رمان های عاشقانه
سلام سلام 🤌🏻 ما یکی کانال داریم 🫶 که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫 اگه میخای بیا پیوی
هورااا بیستت تایی مونن مبارکک
بیاید تبریک بگید اولین نفرر که تبریک بگهه براش وقت وقت 95تومان اینوو میدمشش
زود بیاا
ایدیمه: @fari1106
کانالمون:https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت هشتم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹
چند هفته بعد، خانواده آرمان برای گفتوگو با خانواده رها تماس گرفتند.
قرار نبود کسی عجله کند یا تصمیمی را به آنها تحمیل کند. هدف فقط این بود که دو خانواده با یکدیگر آشنا شوند و درباره آینده صحبت کنند.
رها از صبح کمی مضطرب بود.
مادرش کنارش نشست و گفت:
«دخترم، امروز قرار نیست امتحان پس بدی. فقط خودت باش.»
رها لبخند زد.
وقتی خانواده آرمان رسیدند، همه با احترام با یکدیگر صحبت کردند.
آرمان در طول دیدار آرام بود، اما هر بار که نگاهش به رها میافتاد، لبخند کوچکی میزد.
پس از مدتی، پدر رها پرسید:
«آرمان جان، از آینده چه تصوری داری؟»
آرمان با احترام جواب داد:
«میخوام اول از نظر شخصی و کاری به ثبات برسم. برام مهمه که اگر روزی ازدواج کردم، بتونم مسئولیت زندگی مشترک رو بپذیرم.»
پدر رها پرسید:
«و درباره دخترم چه فکری میکنی؟»
آرمان لحظهای به رها نگاه کرد و گفت:
«برای رها احترام زیادی قائلم. بهش علاقه دارم، اما نمیخوام فقط با حرفهای قشنگ امیدوارش کنم. میخوام اگر قرار باشه آیندهای داشته باشیم، با رضایت خودش و موافقت خانوادهها، قدمبهقدم جلو بریم.»
مادر رها از شنیدن این حرفها احساس آرامش کرد.
پس از پایان دیدار، رها برای لحظهای با آرمان صحبت کرد.
گفت:
«امروز خوب بود.»
آرمان لبخند زد.
«منم خوشحالم که همهچیز با احترام پیش رفت.»
رها پرسید:
«فکر میکنی بالاخره بتونیم به آرزوهامون برسیم؟»
آرمان پاسخ داد:
«نمیتونم آینده رو پیشبینی کنم. ولی میتونم قول بدم برای ساختن یه آینده خوب، صادقانه تلاش کنم.»
رها لبخند زد.
این بار دیگر منتظر وعدههای بزرگ نبود.
او میخواست در طول زمان، تغییر را در رفتار آرمان ببیند.
و آرمان نیز میدانست که اعتماد رها را باید با صبر و صداقت حفظ کند.
اما درست در همان روزها، آرمان پیشنهادی کاری دریافت کرد که ممکن بود او را برای مدتی طولانی از شهر دور کند.
وقتی خبر را به رها داد، هر دو فهمیدند که امتحان دیگری در راه است.
پایان قسمت هشتم ❤️
اینم پارت هشتم گلام
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
? قسمت نهم:دختری که نباید عاشق میشد🌹
آرمان قرار بود برای شروع کار جدیدش مدتی به شهر دیگری برود.
این فرصت میتوانست آینده شغلی او را بهتر کند، اما دوری از خانواده و رها تصمیم سادهای نبود.
وقتی موضوع را با رها در میان گذاشت، منتظر بود که ناراحت شود.
رها پس از شنیدن حرفهایش، مدتی سکوت کرد.
بعد پرسید:
«خودت دوست داری این کار رو قبول کنی؟»
آرمان جواب داد:
«آره. فکر میکنم فرصت خوبیه.»
رها لبخند کوچکی زد.
«پس چرا اینقدر نگران به نظر میرسی؟»
آرمان گفت:
«چون نمیخوام فاصله باعث بشه دوباره از هم دور بشیم.»
رها آرام پاسخ داد:
«فاصله سخته، ولی چیزی که بیشتر از فاصله آدم رو ناراحت میکنه، بیخبری و بیاعتمادیه.»
آرمان سرش را تکان داد.
«این بار نمیذارم مشکلات رو ازت پنهان کنم.»
آنها درباره شرایط جدید صحبت کردند و تصمیم گرفتند بدون اینکه زندگی خودشان را متوقف کنند، ارتباطشان را با احترام و صداقت ادامه دهند.
چند روز بعد، آرمان راهی سفر شد.
روزهای اول سخت گذشتند.
رها گاهی دلش برای صحبتهای طولانیشان تنگ میشد. آرمان هم درگیر کار و مسئولیتهای تازه بود.
اما این بار وقتی گرفتار میشد، خبر میداد و اگر فرصتی برای صحبت نداشت، بعداً توضیح میداد.
کمکم هر دو یاد گرفتند که دوست داشتن به معنای کنار گذاشتن تمام هدفهای شخصی نیست.
گاهی آدمها برای ساختن آینده بهتر، باید مسئولیتهای خودشان را هم جدی بگیرند.
چند ماه گذشت.
آرمان در کارش پیشرفت کرد و توانست شرایط زندگیاش را بهتر کند.
یک شب، هنگام صحبت تلفنی، گفت:
«رها، یه خبر خوب دارم.»
رها خندید.
«چی شده؟»
آرمان گفت:
«بهزودی برمیگردم. میخوام با خانوادهام دوباره درباره آیندهمون صحبت کنم.»
رها احساس کرد لبخندی واقعی روی لبش نشسته است.
اما این بار، خوشحالیاش فقط به خاطر بازگشت آرمان نبود.
او از اینکه هر دو در این مدت رشد کرده بودند، خوشحال بود.
وقتی آرمان برگشت، خانوادهها بار دیگر دور هم جمع شدند.
این بار گفتوگوها جدیتر و روشنتر بود.
پس از صحبتهای طولانی، خانوادهها با ادامه آشنایی رسمی آنها موافقت کردند.
رها به اتاقش رفت و دفتر خاطرات قدیمیاش را باز کرد.
در صفحه اول نوشته بود:
«من از عاشق شدن میترسم.»
او زیر آن جمله نوشت:
«اما امروز فهمیدم نباید از عشق ترسید؛ باید یاد گرفت به چه کسی، چگونه و تا چه اندازه اعتماد کرد.»
بعد دفتر را بست.
و برای اولین بار، به آینده با آرامش بیشتری نگاه کرد.
پایان قسمت نهم ❤️
اینم از پارت نهم گلام
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت دهم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹
ماهها از اولین دیدار رها و آرمان گذشته بود.
آن نگاه کوتاه در یک مهمانی خانوادگی، حالا به خاطرهای شیرین تبدیل شده بود؛ خاطرهای که هر دو میدانستند آغاز راهی آسان نبوده است.
خانوادهها پس از آشنایی بیشتر، درباره آینده آنها به توافق رسیدند.
رها هنوز همان دختر آرام و مهربان بود، اما دیگر مثل گذشته از بیان احساساتش نمیترسید.
او یاد گرفته بود که برای داشتن یک رابطه سالم، باید بتواند حرف بزند، سؤال بپرسد و از خواستههایش دفاع کند.
آرمان هم دیگر آن پسر مغرور و کمحرف روزهای اول نبود.
او فهمیده بود که سکوت همیشه نشانه قدرت نیست و گاهی یک توضیح ساده میتواند جلوی ساعتها نگرانی را بگیرد.
یک روز، آرمان و رها در حضور خانوادههایشان درباره آینده صحبت کردند.
آرمان گفت:
«رها، یادته اولین بار که دیدمت، حتی فکرش رو نمیکردم یه روز اینقدر برام مهم بشی؟»
رها خندید.
«یادمه. اون روز فکر کردم چه پسر مغروری هستی!»
آرمان با تعجب گفت:
«واقعاً؟»
رها خندید و جواب داد:
«آره، خیلی هم مغرور!»
هر دو خندیدند.
بعد رها کمی جدی شد و گفت:
«آرمان، میدونی از همه بیشتر چی خوشحالم میکنه؟»
آرمان پرسید:
«چی؟»
رها پاسخ داد:
«اینکه با وجود تمام سختیها، یاد گرفتیم با هم حرف بزنیم. من نمیخوام زندگیمون همیشه آسون باشه؛ فقط میخوام وقتی مشکلی پیش میاد، کنار هم دنبال راهحل بگردیم.»
آرمان با احترام گفت:
«منم همین رو میخوام.»
مدتی بعد، با رضایت خودشان و موافقت خانوادهها، زندگی مشترکشان را آغاز کردند.
روز مراسم، رها لحظهای به گذشته فکر کرد؛ به روزهایی که از یک پیام ساده خوشحال میشد، به شبهایی که از سکوت آرمان ناراحت بود و به ترسهایی که بارها در دلش پنهان کرده بود.
او فهمید که تمام آن روزها، بخشی از مسیر شناخت خودش و دیگری بودهاند.
وقتی آرمان کنارش ایستاد، رها لبخند زد.
آرمان آرام پرسید:
«به چی فکر میکنی؟»
رها گفت:
«به اینکه یه زمانی فکر میکردم نباید عاشق بشم.»
آرمان پرسید:
«و حالا؟»
رها به او نگاه کرد و پاسخ داد:
«حالا میدونم چیزی که نباید فراموشش کنیم، خودمون و ارزشهامونه. عشق قشنگه، وقتی با احترام، صداقت و اعتماد همراه باشه.»
آرمان لبخند زد.
آن شب، رها دفتر خاطراتش را برای آخرین بار در آن صفحه باز کرد و نوشت:
«من دختری بودم که فکر میکرد نباید عاشق شود.
از عشق میترسیدم، چون خیال میکردم دوست داشتن یعنی از دست دادن آرامش.
اما زندگی به من یاد داد که عشق واقعی نباید صدای آدم را خاموش کند، نباید او را از آرزوهایش دور کند و نباید مجبورش کند برای دوست داشته شدن، خودش را فراموش کند.
عشق واقعی یعنی دو نفر، با تمام تفاوتهایشان، تصمیم بگیرند یکدیگر را بشناسند، به هم احترام بگذارند و برای ساختن آیندهای بهتر تلاش کنند.
من رها هستم؛ دختری که روزی از عاشق شدن میترسید...
و حالا دختری که یاد گرفته است با قلبش دوست باشد، اما عقلش را هم فراموش نکند.»
رها دفتر را بست و لبخند زد.
قصه آنها به پایان رسیده بود، اما زندگیشان تازه آغاز شده بود.
پایان رمان «دختری که نباید عاشق میشد»
🌹 نویسنده: افسانه 🌹
بعضی عشقها با یک نگاه شروع میشوند، اما تنها با صداقت، احترام و تلاش دوام میآورند. ❤️📖
اینم از پارت اخرمون یکی رمان دیگهه در راه بچها
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
اینم از عکس اونایی که تو رمان هستن
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62