eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.5هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
10 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
✍مرحوم دولابی: هر وقت آدم شدیم ملائکه برای ما سجده می‌کنند؛ همان طور که برای پدرمان آدم سجده کردند. @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گذشت داشته باش تا جایی که تو را احمق تصور نکنند ! مهربان باش، تا جایی که از روی تو رد نشوند ! نصیحت کن، تا حایی که حالشان از تو بد نشود ! از سیلویت ببخش تا جایی که برای خودت مشتی گندم باقی بماند ! از خیانت او تا جایی بگذر تا باورش نشود که بیگناهست ! برای کسی که دوست داری بجنگ تا جایی که نشکنی ! و سرانجام؛ خودت را باور داشته باش تا جایی که جهانی تو را باور کند ! @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌🎙استادمسعودعـــالے 🌺امام سجاد (علیه‌السّلام) فرمودند : مَن سَرَّهُ اَن یَمُدَّاللهُ فی عُمرِهِ وَ اَن یَبسُطَ لَهُ فی رِزقِهِ فَلیَصِل رَحِمَهُ؛ هرکس خوش دارد که خداوند، عمرش را طولانی و روزی‌اش را فراوان کند ، صله‌ی رحم کند. 📗 حیاة الامام زین العابدین ، ص‌۳۳۹ ‎‌‌‌‌‌‌ @ranggarang
مداحی آنلاین - پنج دلیل جدایی بهشتیان از جهنمیان - استاد رفیعی.mp3
3.16M
♨️پنج دلیل جدایی بهشتیان از جهنمیان! 👌 بسیار شنیدنی 🎙حجت الاسلام @ranggarang
جزیره نخیلو، بهشت پرندگان در استان بوشهر از نادرترین جزایر جهان و بی‌نظیرترین جزیره خاورمیانه در زمینه زادآوری پرندگان مهاجر دریایی است. جزیره نخیلو در محدوده شهرستان دیر در استان بوشهر واقع شده است. این جزیره، تحت حفاظت محیط زیست قرار دارد و به دلیل پوشش مناسب گیاهی، بستر ماسه‌های صدفی و خالی از سکنه بودن، محل ایده‌آلی برای تخم‌گذاری پرندگان تابستان گذر است. پرندگانی همچون پرستوی دریایی پشت تیره، پرستوهای کاکلی بزرگ و کوچک و نوعی خرچنگ‌خوار که با جمعیتی بیش از ۵۰ هزار قطعه در سراسر جزیره کوچک نخیلو پراکنده هستند، منظره زیبایی از پرواز پرندگان در آسمان ایجاد می‌کنند. مساحت جزیره نخیلو ۳۲ هکتار است و از نظر توپوگرافی درسطح آن تپه یا ناهمواری وجود نداشته و ارتفاع سطح آن بیش از سه متر نیست. شکل جزیره مدور و سطح آن پوشیده از ماسه با بقایای صدف هاست که به طور کامل با یکدیگر ممزوج و یکپارچه شده اند. @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: همه چیز طبق نظریه شمسی پیش میرفت و شمسی و فتانه تمام راه ها را امتحان کرده بودند برای اینکه از شر صمد خلاص بشوند، اما انگار این بشر باید تا ابد به دنبال فتانه میبود. شمسی آخرین تیر ترکشش هم رها کرد و به فتانه گفته بود که چکار کند و از آن طرف خودش هم مشغول کارهایی شد که آنها را به هدفشان نزدیک تر می کرد. صمد خسته از روزی پر از مشغله دم دمه های عصر، وارد تنها اتاق زندگیشان شد، همه جا را به دنبال فتانه جستجو کرد اما انگار فتانه نبود، با خودش گفت: نکند تهدیدش را عملی کند؟! دیروز که ناگهان سر زمین پیدایش شده بود ، از صمد خواسته بود که دنبال طلاق برود و صمد را تهدید کرده بود که اگر تا فردا اقدامی نکند، خودش را به جاده ای که از کنار روستا میگذشت، میرساند تا با پرت کردن خود جلوی ماشین، خودش را بکشد. صمد تا یاد حرفهای فتانه افتاد،به سرعت از جا برخواست و به طرف در رفت و روی حیاط با صدای بلند فتانه را صدا زد. مادربزرگ فتانه، سرش را از بین دو لنگهٔ چوبی در اتاقشان بیرون آورد و‌گفت: چی شده پسرم؟! صمد اشاره ای به اتاق کرد و گفت: فتانه نیست شما ندیدینش؟! مادربزرگ سری تکان داد و گفت: یه نیم ساعت پیش بیرون رفت و‌گفت اگر صمد اومد بهش بگین من رفتم سر جاده...مگه میخوایین برین شهر؟! صمد با دستپاچگی، پاشنه های کفشش را بالا کشید و گفت: ممنون ننه جان، شایدم رفتیم شهر و با زدن این حرف به سرعت از خانه بیرون رفت. صمد همانطور که با دوو به سمت جاده پیش میرفت با خودش فکر میکرد چرا اوضاع اینجوری شد؟ من که نازکتر از گل به فتانه نگفتم؟! اصلا چرا حالم این روزها اینجوریاست؟ مدام توی سرم تیر میکشه، گاهی از زندگی خسته میشم، آخه این چه زندگی هست؟! نه زن تحویلت میگیره و نه بچه ای داریم که دلمون خوش باشه، کاش این زندگی به سر میرسید و ناگهان انگار کسی زیر گوشش زمزمه می کرد: آره خودت را راحت کن،به جای فتانه تو خودت را بینداز جلوی ماشین، مگه تو از اون زن کمتری؟! بزار بفهمه چقدر دوستش داری، شاید... در همین حین به سر جاده رسید، هر چه اطراف را نگاه کرد خبری از فتانه نبود اما نمی دانست که فتانه و شمسی، کمی ان طرف تر از پشت درختی که از جاده فاصله داشت او را زیر نظر داشتند. صمد انگار در دریایی عمیق و بی هدف، سرگردان بود،بغضی گلویش را چنگ میزد ، ناگهان بنز باری نارنجی رنگی از دور پیدا شد.. صمد همانطور که اشک میریخت صدایی در سرش اکو میشد: خودت را بنداز جلوی بنز...خودت را بنداز و در یک لحظه صمد اشک های چشمهایش را با آستین پیراهنش پاک کرد و زمزمه کرد: آره بهتره خودم را از این زندگی راحت کنم...شایدم...شایدم فتانه فهمید که چقدر خاطرش را می خوام.. و در همان لحظه ای که بنز به روبه روی صمد رسید، در چشم بهم زدنی خودش را به جلو پرتاب کرد‌.. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی بر اساس واقعیت @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راست راست داریم میچرخیم و... نمیدونیم عاقبتمون ، چیه...😔 داستان خاص و عجیب شهید عباس دانشگر به روایت استاد رائفی پور🍃 @ranggarang