهان پیش کارن بودن ... من دوستش دارم ...لطفا مانعم نشو !!!
پیشانیم را بوسید و من همراه با آنیل به سمت خلوتگاه کارن رفتیم .
او در یک قایق تفریحی بود و چند نفر از بادیگار هایش هم نگهبانی می دادند ، باز استرس نگرانی بر من غلبه کرده بود ،
رنگ به رخ نداشتم و آشکار ها می لرزیدم ، نمی دانستم این بار اگر مرا رد کند چه می شوم
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت308 #معشوقه آنیل سري تکان داد که اگر مانع نمی شدم ، فرهاد دوباره یقه او را می گرفت : ـ چی شده
#پارت309
#معشوقه
آنیل با بادیگاردها حرف زد و به من گفت که همراهش بروم ، وقتی داخل قایق شدم سرم داشت سبک می شد ، تمام
اضطرابم را با مشت کردن انگشتانم فرو می بردم .
آنیل در شیشه ي را باز کرد و کنار رفت :
ـ لطفا رفتارشان رو نادیده بگیرید ... زود تسلیمش نشید !!!
سري تکان دادم و داخل شدم ، با دیدن کارن که روي کاناپه دراز کشیده و بازویش را روي چشمانش گذاشته بود ، براي
ثانیه حس کردم که نباید میامدم ، من هنوز می ترسیدم از تنهایی با او ، از دیدن نگاه فرکان می ترسیدم .
اما ناگهان لبخند کارن به یادم آمد ، قدمی جلو رفتم دستش را آرام برداشت و من گیج و منگ ایستادم .
ـ سلام !!!
براي چند ثانیه فقط هم را نگاه کردیم که نشست و سر به زیر شد .
ـ براي چی اومدي اینجا ... !!!
رو در رویش نشستم :
ـ اومدم که ببینم چقدر قرار بشکنم که راضی بشی نگاه ام کنی !!!
نفسی کشید و بلند شد :
ـ برو ... تو پیش پدرت جات امن ترئه ... تا من !!!
منم بلند شدم و به سمتش رفتم :
ـ کارن ... تو رو خدا این کار با من نکن... من دوست دارم ... !!!
داد زد :
ـ دوسم داري ...!؟ چه کسی این رو به تو گفته ...!؟ تو خودت رو دوست داري نه منو ... وقتی داشتم توي یه سلول زندگی
می کردم کجا بودي ... وقتی هر روز منتظر بودم که به دیدنم بیاي حتی فقط براي این که بپرسی امروز بهترم یا نه ... کجا
بودي اون لحظه هاي که من از فشار روحی داشتم دنیا رو ترك می کردم ... کجا بودي اون موقع که براي فراموش کردن تو
خودم رو به دست هاي مرگ سپردم ... کجا بودي اون وقت هاي که هر روز هوس پیاده روي می کرد از هر کسی فحش و
ناسزا می شنیدم ... کجا بودي اون موقع که نه عمارت من رو می پذیرفت نه این شهر لعنتی ... می دونی چرا چون دکتر
همه جاي من رو درمان کردند جز قلبم ... قلبی که همون لحظه شکست که تو از آغوش من به سمت فرهاد پرواز کردي
... حالا چرا اومدي ... براي چی اینجاي ... کم بود شکستنم ... اومدي ببینی چکار با هم کردي ... !؟ پس ببین و برو ... نمی
خوام هیچ وقت ببینمت ... هیچ وقت !!!
نفس نمی کشیدم تمام کلماتی که با داد و بیدا می گفت داشت چشمم را کور می کرد و اشکم را روان .
خواست برود که رو در رویش ایستادم :
ـ فقط تو عذاب کشیدي ... ؟!من باعث شدم ...!؟ متاسفم ... متاسفم که باعث شدم هر شب که چشم می بندم اون اتاق و
رفتار اون من از خواب می پروند ... متاسفم که هر وقت که می خواستم بخندم ترس و آزار به ذهنم هجوم می آورد ...
دائم واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید
نه تنها احساس بهتری خواهید داشت
بلکه شخصیت مثبت خود را نیز قوام بیشتری خواهید بخشید.
ساکت نشستن را تمرین کنید.
به ندای درونتان گوش کنید
یاد بگیرید که احساساتتان را تخلیه کنید.
هرگز احساساتتان را سرکوب نکنید و به درون نریزید. اندوههای خود را با آدمی قابل اطمینان مطرح کنید.
به خاطر داشته باشید که احساساتی که بیان شده اند
دیگر به همان اندازه گذشته ناخوشایند نیستند.
به خواسته قلبی تان بچسبید
اما چگونگی اتفاق افتادن آن را به خداوند بسپارید.❤️
@profile_ziba
هدایت شده از حتما ببینید👇
🐩تیپ شخصیتی شما چیه؟
🐕تست های شخصیت مایرز رو بزن و خودت رو بهتر بشناس
💫این برنامه رو نصب کنید ، میزان هوش خودتون رو در شاخص های مختلف بسنجید , تیپ شخصیتی خودتون رو هم بشناسید.
👇👇👇
MBTI Test 22 v1.1.0.apk
4.1M
کوتاهترین تست هوش را حل کنید تا درجه نخبگیتون مشخص بشه
#هوش_کلامی
#هوش_عددی
#هوش_اجتماعی
#هوش_تجسمی
چوپانی و تاجری دوست بودند و هردو هدف مشترک دور دنیا دیدن را داشتند.
تاجر یک عمر برای هدفش پول جمع کرد
و نهایتا بعد از 30 سال که خواست دور دنیا را ببیند از دنیا رفت و موفق نشد.
چوپان هر روز با گوسفندانش به نقطه ای از دنیا رفت و بعد از 30 سال در نهایت سلامت به شهر اصلیش با کلی ثروت بازگشت.
برای امروز زندگی کنیم نه برای فردا...
@profile_ziba