سکینه پاک ذات مادر شهید
؛توی مسجد الرسول بسیجی بود شبها یک گونی می گذاشت روی کولش و می رفت در خانه ها را می زد و اثاث می گذاشت و می دوید تا صاحب خانه ها او را نشناسند.
؛من رنگ حقوقش را نمی دیدم که
هر ماه چیزی برایم می گذاشت و بقیه را به فقیر فقرا می داد.
؛ده پانزده روز از ماه گذشته می آمد و می پرسید : چیزی نداری؟
می گفتم حقوقت را چکار کردی؟
می گفت خدا پدرت را بیامرزد
آن وقت می فهمیدم که همه را داده
★چرا؟
؛چون خودش زجر کشیده بود
نداری کشیده بود
نان و آبلیمو می خورد
ختمی می دانی چیه؟
این را می خیساند و نان خشک هم قاطی اش می کرد و می خورد
سر طفولیت نداشت بخورد
زمانی هم می توانست نخورد
★از طفولیتش بگو مادر
؛بچه های امثال ما طفولیت ندارند
یک پیراهن داشت شب ها می شستمش
خشکش می کردم و فردایش می پو شاندمش و می رفت مدرسه دور علی چادر می پیچیدم می گفتم غصه نخوری ها
#مادر_شهید_علی_شفیعی
#سکینه_پاک_ذات_عباسی
@rahro313
سکینه پاک ذات مادر شهید
؛توی مسجد الرسول بسیجی بود شبها یک گونی می گذاشت روی کولش و می رفت در خانه ها را می زد و اثاث می گذاشت و می دوید تا صاحب خانه ها او را نشناسند.
؛من رنگ حقوقش را نمی دیدم که
هر ماه چیزی برایم می گذاشت و بقیه را به فقیر فقرا می داد.
؛ده پانزده روز از ماه گذشته می آمد و می پرسید : چیزی نداری؟
می گفتم حقوقت را چکار کردی؟
می گفت خدا پدرت را بیامرزد
آن وقت می فهمیدم که همه را داده
★چرا؟
؛چون خودش زجر کشیده بود
نداری کشیده بود
نان و آبلیمو می خورد
ختمی می دانی چیه؟
این را می خیساند و نان خشک هم قاطی اش می کرد و می خورد
سر طفولیت نداشت بخورد
زمانی هم می توانست نخورد
★از طفولیتش بگو مادر
؛بچه های امثال ما طفولیت ندارند
یک پیراهن داشت شب ها می شستمش
خشکش می کردم و فردایش می پو شاندمش و می رفت مدرسه دور علی چادر می پیچیدم می گفتم غصه نخوری ها
#مادر_شهید_علی_شفیعی
#سکینه_پاک_ذات_عباسی
@rahro313