eitaa logo
رمان های عاشقانه
16 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رها و ارمان باهم در یک مهمانی اشنا شدن و تا باهم عروسی کردن الان منم میخواهم این رمان را در اختیار شما بگذارم انشلا رمان های بعدی مون نویسنده: افسانه ایدی نویسنده: @fari1106
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 قسمت دهم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹 ماه‌ها از اولین دیدار رها و آرمان گذشته بود. آن نگاه کوتاه در یک مهمانی خانوادگی، حالا به خاطره‌ای شیرین تبدیل شده بود؛ خاطره‌ای که هر دو می‌دانستند آغاز راهی آسان نبوده است. خانواده‌ها پس از آشنایی بیشتر، درباره آینده آن‌ها به توافق رسیدند. رها هنوز همان دختر آرام و مهربان بود، اما دیگر مثل گذشته از بیان احساساتش نمی‌ترسید. او یاد گرفته بود که برای داشتن یک رابطه سالم، باید بتواند حرف بزند، سؤال بپرسد و از خواسته‌هایش دفاع کند. آرمان هم دیگر آن پسر مغرور و کم‌حرف روزهای اول نبود. او فهمیده بود که سکوت همیشه نشانه قدرت نیست و گاهی یک توضیح ساده می‌تواند جلوی ساعت‌ها نگرانی را بگیرد. یک روز، آرمان و رها در حضور خانواده‌هایشان درباره آینده صحبت کردند. آرمان گفت: «رها، یادته اولین بار که دیدمت، حتی فکرش رو نمی‌کردم یه روز این‌قدر برام مهم بشی؟» رها خندید. «یادمه. اون روز فکر کردم چه پسر مغروری هستی!» آرمان با تعجب گفت: «واقعاً؟» رها خندید و جواب داد: «آره، خیلی هم مغرور!» هر دو خندیدند. بعد رها کمی جدی شد و گفت: «آرمان، می‌دونی از همه بیشتر چی خوشحالم می‌کنه؟» آرمان پرسید: «چی؟» رها پاسخ داد: «اینکه با وجود تمام سختی‌ها، یاد گرفتیم با هم حرف بزنیم. من نمی‌خوام زندگی‌مون همیشه آسون باشه؛ فقط می‌خوام وقتی مشکلی پیش میاد، کنار هم دنبال راه‌حل بگردیم.» آرمان با احترام گفت: «منم همین رو می‌خوام.» مدتی بعد، با رضایت خودشان و موافقت خانواده‌ها، زندگی مشترکشان را آغاز کردند. روز مراسم، رها لحظه‌ای به گذشته فکر کرد؛ به روزهایی که از یک پیام ساده خوشحال می‌شد، به شب‌هایی که از سکوت آرمان ناراحت بود و به ترس‌هایی که بارها در دلش پنهان کرده بود. او فهمید که تمام آن روزها، بخشی از مسیر شناخت خودش و دیگری بوده‌اند. وقتی آرمان کنارش ایستاد، رها لبخند زد. آرمان آرام پرسید: «به چی فکر می‌کنی؟» رها گفت: «به اینکه یه زمانی فکر می‌کردم نباید عاشق بشم.» آرمان پرسید: «و حالا؟» رها به او نگاه کرد و پاسخ داد: «حالا می‌دونم چیزی که نباید فراموشش کنیم، خودمون و ارزش‌هامونه. عشق قشنگه، وقتی با احترام، صداقت و اعتماد همراه باشه.» آرمان لبخند زد. آن شب، رها دفتر خاطراتش را برای آخرین بار در آن صفحه باز کرد و نوشت: «من دختری بودم که فکر می‌کرد نباید عاشق شود. از عشق می‌ترسیدم، چون خیال می‌کردم دوست داشتن یعنی از دست دادن آرامش. اما زندگی به من یاد داد که عشق واقعی نباید صدای آدم را خاموش کند، نباید او را از آرزوهایش دور کند و نباید مجبورش کند برای دوست داشته شدن، خودش را فراموش کند. عشق واقعی یعنی دو نفر، با تمام تفاوت‌هایشان، تصمیم بگیرند یکدیگر را بشناسند، به هم احترام بگذارند و برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش کنند. من رها هستم؛ دختری که روزی از عاشق شدن می‌ترسید... و حالا دختری که یاد گرفته است با قلبش دوست باشد، اما عقلش را هم فراموش نکند.» رها دفتر را بست و لبخند زد. قصه آن‌ها به پایان رسیده بود، اما زندگی‌شان تازه آغاز شده بود. پایان رمان «دختری که نباید عاشق می‌شد» 🌹 نویسنده: افسانه 🌹 بعضی عشق‌ها با یک نگاه شروع می‌شوند، اما تنها با صداقت، احترام و تلاش دوام می‌آورند. ❤️📖
اینم از پارت اخرمون یکی رمان دیگهه در راه بچها کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
ببخشید به یه سری دلایل نتونستیم که دوروز رمان بزارم براتون
اینم از عکس اونایی که تو رمان هستن کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62