eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
28 دنبال‌کننده
55 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
لمس نامرئی‌اش را به زخم‌های زشتم کشید. «آه، دستانت سوخت مشکات! چه کردی مشکات، با خودت چه کردی؟ مگر می‌شود آدمی دستانش را با شعله‌ی شمع بسوزاند؟!» هوای بودنش را پس زدم. نگاهش نکردم، نمی‌توانستم. تقریباً بر سر خودم فریاد کشیدم. «چرا نشود؟ خیلی هم خوب می‌شود سوزاند و خاکسترشان کرد.» با همان تاول‌های بدقواره محکم به کف اتاقک پر از دوده کوبیدم. آسمان اتاق در نظر محو شد، عجینِ با خاکستر. اشک‌هایم گهواره‌ی ذره‌های عدمِ‌ نازنین‌هایم شد. «بال‌های پروانه در دستانم له شد. عرق سرد ریختم و همراه با جسد پروانه در آتش سوختم. من به خودم ظلم کردم، ظلم کردم یونس. یونس خیلی بد کردم. می‌خواهم تنبیه بشوم، اما این سکونِ صدا از هر شکنجه‌ای جگر‌سوزتر است!» نفس‌هایم را می‌شمردم. حتی حالا هم انتظار داشتم، انتظار. می‌شمردم. «نمی‌دانی، نمی‌دانی چه کردم...این دست‌ها سوختند اما اندکی قلبم برایش جزغاله نشد. برای بال‌های پروانه دل‌نسوزاندم. مراقب نبودم.» دوده‌ها سر جایشان برگشته بودند. در آغوش همان دست‌های سوخته بودم، تنها. آرام‌ بودم، مثل اتاق. «یونس، تو می‌روی، و من اینجا می‌مانم با کوهی از دست‌های سوخته. لطفاً دیگر برنگرد. حداقل حالا نه.»
«ضربه‌هایی که به خودیّت و نفسانیت آدمی وارد می‌شود، برای این است که او را رها و آزاد سازد.»
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
فکرمی‌کنم بلاهای نعمت‌گونه اش، شآید، همان چاه های نجات اند. آری. چاه های نجات. تا در چاه نیفتی که فریادی نیست، چنگی نیست، طلبیدن درکار نیست! تا درچاه نیفتی، نجاتی هم نیست..
رهی، رهی، رهی. می‌بینی که خداوندت، چطور هربار به یادت می‌آورد که چه از وجودیت خودت خواستار بودی؟ می‌بینی چقدر نورش نفوذ دارد؟ می‌بینی که قلب‌هایمان چقدر ضعیف است؟ می‌بینی رهی؟ خداوند یک راهی برای هر مسافری قرار می‌دهد. ما نمی‌دانیم چطور، اما راه بازگشت به صراط او، هیچگاه به روی من و تو بسته نیست. رهی، ببین.
لاله‌های سرخ خیلی نور دارند، خیلی.