هدایت شده از درباره ی ما
در خاطرات ستارخان آمده که؛
من هیچگاه گریه نمیکنم چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایرانزمین شکست میخورد..
اما در مشروطه بخاطر واقعه ای گریستم.
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه بیرون آمدم. چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف، علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشهها را خوردن .با خودم گفتم الان مادر آن بچه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته، اما مادر کودک به طرف فرزندش رفت و بچه را بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم، خاک میخوریم؛ اما خاک نمیدهیم.
آنجا بود که اشکم درآمد..
هدایت شده از روزهای مادرانه
بیاین در روز معلم بهتون یه چیزی یاد بدم، خیر دنیا و آخرت توشه!! #هکسره
هکسره چیه؟
ه که ته کلمه میاد و دو تا کاربرد داره:
۱- معادل "است" مثلا میخوایم بگیم این کتاب است، میگیم "این کتابه" یا میگیم "حالت خوبه؟" به جای حالت خوب است؟
۲- برای نکره کردن میاد. مثلا: اون دختره (میدونیم کیو میگه)، کتابه رو بده (اون کتاب رو بده)، خونهی مادربزرگه (مادربزرگ مد نظر!)
بقیه موارد دیگه هکسره نیست:
- یا خود کلمه ه داره (مثلا دانه، خانه، کلمه، تره، که، به، ...) اینا ه مال خود کلمه ست!
- برای خلاصه کردن کلمه توی گفتار استفاده میشه. مثلا "یه" به جای "یک"
"میره" به جای "میرود"
"میگه" به جای "میگوید"
پس:
یِ روزه خوب، ایرانه ما، پهلویچیه عقبافتادِ غلطه.
درستش اینه:
یه روزِ خوب، ایرانِ ما، پهلویچیِ عقبافتاده
روزهایه_مادرانِ❌
#روزهای_مادرانه ✅
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
بیاین در روز معلم بهتون یه چیزی یاد بدم، خیر دنیا و آخرت توشه!! #هکسره هکسره چیه؟ ه که ته کلمه میاد
.
کاش اینو دست به دست کنین برسه دست همه..
واقعا خیلی بده که یه سری آدمهای شاخص از لحاظ فکری، این چیزای ابتدایی مربوط به ادبیات فارسی رو در نوشتههاشون رعایت نمیکنن..
کاش میتوانستم از ماجراهایی که سر حج واجب امسال به اعضای خانواده ام، عزیزترینهام، گذشته ریز به ریز بنویسم اما فعلا مامورم به صبر و سکوت..
خدایا خودت به احسن عمل و عاقبت جبران کن...❤️
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم.
#روزشصتوهفتم
قسمت اول:
با اسلحه ای که دستم بود چند تیر به شکمش شلیک کردم و تقریبا مطمئن بودم مرده است. او را به ماشینش منتقل کردیم و میخواستیم سر به نیستش کنیم که سر و کله ی افرادی پیدا شد. داشتم به این فکر میکردم حالا چطور باید بهشان ثابت کنم اول او حمله کرد و میخواست بهمان آسیب بزند؟ یعنی اگر نتوانم ثابت کنم باید بروم زندان؟ اعدام میشوم؟ سرنوشتم چه میشود؟ اصلا چرا اینقدر عجله کردم در کشتنش؟ لااقل به پاهاش شلیک میکردم. در همین افکار بودم که از خواب پریدم. چند لحظه ای این ور و آن ور را نگاه کردم. هوا روشن شده بود. علی کنارم خواب بود. یادم آمد مامان اینها به سمت مدینه در پرواز بودند. موبایلم را چک کردم. گفته بودند پرواز به دلایل امنیتی مسیر را دور میزند و پنج ساعتی طول میکشد. لابد تا الان رسیده اند. گروهمان را چک میکنم. داداش نوشته بود سلام مدینه نشست الحمدلله. زیر لب الحمدلله ای گفتم و برایشان نوشتم کو عکس؟ آخر بهشان چند باری تاکید کرده بودم از تمام لحظات عکس و فیلم برایمان بفرستید. دو ساعت و نیم بعد عکسشان را میبینم که در اتوبوس به سمت هتل میروند. فیلمی که فرستاده اند را باز میکنم. نخل ها و کوه های اطراف مدینه تند تند از تصویر میگذرند. برایشان مینویسم "عاخی نخل های مدینه" و در ذهنم روضهها مجسم میشوند. باد گرم و خشک به صورتم میخورد و نور آفتاب چشمم را میسوزاند. عن قریب است که میگرنم از شدت آفتاب و گرما عود کند. نفس عمیقی می کشم و سعی میکنم از جایم بلند شوم. به خودم قول داده ام که به جبران جا ماندنم از این سفر، همراه با آن ها ۴۰ روز مراقبت داشته باشم. دیشب فهمیدم از قضا ۴۰ روز تا محرم مانده است. باید برای علی لباس محرمی بخرم. پارسال محرم دو ماهه بود و لباسش که متبرک به حرم ائمه بود، طبیعتا برایش کوچک شده است. کاش باز هم روزیاش شود لباس متبرک تنش کنم. عکس و پیام رسیدن حجاج را برای گروه خاله ها میفرستم و میگویم قرار است برای جمعه آش پشت پا بپزیم انشالله. تا قبل از اینکه به مدینه برسند، روزش را مشخص نکردم. گفتم خیالمان راحت شود که از ایران خارج شده اند، بعد. آخر این روزها در فضای نه جنگ، نه صلح، نه آتش بس هستیم. دقیقا روز حرکتشان متوجه شدم ایران به جبران عبور غیر مجاز ناو های امریکایی از تنگهی هرمز، بخش هایی از امارات و عربستان و عراق موشک زده است. خوشحال شدم از این اقدام بجا اما نگران بودم نکند پروازشان کنسل شود و مجددا حرف از اعزام زمینی بشود. آخر همین حالا هم کاروانشان را برای اعزام از گیلان به مشهد برده بودند تا از آنجا پرواز داشته باشند. خلاصه عجب حج واجبی شد امسال. سراسر ابتلا و امتحان. از حواشی قبل از اعزام و بحثهای تبیینی بین دوستان و آشنایان گرفته تا سختی های اعزام. اما حج واجب چیزی نیست که به این سادگی بشود کنارش گذاشت و آن را به سال بعد موکول کرد. حالا که طبق صلاحدید ها قرار بر اعزام حجاج طبق پروتکل هاست، هرکس که استطاعت دارد بر او واجب است که برود. دقیقا مثل نماز که نباید قضا شود. کلاسهای دانشگاه را شرکت کردم، علی که بیدار شد، عدسی جا افتاده ای برایش بار گذاشتم. تازگی ها اصرار دارد افتان و خیزان ایستاده روی دو پا خودش را به موقعیت مدنظرش برساند. هزار بار میفتد و هزار و یکبار بلند میشود. همت آدمی عجب ستودنیست. کاش بتوانم این همت را برایش درونی کنم. بعد از انجام کارهای روزمره و ناهار، علی را میخوابانم و میآیم سراغ پروژه. یک برش از کار را رسم میکنم که بیدار میشود و ناچار میشوم کنارش دراز بکشم و توفیق اجباری میشود تا کمی استراحت کنم که مهندس تماس میگیرد آماده شویم برویم گوشی ام را که به لطف پرت کردن های علی ال سی دی اش باطل شد از تعمیرگاه تحویل بگیریم. از همان ور خریدهای خانه و چیزهای مربوط به آش پشت پا را هم میخریم و برمیگردیم. با بابا تماس میگیرم که جویای احوالش شوم. پرسیدم از مامان اینا چخبر؟ گفت: کار رسانه ایشون ضعیفه دیگه. گفتم حتما اینترنتشون ضعیفه و تا شب بلخره چیزی میفرستن. مشغول جابجا کردن خریدها بودم که مادرشوهرم تماس گرفت که اگر دستم آزاد است بروم و در پاک کردن باقالی های تازه ای که خریده اند، کمکشان کنم. نشان به آن نشان که شام را هم همانجا خوردیم و آمدیم برای رفتن به خیابان آماده شویم که باران گرفت و بخاطر بچهها قضیه در دم کنسل شد.
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم.
#روزشصتوهفتم
قسمت دوم:
بلخره موفق شدم با مامان تماس تصویری بگیرم. از زیارت رسول الله و قبرستان بقیع برگشته بودند هتل و منتظر بودند نوبت روضهی رضوانشان برسد و بروند. مامان گفت:«اینجا همه به ما به طرز عجیبی نگاه میکنند و تا مطمئن میشوند ایرانی هستیم به همدیگر میگویند و لبخند های عمیقی میزنند و ذوق میکنند.» گفت:« از خانم بغل دستی ام در نماز پرسیدم اهل کجا هستین؟ گفت الجزایر. از من پرسید و تا گفتم ایران با ذوق به کناری هایش گفت، آروم مشت کردند و گفتند الموت لاسراییل. یک بیسکوییت بهشان دادم و آن بیسکوییت را تبرکی بین خودشان تقسیم کردند. جوری با ما برخورد میکنند که انگار منجی های خودشان را دیده اند. با عزت و احترام و محبت و شعف.»
گفتم:« شما در چه موقعیت جالبی این سفر را تجربه کردید! خوب شد رفتید و الا حسرتی دائمی برایتان باقی میماند.»
گفت:« واقعا همین هست. جو داخل ایران خیلی تیره و سمی هست ولی جو اینجا کاملا متفاوت هست. همه با نشاط، پر از انرژی مثبت و حال همه خوب هست. حتی عربستانی ها هم با احترام با ما رفتار میکنند. من فکر میکنم اگر این سفر را نمیآمدیم، شاید دچار خسران ابدی میشدیم.»
بهشان گفتم:« من دیشب حین پرواز شما قرآنی که به آن انس داشتم را باز کردم که ببینم خدا چه میگوید. صفحه ی آخر سوره ی کهف آمد و فرمود:
"قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا.
الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا."
من فکر میکنم حج همان سعی و تلاشی هست که در دنیا گم و ضایع نمیشود.»
مامان گفت:« واقعا من هم فکر میکنم آدم باید در اولین فرصت خودش را به اینجا برساند و در این فضا قرار دهد. واقعا پشیمانم که چرا زودتر نیامدم.
علی را دیده ای که هر بار میافتد دوباره بلند میشود و خودش را هرجوری هست به مامانش میرساند و در آغوشش رها میکند؟ من دقیقا همین حس را داشتم و اگر میگفتند باید سینه خیز برای حج بروید هم میرفتم. فقط باید خودم را به اینجا میرساندم.»
تماس قطع و وصل میشد. علی را نشانشان دادم که برای خودش در پذیرایی قدم میزد و پشت به دوربین میرفت(!) دیگر راه افتاده است. کارم، هم کمی آسانتر میشود و هم کمی سختتر.
و چه خوب فرمود امیرالمومنین:
روزگار دو روز است، روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو، چون به سودت شد شادی مکن و چون به زیانت گردید، غم مخور.
مشغول آشپزی بودم. صداش نمیومد. برگشتم دیدم نگو خلاقیت زده و داره از موتور سه چرخش اونجوری که دلش میخواد استفاده میکنه..
چرخش براش حکم فرمون داره. وقتی میچرخونتش صدای ماشین در میاره :))))
احتمالا تو زندگی قبلیش راننده ترانزیت بوده که اینقدر به فرمون و ماشین و اینا علاقه داره..
هیچوقت بهش اصرار نمیکنم از چیزی اونجوری که من میخوام استفاده کنه. میذارم ببینم خودش دربارش چی فکر میکنه. شاید اینجوری خلاقیتش بیشتر رشد کنه. اصلا کی گفته که فقط یک راه برای هرچیزی وجود داره؟ :)
جهاد به فارسی میدونید یعنی چی؟
یعنی تلاش خیلی زیاد..
ولی ادامه هم داره!
جهاد یعنی تلاش خیلی زیادی که
در برابر یه خصم و دشمنی باشه!
مثلا من میگم میخوام تو همسرداری جهاد کنم!
یعنی اینکه تلاش زیاد کنم در برابر شیطان
و نذارم شیطان رابطه مون رو خراب کنه!
من میخوام جهاد کنم اخلاقمو خوب کنم!
بعنی دربرابر نفسم میخوام بایستم
آنقدر به حرفاش گوش ندم!
زندگی جهادی یعنی همین
یعنی زندگی پر تلاش
دربرابر دشمن هایی که میبینی و نمیبینی
مثل تنبلی
شیطان
نفس
آمریکا!!!
ما همیشه دشمن رو رو به رومون نمیبینیم
ولی باید تو میدون نبرد بمونیم!
و
جنگ و تجمع های شبانه یه کار قشنگی با زندگیمون کرد
و این رو بهمون یاد داد!
یادمون باشه همه جای زندگیمون یه چیزی هست
که باید مقابلش قد علم کنیم
https://ble.ir/fatemehrajabniaa/-904060824777096318/1778394515531
«اگر بگویم حبِّ خدا محبت های دیگر را از بین میبرد درست است؛ اما درست تر آن است که محبت های دیگر در سایهی حبِّ خدا جان میگیرند و روح پیدا میکنند و انسان سراسر رحمت و محبت میشود و فاش بگویم هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است؛ رسم دوست داشتن نمیداند.»
#شهید_آوینی
| و حج تمرین ِ عجیب رسم دوست داشتن است|