ا❁﷽❁ا
🍉 #برشی_از_کتاب #کتاب_هفته
📚پدر دست و پیشانی دخترش را با عشق، بیهراس از نگاه و قضاوت دیگران میبوسید.
این علاقه را از کسی پنهان نمیکرد.
روزگاری که عرب، دختر را مایۀ ننگ میخواند، او داشتن دختر را مایۀ سرفرازی میدانست و از اینکه خداوند به او دختری ارزانی داشته بود، به خود مباهات میکرد. در نگاه پیامآور رحمت، پسر نعمت خدا و دختر رحمت او بود. حذیفه میگوید: «رسول گرامی اسلامصل الله علیه و آله تا زمانی که چهرۀ تابناک فاطمهسلام الله علیها را غرق بوسه نمیکرد، نمیخوابید.»
📙 #فاطمه_علی_است
🖋 #علی_قهرمانی
🛒https://ketabejamkaran.ir/108520
📘📘📘📘📘
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
ا❁﷽❁ا
🍉 #برشی_از_کتاب #کتاب_هفته
📚بچهها به شوق دیدار پدر از اتاقهایشان بیرون دویدند. با همان نگاه اول متوجه ضعف و زردی چهرهها شد و فهمید که همه اهل خانه گرسنه هستند.
رو به همسر گفت: چرا من را از وضع خود و درد گرسنگی بچهها آگاه نکردی؟
با حیا و شرم همیشگیاش پاسخ داد: ای اباالحسن! من از خدای خود شرم دارم از تو چیزی بخواهم که توان آن را نداری.
📙 #فاطمه_علی_است
🖋 #علی_قهرمانی
🛒https://ketabejamkaran.ir/108520
📘📘📘📘📘
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
ا❁﷽❁ا
🍉 #برشی_از_کتاب #کتاب_هفته
📚«آنها که ایمان آوردند و نیکوکار شدند بهحقیقت، بهترینِ اهل عالماند... »
رویای شیرین بهترین بودن و خیال دستیابی چنین جایگاهی هر دلی را هوایی و هرجانی را آرزومند میساخت.
هرکس حدسی میزد، چیزی میگفت. قسم یاد کرد؛ آن هم نه قسمی معمولی.
«قسم به آنکه جانم در دستان اوست، علی و شیعیانش بهترینِ اهل عالماند. »
از آن روز به بعد هر جا علی میرفت میگفتند «خیرالبریه» آمد.
📙 #مسیح_اسلام
🖋 #علی_قهرمانی
🛒https://ketabejamkaran.ir/109336
📘📘📘📘📘
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
✅ کانال حجت الاسلام قهرمانی
@qahramani
❁﷽❁ا
🌸 #روزشمار تا اول ذیحجه 🌸
💠در تمام سالهای زندگی مشترک یک بار هم نازکتر از گل به هم نگفتند. محبت از نگاهشان بههم تراوش میکرد و عشق از کلامشان. حرفهایشان شیرینتر از عسل بود و دوست داشتنهایشان عاشقانه. با مهربانی و محبت
همدیگر را خطاب میکردند و پاسخی از سر صمیمیت و عاطفه میشنیدند.
همزبانیهاشان شیرین بود و همدلیها دوستداشتنیتر.
#برشی_از_کتاب
📘 #فاطمه_علی_است
🖋 #علی_قهرمانی
🛒http://ketabejamkaran.ir/108520
📗📗📗📗📗
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
29.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 انشاالله مبارکش باد..
💠با لحنی پدرانه پرسید:
-برای ازدواج چیزی داری؟
-پدر و مادرم فدایت! چیزی از زندگی من بر شما پوشیده نیست، تنها یک شمشیر، یک سپر و یک شتر دارم که با
آن آبکشی میکنم.
تبسمی کرد و گفت:
-از شمشیرت بینیاز نیستی؛ با آن در راه خدا جهاد میکنی. شتر را نیز برای مسافرت و روزی اهل خانهات نیاز داری؛ اما سپر را میپذیرم. آن را بفروش و نزد من بیا.
مهریۀ برترین بانوی جهان، بهای یک سپر شد.
#برشی_از_کتاب
📘 #فاطمه_علی_است
🖋 #علی_قهرمانی
🛒http://ketabejamkaran.ir/108520
📗📗📗📗📗
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
🆔 @qahramani
#برشی_از_کتاب
▶️ بزرگانی از مدینه نشسته بودند به جلسه. معاویه ناگهان وارد شد و بیمقدمه سراغ عبدالله رفت. با گلایه گفت: «تو حق ما را از باطل دیگران تشخیص ندادی؛ تو علیه ما بودی نه با ما؛ من پسر عموی عثمانم که کشته شد و شایستهتر بودم برای خلافت.»
🔷 ابن عباس اشارهای به پسر عمر کرد: «با این استدلال، او از تو شایستهتر است؛ زیرا پدرش پیش از پسر عمویت کشته شد.»
🔶معاویه گفت: «این دو برابر نیستند؛ پدر او را مشرکان کشتند و پسر عموی مرا مسلمانها.»
♦️گفت: «این حرفت، خلافت را از تو دورتر و حجت تو را راحتتر باطل میکند.» دید حریف پسر عباس نیست، رو به پسر ابی وقاص کرد. سعد بهانه آورد: «در تاریکی فتنهها به شترم گفتم آخ (بخواب).
🔸معاویه متلکی انداخت که کل قرآن را گشتم و چیزی به نام آخ در آن نیافتم.
🔹«من نمیخواستم طرف کسی باشم، ولی بدان از دو لب رسول خدا شنیدم به علی میگفت: «تو با حق هستی و حق با توست؛ هرجا که باشی.»
🔺معاویه نپذیرفت حرفش را و شاهد خواست. ام سلمه را شاهد آورد. با اصرار معاویه به خانه ام المؤمنین رفتند. ام سلمه گفت: « در همین خانه بود که رسول خدا به علی فرمود: «هر جا که باشی حق با توست.»
🔶 معاویه رو به پسر وقاص گفت: «تو این حدیث را از رسول خدا شنیده بودی و به علی نپیوستی؟! اگر من خودم این حرف را از ایشان شنیده بودم تا آخر عمر خدمتگذار علی میشدم.»
📚 مسیح اسلام ص 188
#علی_قهرمانی
🆔 @qahramani
#برشی_از_کتاب
فزت و رب الکعبه
🔹 مثل هر سحر دیگری که دلش پر میکشید به ملکوت، بهسوی مسجد شتافت تا دیداری تازه کند با پروردگار. نماز شب علی لاهوتیان را غرق در حیرت فرو برد. بعد از معراج معنوی نظری به زمین و اهلش انداخت. اذان گفت و خاکیان خفته را برای مهمانی افلاک بیدار کرد.
▪️ سحر آن روز اما مانند سحرهای دیگر نبود. قامت راست کرد به قیام نماز و قدقامت گفت. در نماز عالی علی حالتی رفت که محراب به فریاد آمد؛ پسر ملجم مرادی که این لحظه را انتظار میکشید، تیغ مست از زهر را بر فرق مولا زد.
انتظار سی ساله علی به سر رسید و دیگر لحظه پر کشیدن بود.
🔸 استقبال گرم حضرت مصطفی و زهرا را همراه با فوج فرشتهها که دید فریاد برآورد: «فزت و رب الکعبة؛ به خدای کعبه رستگار شدم.»
📚 #مسیح_اسلام
#علی_قهرمانی
🆔 @qahramani