eitaa logo
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
212 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
223 ویدیو
16 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم صبح تا شب را هر طور سر کنم و هرقدر احساس بی‌فایدگی و بیهودگی داشته باشم، شب‌ها که می‌رسد، حتی اگر خرد و خاکشیرِ سر و کله زدن با علی باشم و از درد کمر افقی، دعا دعا میکنم که کاش شرایط جوی مساعد حضور من همراه با علی باشد تا خودم را برسانم به خیابانی که این روزها شده‌ است محل مبارزه و عبادتمان. از قضا تا شام بخوریم، وسایل را جمع و جور کنیم و راه بیفتیم، علی گیج خواب می‌شود اما در برابرش مقاومت می‌کند. مادرها می‌دانند که بچه در این موقعیت چقدر بهانه میگیرد. با هزار جور شعر و قربان صدقه لباس‌هاش را تنش می‌کنم و بیرون می‌زنیم. تکان‌های کالسکه می‌گیردش و تسلیم خواب می‌شود. نرسیده به تجمع از موکبی شله زرد و ساندویچ حلوا روزی مان می‌شود‌ گفتم خانمی خواب دیده بود که آقا صاحب الزمان در موکب خودش از حاضرین در تجمع پذیرایی می‌کند. روبرویمان کالسکه‌ای بود و مادری که خم شده بود و به کودکش قاشق قاشق شله زرد می‌داد. روی میز جلوی کودک هم پف پفیل ریخته بود که حدس میزنم تا سرگرمش کند. مادران حماسه ساز! این شب‌ها برای پسربچه‌ها خوش خوشان است. هرقدر تا الان اجازه نداشتند در کوچه و خیابان بازی کنند، حالا دارند جبران میکنند. اوجش امشب بود که دیدم دو تا توپ را یکی کرده‌اند و دارند وسط خیابان با توپ دولایه‌شان گل کوچیک بازی می‌کنند! آن‌ور‌تر هم تعدادی درحالی که قاتی پاتی لباس های رزمی، بسیجی و نظامی پوشیده‌اند، اسلحه به دست همدیگر را می‌کُشند و تعقیب می‌کنند. درد مداوم کمر من و پای مادرشوهر جان سرعتمان را کم می‌کند. آنقدر که وقتی می‌رسیم، راهپیمایی به انتها رسیده و ایستاده‌اند برای اجرای مداحی و روضه‌ی شب جمعه. در راه که بودیم به مادرشوهرم گفتم می‌دانستید در این راه که قدم برمیدارید، انگار به کربلا رفته باشید؟ حواسم نبود شب جمعه است. حالا مداح روضه‌ی سه ساله می‌خواند و دلمان را هوایی می‌کند. بعد از مدت‌ها پای روضه بودن آن هم شب جمعه حسابی حالم را جا می‌آورد. موقع روضه خانم رقیه هیچکس پرچم تکان نمی‌داد. طبق قرار ناگفته‌ای، پرچم‌ها به احترام آرام و ساکت رو به قبله ایستاده بودند. سر بالا آوردم و ماه کامل را جایی میان آسمان دیدم. دعای الهی عظم البلاء را که جزو مناسک پایانی است رو به قبله خواندیم و به سمت نقطه‌ی ابتدایی برگشتیم. در مسیر برگشت کالسکه‌های نشسته، خوابیده بودند و پتوی رویشان نشان میداد کودکی درونش به خواب رفته است. هر چند دقیقه وضعیت علی را چک میکردم که نه زیاد گرمش شود و نه یخ بزند. هوا چقدر سرد شده است! شعار که می‌دهیم بخار از دهانمان خارج می‌شود. دختر بچه‌ای چادری از میان جمعیت آمد و گفت میشود وقتتان را بگیرم؟ لبخند زدم گفتم جانم بفرمایید. گفت این بارکد را اسکن کنید به جواب سوالاتتان می‌رسید. یک لحظه ماندم کدام سوالات را میگوید که با دیدن نام روی کارت متوجه شدم. بارکد را برای شما هم قرار می‌دهم تا اگر دوست داشتید سری به آن بزنید :)
روز معلم رو به مادرم بیشتر تبریک میگم :)❤️
روز معلم رو به تمام رنج‌هایی که کشیدیم هم تبریک میگم چون که هر چیز که تو را برنجاند، همان معلم توست :)
این شبا که میریم خیابون، یکی یکی باید از بین مصاحبه کننده ها لایی بکشیم.. هر چند قدم یکی میاد میگه ببخشید مصاحبه میکنین؟ حالا چرا هیچ جا پخشمون نمیکنین؟😕
هدایت شده از درباره ی ما
در خاطرات ستارخان آمده که؛ من هیچ‌گاه گریه نمی‌کنم چون اگر اشک می‌ریختم آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست می‌خورد ایران‌زمین شکست می‌خورد.. اما در مشروطه بخاطر واقعه ای گریستم. حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه بیرون آمدم. چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف، علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه‌ها را خوردن .با خودم گفتم الان مادر آن بچه به من فحش می‌‌دهد و می‌‌گوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته، اما مادر کودک به طرف فرزندش رفت و بچه را بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم، خاک می‌خوریم؛ اما خاک نمی‌دهیم. آنجا بود که اشکم درآمد..
واکنش بنده به تحلیل‌های سیاسی بقیه: ‌
هدایت شده از روزهای مادرانه
بیاین در روز معلم بهتون یه چیزی یاد بدم، خیر دنیا و آخرت توشه!! هکسره چیه؟ ه که ته کلمه میاد و دو تا کاربرد داره: ۱- معادل "است" مثلا می‌خوایم بگیم این کتاب است، می‌گیم "این کتابه" یا می‌گیم "حالت خوبه؟" به جای حالت خوب است؟ ۲- برای نکره کردن میاد. مثلا: اون دختره (می‌دونیم کیو میگه)، کتابه رو بده (اون کتاب رو بده)، خونه‌ی مادربزرگه (مادربزرگ مد نظر!) بقیه موارد دیگه هکسره نیست: - یا خود کلمه ه داره (مثلا دانه، خانه، کلمه، تره، که، به، ...) اینا ه مال خود کلمه ست! - برای خلاصه کردن کلمه توی گفتار استفاده می‌شه. مثلا "یه" به جای "یک" "می‌ره" به جای "می‌رود" "می‌گه" به جای "می‌گوید" پس: یِ روزه خوب، ایرانه ما، پهلوی‌چیه عقب‌افتادِ غلطه. درستش اینه: یه روزِ خوب، ایرانِ ما، پهلوی‌چیِ عقب‌افتاده روزهایه_مادرانِ❌
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
بیاین در روز معلم بهتون یه چیزی یاد بدم، خیر دنیا و آخرت توشه!! #هکسره هکسره چیه؟ ه که ته کلمه میاد
. کاش اینو دست به دست کنین برسه دست همه.. واقعا خیلی بده که یه سری آدم‌های شاخص از لحاظ فکری، این چیزای ابتدایی مربوط به ادبیات فارسی رو در نوشته‌هاشون رعایت نمی‌کنن..
کاش میتوانستم از ماجراهایی که سر حج واجب امسال به اعضای خانواده ام، عزیزترین‌هام، گذشته ریز به ریز بنویسم اما فعلا مامورم به صبر و سکوت.. خدایا خودت به احسن عمل و عاقبت جبران کن...❤️
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم. قسمت اول: با اسلحه ای که دستم بود چند تیر به شکمش شلیک کردم و تقریبا مطمئن بودم مرده است. او را به ماشینش منتقل کردیم و میخواستیم سر به نیستش کنیم که سر و کله ی افرادی پیدا شد. داشتم به این فکر میکردم حالا چطور باید بهشان ثابت کنم اول او حمله کرد و میخواست بهمان آسیب بزند؟ یعنی اگر نتوانم ثابت کنم باید بروم زندان؟ اعدام میشوم؟ سرنوشتم چه میشود؟ اصلا چرا اینقدر عجله کردم در کشتنش؟ لااقل به پاهاش شلیک میکردم. در همین افکار بودم که از خواب پریدم. چند لحظه ای این ور و آن ور را نگاه کردم. هوا روشن شده بود. علی کنارم خواب بود. یادم آمد مامان اینها به سمت مدینه در پرواز بودند. موبایلم را چک کردم. گفته بودند پرواز به دلایل امنیتی مسیر را دور میزند و پنج ساعتی طول میکشد. لابد تا الان رسیده اند. گروهمان را چک میکنم. داداش نوشته بود سلام مدینه نشست الحمدلله. زیر لب الحمدلله ای گفتم و برایشان نوشتم کو عکس؟ آخر بهشان چند باری تاکید کرده بودم از تمام لحظات عکس و فیلم برایمان بفرستید. دو ساعت و نیم بعد عکسشان را میبینم که در اتوبوس به سمت هتل میروند. فیلمی که فرستاده اند را باز میکنم. نخل ها و کوه های اطراف مدینه تند تند از تصویر میگذرند. برایشان می‌نویسم "عاخی نخل های مدینه" و در ذهنم روضه‌ها مجسم می‌شوند. باد گرم و خشک به صورتم میخورد و نور آفتاب چشمم را میسوزاند. عن قریب است که میگرنم از شدت آفتاب و گرما عود کند. نفس عمیقی می کشم و سعی میکنم از جایم بلند شوم. به خودم قول داده ام که به جبران جا ماندنم از این سفر، همراه با آن ها ۴۰ روز مراقبت داشته باشم. دیشب فهمیدم از قضا ۴۰ روز تا محرم مانده است. باید برای علی لباس محرمی بخرم. پارسال محرم دو ماهه بود و لباسش که متبرک به حرم ائمه بود، طبیعتا برایش کوچک شده است. کاش باز هم روزی‌اش شود لباس متبرک تنش کنم. عکس و پیام رسیدن حجاج را برای گروه خاله ها میفرستم و میگویم قرار است برای جمعه آش پشت پا بپزیم انشالله. تا قبل از اینکه به مدینه برسند، روزش را مشخص نکردم. گفتم خیالمان راحت شود که از ایران خارج شده اند، بعد. آخر این روزها در فضای نه جنگ، نه صلح، نه آتش بس هستیم. دقیقا روز حرکتشان متوجه شدم ایران به جبران عبور غیر مجاز ناو های امریکایی از تنگه‌ی‌ هرمز، بخش هایی از امارات و عربستان و عراق موشک زده است. خوشحال شدم از این اقدام بجا اما نگران بودم نکند پروازشان کنسل شود و مجددا حرف از اعزام زمینی بشود. آخر همین حالا هم کاروانشان را برای اعزام از گیلان به مشهد برده بودند تا از آنجا پرواز داشته باشند. خلاصه عجب حج واجبی شد امسال. سراسر ابتلا و امتحان. از حواشی قبل از اعزام و بحث‌های تبیینی بین دوستان و آشنایان گرفته تا سختی های اعزام. اما حج واجب چیزی نیست که به این سادگی بشود کنارش گذاشت و آن را به سال بعد موکول کرد. حالا که طبق صلاحدید ها قرار بر اعزام حجاج طبق پروتکل هاست، هرکس که استطاعت دارد بر او واجب است که برود. دقیقا مثل نماز که نباید قضا شود. کلاسهای دانشگاه را شرکت کردم، علی که بیدار شد، عدسی جا افتاده ای برایش بار گذاشتم. تازگی ها اصرار دارد افتان و خیزان ایستاده روی دو پا خودش را به موقعیت مدنظرش برساند. هزار بار میفتد و هزار و یکبار بلند میشود. همت آدمی عجب ستودنیست. کاش بتوانم این همت را برایش درونی کنم. بعد از انجام کارهای روزمره و ناهار، علی را می‌خوابانم و می‌آیم سراغ پروژه. یک برش از کار را رسم میکنم که بیدار میشود و ناچار میشوم کنارش دراز بکشم و توفیق اجباری میشود تا کمی استراحت کنم که مهندس تماس میگیرد آماده شویم برویم گوشی ام را که به لطف پرت کردن های علی ال سی دی اش باطل شد از تعمیرگاه تحویل بگیریم. از همان ور خریدهای خانه و چیزهای مربوط به آش پشت پا را هم میخریم و برمیگردیم. با بابا تماس میگیرم که جویای احوالش شوم. پرسیدم از مامان اینا چخبر؟ گفت: کار رسانه ایشون ضعیفه دیگه. گفتم حتما اینترنتشون ضعیفه و تا شب بلخره چیزی میفرستن. مشغول جابجا کردن خریدها بودم که مادرشوهرم تماس گرفت که اگر دستم آزاد است بروم و در پاک کردن باقالی های تازه ای که خریده اند، کمکشان کنم. نشان به آن نشان که شام را هم همانجا خوردیم و آمدیم برای رفتن به خیابان آماده شویم که باران گرفت و بخاطر بچه‌ها قضیه در دم کنسل شد.