دلتنگ دستهایم شدم. نمیدانم، شاید هم دلتنگی نیست. هرچی که هست، کمی ننگین است. ننگی که با کوکهای محکم به فراموشی و فراموشکاری بخیه خورده است.
چون همچنان نمیدانی، سمْت و سمَت را تعویض میکنم. وحشیانه به صورتت پنچه میکشم. چرا تکیهگاهت آنقدر میلنگد؟
وقتی که کلمات جان از دست میدهند، تو ایستادهای و به تصویر خاکخورده و خالی از احساسشان، با عشقی دروغین مینگری. تو عاشق پوستهها بودی و هستی. همین است که ننگین است. نه آسمان و نه قدسات در این جلدهای تنگ جای نمیگیرد. تو زیادی کوچکی.
هستم، اما کوتاه کوتاه، تکه تکه.
اما اشکالی ندارد، حداقلش این است که دستانم از لطف، خالی خالی نیست... .
کاش من رو به بیابان هدیه کنند. دلم زانوان خاکی، اشکهای جاری و آسمان بزرگ میخواهد.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
تمامِ کلماتو تنو جونم درد میکنه از ظلم و درد و خون.