eitaa logo
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
214 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
219 ویدیو
16 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم. قسمت اول: با اسلحه ای که دستم بود چند تیر به شکمش شلیک کردم و تقریبا مطمئن بودم مرده است. او را به ماشینش منتقل کردیم و میخواستیم سر به نیستش کنیم که سر و کله ی افرادی پیدا شد. داشتم به این فکر میکردم حالا چطور باید بهشان ثابت کنم اول او حمله کرد و میخواست بهمان آسیب بزند؟ یعنی اگر نتوانم ثابت کنم باید بروم زندان؟ اعدام میشوم؟ سرنوشتم چه میشود؟ اصلا چرا اینقدر عجله کردم در کشتنش؟ لااقل به پاهاش شلیک میکردم. در همین افکار بودم که از خواب پریدم. چند لحظه ای این ور و آن ور را نگاه کردم. هوا روشن شده بود. علی کنارم خواب بود. یادم آمد مامان اینها به سمت مدینه در پرواز بودند. موبایلم را چک کردم. گفته بودند پرواز به دلایل امنیتی مسیر را دور میزند و پنج ساعتی طول میکشد. لابد تا الان رسیده اند. گروهمان را چک میکنم. داداش نوشته بود سلام مدینه نشست الحمدلله. زیر لب الحمدلله ای گفتم و برایشان نوشتم کو عکس؟ آخر بهشان چند باری تاکید کرده بودم از تمام لحظات عکس و فیلم برایمان بفرستید. دو ساعت و نیم بعد عکسشان را میبینم که در اتوبوس به سمت هتل میروند. فیلمی که فرستاده اند را باز میکنم. نخل ها و کوه های اطراف مدینه تند تند از تصویر میگذرند. برایشان می‌نویسم "عاخی نخل های مدینه" و در ذهنم روضه‌ها مجسم می‌شوند. باد گرم و خشک به صورتم میخورد و نور آفتاب چشمم را میسوزاند. عن قریب است که میگرنم از شدت آفتاب و گرما عود کند. نفس عمیقی می کشم و سعی میکنم از جایم بلند شوم. به خودم قول داده ام که به جبران جا ماندنم از این سفر، همراه با آن ها ۴۰ روز مراقبت داشته باشم. دیشب فهمیدم از قضا ۴۰ روز تا محرم مانده است. باید برای علی لباس محرمی بخرم. پارسال محرم دو ماهه بود و لباسش که متبرک به حرم ائمه بود، طبیعتا برایش کوچک شده است. کاش باز هم روزی‌اش شود لباس متبرک تنش کنم. عکس و پیام رسیدن حجاج را برای گروه خاله ها میفرستم و میگویم قرار است برای جمعه آش پشت پا بپزیم انشالله. تا قبل از اینکه به مدینه برسند، روزش را مشخص نکردم. گفتم خیالمان راحت شود که از ایران خارج شده اند، بعد. آخر این روزها در فضای نه جنگ، نه صلح، نه آتش بس هستیم. دقیقا روز حرکتشان متوجه شدم ایران به جبران عبور غیر مجاز ناو های امریکایی از تنگه‌ی‌ هرمز، بخش هایی از امارات و عربستان و عراق موشک زده است. خوشحال شدم از این اقدام بجا اما نگران بودم نکند پروازشان کنسل شود و مجددا حرف از اعزام زمینی بشود. آخر همین حالا هم کاروانشان را برای اعزام از گیلان به مشهد برده بودند تا از آنجا پرواز داشته باشند. خلاصه عجب حج واجبی شد امسال. سراسر ابتلا و امتحان. از حواشی قبل از اعزام و بحث‌های تبیینی بین دوستان و آشنایان گرفته تا سختی های اعزام. اما حج واجب چیزی نیست که به این سادگی بشود کنارش گذاشت و آن را به سال بعد موکول کرد. حالا که طبق صلاحدید ها قرار بر اعزام حجاج طبق پروتکل هاست، هرکس که استطاعت دارد بر او واجب است که برود. دقیقا مثل نماز که نباید قضا شود. کلاسهای دانشگاه را شرکت کردم، علی که بیدار شد، عدسی جا افتاده ای برایش بار گذاشتم. تازگی ها اصرار دارد افتان و خیزان ایستاده روی دو پا خودش را به موقعیت مدنظرش برساند. هزار بار میفتد و هزار و یکبار بلند میشود. همت آدمی عجب ستودنیست. کاش بتوانم این همت را برایش درونی کنم. بعد از انجام کارهای روزمره و ناهار، علی را می‌خوابانم و می‌آیم سراغ پروژه. یک برش از کار را رسم میکنم که بیدار میشود و ناچار میشوم کنارش دراز بکشم و توفیق اجباری میشود تا کمی استراحت کنم که مهندس تماس میگیرد آماده شویم برویم گوشی ام را که به لطف پرت کردن های علی ال سی دی اش باطل شد از تعمیرگاه تحویل بگیریم. از همان ور خریدهای خانه و چیزهای مربوط به آش پشت پا را هم میخریم و برمیگردیم. با بابا تماس میگیرم که جویای احوالش شوم. پرسیدم از مامان اینا چخبر؟ گفت: کار رسانه ایشون ضعیفه دیگه. گفتم حتما اینترنتشون ضعیفه و تا شب بلخره چیزی میفرستن. مشغول جابجا کردن خریدها بودم که مادرشوهرم تماس گرفت که اگر دستم آزاد است بروم و در پاک کردن باقالی های تازه ای که خریده اند، کمکشان کنم. نشان به آن نشان که شام را هم همانجا خوردیم و آمدیم برای رفتن به خیابان آماده شویم که باران گرفت و بخاطر بچه‌ها قضیه در دم کنسل شد.
روزنوشت جنگ تحمیلی سوم. قسمت دوم: بلخره موفق شدم با مامان تماس تصویری بگیرم. از زیارت رسول الله و قبرستان بقیع برگشته بودند هتل و منتظر بودند نوبت روضه‌ی رضوانشان برسد و بروند. مامان گفت:«اینجا همه به ما به طرز عجیبی نگاه میکنند و تا مطمئن میشوند ایرانی هستیم به همدیگر میگویند و لبخند های عمیقی میزنند و ذوق میکنند.» گفت:« از خانم بغل دستی ام در نماز پرسیدم اهل کجا هستین؟ گفت الجزایر. از من پرسید و تا گفتم ایران با ذوق به کناری هایش گفت، آروم مشت کردند و گفتند الموت لاسراییل. یک بیسکوییت بهشان دادم و آن بیسکوییت را تبرکی بین خودشان تقسیم کردند. جوری با ما برخورد میکنند که انگار منجی های خودشان را دیده اند. با عزت و احترام و محبت و شعف.» گفتم:« شما در چه موقعیت جالبی این سفر را تجربه کردید! خوب شد رفتید و الا حسرتی دائمی برایتان باقی می‌ماند.» گفت:« واقعا همین هست. جو داخل ایران خیلی تیره و سمی هست ولی جو اینجا کاملا متفاوت هست. همه با نشاط، پر از انرژی مثبت و حال همه خوب هست. حتی عربستانی ها هم با احترام با ما رفتار میکنند. من فکر میکنم اگر این سفر را نمی‌آمدیم، شاید دچار خسران ابدی میشدیم.» بهشان گفتم:« من دیشب حین پرواز شما قرآنی که به آن انس داشتم را باز کردم که ببینم خدا چه میگوید. صفحه ی آخر سوره ی کهف آمد و فرمود: "قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا. الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا." من فکر میکنم حج همان سعی و تلاشی هست که در دنیا گم و ضایع نمیشود.» مامان گفت:« واقعا من هم فکر میکنم آدم باید در اولین فرصت خودش را به اینجا برساند و در این فضا قرار دهد. واقعا پشیمانم که چرا زودتر نیامدم. علی را دیده ای که هر بار می‌افتد دوباره بلند میشود و خودش را هرجوری هست به مامانش میرساند و در آغوشش رها میکند؟ من دقیقا همین حس را داشتم و اگر می‌گفتند باید سینه خیز برای حج بروید هم میرفتم. فقط باید خودم را به اینجا می‌رساندم.» تماس قطع و وصل میشد. علی را نشانشان دادم که برای خودش در پذیرایی قدم میزد و پشت به دوربین میرفت(!) دیگر راه افتاده است. کارم، هم کمی آسان‌تر میشود و هم کمی سخت‌تر. و چه خوب فرمود امیرالمومنین: روزگار دو روز است، روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو، چون به سودت شد شادی مکن و چون به زیانت گردید، غم مخور.
مشغول آشپزی بودم. صداش نمیومد. برگشتم دیدم نگو خلاقیت زده و داره از موتور سه چرخش اونجوری که دلش میخواد استفاده می‌کنه.. چرخش براش حکم فرمون داره. وقتی میچرخونتش صدای ماشین در میاره :)))) احتمالا تو زندگی قبلیش راننده ترانزیت بوده که اینقدر به فرمون و ماشین و اینا علاقه داره.. هیچوقت بهش اصرار نمیکنم از چیزی اونجوری که من می‌خوام استفاده کنه. میذارم ببینم خودش دربارش چی فکر میکنه. شاید اینجوری خلاقیتش بیشتر رشد کنه. اصلا کی گفته که فقط یک راه برای هرچیزی وجود داره؟ :)
گفتم اگر نبینمت، مهر فرامشم شود می‌روی و مقابلی، غایب و در تصوری سعدی
جهاد به فارسی میدونید یعنی چی؟ یعنی تلاش خیلی زیاد.. ولی ادامه هم داره! جهاد یعنی تلاش خیلی زیادی که در برابر یه خصم و دشمنی باشه! مثلا من میگم می‌خوام تو همسرداری جهاد کنم! یعنی اینکه تلاش زیاد کنم در برابر شیطان و نذارم شیطان رابطه مون رو خراب کنه! من می‌خوام جهاد کنم اخلاقمو خوب کنم! بعنی دربرابر نفسم می‌خوام بایستم آنقدر به حرفاش گوش ندم! زندگی جهادی یعنی همین یعنی زندگی پر تلاش دربرابر دشمن هایی که میبینی و نمی‌بینی مثل تنبلی شیطان نفس آمریکا!!! ما همیشه دشمن رو رو به رومون نمی‌بینیم ولی باید تو میدون نبرد بمونیم! و جنگ و تجمع های شبانه یه کار قشنگی با زندگیمون کرد و این رو بهمون یاد داد! یادمون باشه همه جای زندگیمون یه چیزی هست که باید مقابلش قد علم کنیم https://ble.ir/fatemehrajabniaa/-904060824777096318/1778394515531
«اگر بگویم حبِّ خدا محبت های دیگر را از بین می‌برد درست است؛ اما درست تر آن است که محبت های دیگر در سایه‌ی حبِّ خدا جان می‌گیرند و روح پیدا می‌کنند و انسان سراسر رحمت و محبت می‌شود و فاش بگویم هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است؛ رسم دوست داشتن نمی‌داند.» | و حج تمرین ِ عجیب رسم دوست داشتن است|
صبح است، ساقیا ! قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد؛ شتاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام بادۀ گلگون خراب کن.. + بنده‌ی جزئیات خلقتم.. قربون خدای کمال‌گرا بشم که اینقدر همه چیز رو در عین کمال و زیبایی خلق کرده.. جزییات طراحی گل کاکتوس رو ببین آخه :))
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
از روز ۷۱ ام جنگ تحمیلی سوم. نماز صبح را خواندم، دعای عهد و اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام و سوره‌ی نبا را هم. نشسته‌ام روی مبل و به آسمان زیبای خدا نگاه میکنم. خواب از سرم پریده است. چقدر باشگاه دیروز انرژی از دست رفته‌ام را برگرداند. خب تصور کن با مدح و مولودی و حیدر حیدر و علی علی و مولا مولا ورزش کنی! ان هم نه بصورت فردی و با هندزفری در گوش. در بین جمعی از مومنات و از باند بزرگ باشگاه! نیت کرده بودم ورزش را دوباره شروع کنم تا برای خدا قوی تر شوم و بر خودم مسلط که شاید ما را هم به وادی مقدسش راه دادند. از گوش‌هایم هم باید بیشتر مراقبت کنم که هرچیزی را نشنوند. در یکی از شب‌های اجتماعات، از دوست ورزشکارم توصیه دریافت کرده بودم که ابتدا با هوازی شروع کن. دنبال جای مناسبی می‌گشتم اما نمی‌دانستم اینقدر سریع درخواستم اجابت می‌شود. پوسترش را در یکی از گروه‌های بانوان فعال شهرستان دیدم که زده بود «ایروبیک بدون آهنگ» ! حتما تجربه‌ی جالبی میشد. سریعا تماس گرفتم و هماهنگ کردم برای ثبت نام. داخل باشگاه که پا گذاشتم مبهوت صدای پخش شده از باند باشگاه شدم! اینجا چخبر بود؟ رسما انگار داشتی برای شرکت در نبرد نهایی آماده می‌شدی ان هم بصورت جمعی! آخر برکتی که کار جمعی دارد، هیچ ندارد. آخر کلاس که هیجان و حال خوب از تک تک گلبولهای قرمز جاری در رگ های بدنم بیرون میزد و تا الان بابتش سرحالم، از همراهانم پرسیدم «چطور تونستید راضیش کنید اینا رو از باند پخش کنه؟» گفتند که «ظاهراً مادرش شبیه ماست و خیلی زاویه نداره!» به خالکوبی‌های روی بدن مربی نگاه میکردم و تیپ و استایلی که کاملا با ما در زاویه بود :)) بچه های سانس بعدی که وارد میشدند باتعجب به ما و چیزی که از باند پخش میشد نگاه می‌کردند :))) اصلا آیا تابحال برای شما پیش آمده که در رختکن باشگاه وارد شوید و از تمام طبقات چادر آویزان باشد؟ ؛) تجربه‌ی خاصی بود و امیدوارم همینطور ادامه داشته باشد. از این یک جلسه اینقدر انرژی دریافت کردم که درد جسمیم به هیچ وجه مانع رسیدن به اموراتم نشد و بلکه انرژیش تا الان توی تن و روح و ذهن و فکرم مانده است. از باشگاه برگشتم بلافاصله دوش گرفتم، غسل کردم و داشتم به این فکر میکردم حالا علی خوابالوی بهانه گیر را چجوری راضی کنم که چند دقیقه کنارم بنشیند تا نماز یکشنبه های ذی‌‌القعده را بتوانم در آخرین اوقاتش بجا بیاورم، همان لحظات سر و کله زدنم باهاش، زنگ آیفون به صدا درآمد و پشت بندش ننه صنمبر و مهندس وارد شدند. بهتر از این نمیشد. علی را بهشان سپردم و گفتم «لطفا نگهش دارین من نمازمو بخونم بیام.» خدایا شکرت که به طرفه العینی راه را برای عاشقی باز می‌کنی.. بعد از نماز، احساس سبکی خاصی داشتم. حس میکردم تمام باری که روی دوشم حس می‌کردم، به یکباره برداشته شده است. انگار یکی دستش را گذاشته زیر کوله‌ی سنگین روی دوشم و بلندش کرده باشد. بعدش سریعا خودم را به آشپزخانه رساندم تا برای شام مهمان‌هایم تدارکی ببینم. شب‌های اینچنینی که امکان شرکت در تجمعات را نداریم، تلویزیون را روی شبکه‌ی استانی یا خبر تنظیم میکنم، علی خودجوش دنبال پرچمش می‌رود، می‌گیردش و همزمان با نواهایی که پخش می‌کنند، دَدَ دَدَ گویان، مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل گفته، در پذیرایی می‌چرخد ، یک دستش را مشت کرده بالا تکان میدهد و با دست دیگرش پرچمش را با خنده‌های مستانه‌اش تکان میدهد. سر ذوق می‌آیم از هویتی که این شب‌ها به جان فرزندانمان تزریق میشود :)))
اولین بار که به او احساس آشنایی پیدا کردم، سامی یوسف می‌خواند: «You came to me in that hour of need When I was so lost so lonely» من دقیقا در همان نقطه بودم، خسته از دنیا و دورنگی‌ها و دلم می‌خواست می‌توانستم حضورش را تجربه کنم. دومین بار شاید وقتی بود که ماهر زین چند قطعه از او بیرون داد. تا مدت‌‌ها با آن‌ها خوش بودم. مخصوصا قطعه‌ی السلام علیک یا رسول الله و قطعه‌ی رحمه للعالمین. بعدتر در کلاس‌های تدبرم بود که بیشتر با او آشنا شدم. او که ما همه چیزمان را بهش بدهکاریم اما نمی‌شناسیمش... حالا هم نزدیک‌ترین تجربه‌ام در کنار او بودن، برمیگردد به تماس تصویری‌هایی که مامان در حیاط مسجد النبی می‌گیرد، طوری که یک طرفش قبة الخضراء قرار میگیرد و طرف دیگرش دیوارهای بقیع.... محمد! مشتاق إلیک والله..
سید رضا نریمانینماهنگ تکرار تاریخ 320.mp3
زمان: حجم: 6.1M
گفتن علی مرد حکومت داری نیست!!!!! گفتن مردم! اگه رفاه میخواید، بجز فلانی و فلانی یاری نیست...